قوچان مهمترین مرکز عشایر کرد خراسان

قوچان مهمترین مرکز عشایر کرد خراسان

در ماههای تابستان، از چناران که به سوی قوچان سرازیر می‏شوید در راههای اصلی و فرعی، اینجا و آنجا به چادرهای برپاشده‏ای برمی‏خورید که در میان گندمزارهای درو شده، چندتایی بدور هم گرد آمده‏اند.
با نزدیک شدن به بنه‏ها، پارس سگها و بع بع گوسفندان فضایی فرسنگها دور از زندگی شهری و ماشینی می‏آفریندد.
کودکان زیبای شاد و کنجکاو و زنان و مردان کوشا و خونگرم و غیرتمند که فارغ از هر چیز شما را به درون چادرهای آذین شده با دست‏بافته‏های رنگین و پرنقش و نگارشان دعوت می‏کنند، به شما می‏گوید که میهمان چادرنشینان کرد خراسانی هستید.
صرف چای آنخ تهیه شده بر اجاقهای هیزمی، شیر و ماست و کره محلی، نان دست پخت زنان پرتلاش که همواره بر سفره‏های سخاوتمندانه چادرنشینان برای مسافران تازه از راه رسیده آماده است، در کنار مهربانی و محبت بی دریغ این مردمان، برای هر بازدیدکننده‏ای از بنه‏های عشایری تجربه‏ای شیرین و لذت بخش است.

قوچان نزدیک به پنج قرن است که یکی از مهمترین مراکز عشایر کرد خراسان (کرمانج) است. کوهستانها و دشتهای این سرزمین زیبا، بیش از نیمی از سال پذیرای مردمانی دلیر، بااصالت و بافرهنگ است که بر اساس اسناد و مدارک، پیشینه‏ای بیش از پانصد ساله در این دیار دارند. پس از کوچ بزرگ کردها به سوی خراسان که به باور بسیاری از از تاریخ شناسان و کارشناسان برای محافظت از مرزهای خراسان در برابر تاخت و تاز اقوام مهاجم ازبک صورت گرفته، قوچان مرکز ایل بزرگ زاخوری (زعفرانلو) قرار گرفت و ایلخانی‏های بزرگ کرد قرنها با قدرت بر این دیار حکومت کردند.
ایل زاخوری که بزرگترین ایل کوچنده به خراسان بود، خود شامل طوایف پرشماری بود که در گذر زمان تعدادی یکجانشین شده و شماری دیگر همچنان به به زندگی کوچ نشینی ادامه می‏دهند.
در گذشته گذر کاروانهای کوچ چادرنشینان کرمانج از میان دشتهای سرسبز و خرم به سوی کوهستانهای خوش آب و هوای قوچان، یکی از زیباترین رویدادهای بهاری در خراسان بود. قطار شتران آذین بسته شده که سیاه‏چادرها و وسایل زندگی را بر پشت خود حمل می‏کردند و جاجیم و سفره کردیهای پرنقش و نگار روی آنها پوشانده بود، در حالیکه افسار دست بافت منگوله‏دار رنگین شتر پیشرو کاروان در دست دختری یا زنی جوان با لباسهای رنگارنگ و زیبای کرمانجی قرار داشت، سمفونی زیبایی از رنگ و شادی و وقار را میان انسان و طبیعت طنین انداز می‏شد.
در حال حاضر هرچند از آن همه زیبای و شکوه گذشته اثر کمی بر جای مانده، اما همچنان طایفه‏های توپ، باچو، قرمان، کاوو هیزولی به شکلی پیوسته و پرشمار، بهاران را در کوهستانهای قوچان و تابستانها را در ته‏چرهای اطراف آن می‏گذرانند و سپس برای گذراندن زمستان به دشتهای گرمتر در استان گلستان یا سرخس روانه می‏شوند.
کار اصلی و پیشه هزاران ساله کوچ نشینان کرمانج خراسان دامپروری است. این مردمان سخت کوش و پرتلاش بخشی از بهترین و باکیفیت ترین فراورده‏های دامی استان را با کار سخت و شبانه روزی خود تهیه دیده و به مردم عرضه می‏دارند تا از این راه با کسب روزی حلال هم گذران زندگی کرده باشند و هم خدمتی شایسته با جامعه داشته باشند.
کوچ‏نشینان به راستی از کم توقع‏ترین و صبورترین مردمان خراسان هستند. سهم آنان از امکانات رفاهی و آموزشی و بهداشتی، کمترین است. با اینحال همچنان پرتلاش و امیدوار به ادامه کار و زندگی پرداخته و فرزندانشان را برای ادامه راه آماده می‏نمایند. شاید بتوان گفت که چاردنشینان آخرین ذخیره فرهنگی کردهای خراسان هستند. سبک زندگی این مردمان و خودکفا بودنشان سبب شده که در حفظ و نگهداری زبان و آداب و رسومشان کوشاتر باشند.
در حالیکه موج پشت کردن به زبان مادری نزدیک به یک دهه است که روستاهای استان را نیز درنوردیده است، در میان چادرنشینان، زبان کرمانجی همچنان زبان ارتباطی مادران و پدران با فرزندانشان است. اگرچه چند سالی است که دستان هنرمند زنان عشایر کرمانج از کار آفرینش زیباترین دست‏بافته‏های گلیمی و غیرگلیمی استان، بازمانده اما همچنان در میان بنه‏های عشایری اینجا و آنجا به دارهای برپا شده‏ای برمی‏خوریم که در کار بافت سفره کردی یا کناره و جوال هستند. نقشهای زیبا و کهن، رنگهای گیرا و دلنشین و ظرافت و کیفیت بالای این دست‏بافته‏ها، آنان را در بالاترین درجه هنری قرار می‏دهد.


لباسهای سنتی زنان کرمانج چادرنشین به راستی از زیباترین پوشاک خراسان و ایران است. دامنهای پرچین و رنگارنگ که با انواع نوارهای زینتی زیباتر شده اند، جلیقه‏های سکه دوزی که با منجق و منگوله‏های ابریشمین آذین بسته شده، شالهای حریر با نقش طاوس و گردنبندها و زیورآلات دست ساز زنان کرمانج، نه تنها ترکیبی زیبا و شاد و رنگارنگ ایجاد نموده بلکه با پوشش کامل، جلوه‏ای از وقار و نجابت زن کرمانج را به نمایش می‏گذراد.
زنان و مردان کهنسال چادرنشین کرمانج، حجم بزرگی از فرهنگ شفاهی و ادبیات فولکلور کردی را در یاد و سینه خود حفظ کرده‏اند. افسانه‏ها، ترانه‏ها، آوازها و لالایی‏ها، چیستانها و متلها بخش باارزشی از این فرهنگ چند هزارساله هستند که تا به امروز حفظ شده و به دست ما رسیده است. عشایر همچنین حافظان سنن و آداب و رسوم کهن هستند.
آیینهای تولد، ختنه‏سوران، ازدواج، سوگواری، نوروز و آیینهای پیشواز نوروز و بسیاری دیگر از آیینهای کهن از جمله گنجینه‏های گرانقدری است که همچنان در تار و پود زندگی ایلی حفظ و نگهداری شده و به روزگار ما رسیده است.

گلی شادکام
(برگرقته از ویژه نامه قوچان شناسی ۱ به سردبیری حسین فیروزه)

دو تار و بید

دو تار و بید

بی گمان در تعاریف گوناگونی که از دیر باز تا کنون در باب فرهنگ شده است و خواهد شد، حفظ و پاسداشت مواریث کهن، از ابنیه ی تاریخی تا گویش ها، از صنایع دستی تا موسیقی و هنرهای بومی محلی، همه و همه بخشی سترگ از فرهنگ را شامل می شوند. در این میان گویش های محلی با مثل ها و اشعار،با حکایت ها و افسانه ها درآمیخته و شکل گرفته است.
قوچان این سرزمین کهن نیز تا بدین جا در گذر از تمام فراز و فرودهای تاریخ و آنچه بر او گذشته است ،گویش شیرین و ظریف خود را حفظ نموده، هر چند در سال های اخیر واژه ها ی ناب در پس هجوم اطلاعات و ارتباطات و بی توجهی عمومی در بیم فراموشی ست اما می توان با دو بال شعر و موسیقی همچنان و تا ابد ، این یادگار ارزشمند دری را در اوج به پرواز درآورد. در این مجال اندک نمی توان بطور کامل و از زوایای گوناگون به آن پرداخت اما یک مثنوی به گویش قوچانی تقدیم می گردد تا، نمی، باشد از دریا.

دو تار و بید

بیا اِمشُو پُرِ حرفُم، چُغُکِ درخت بیدُم
بُگُم از روزای رِفتَه، هر چی بیدَه هر چی دیدُم

تو که سر چراغ مِشَستی، منگ و حیرون به تُماشا
پشت به پشتِ بَلگ مِدادی، چَرَه به چشم درختا

به دلِ مَهتُو مِرَفتی، نُگات امّا به صُدام بی
وا مِرَف صُندُقِ سینَه م، وَختی دولُون به نُگام بی

غم دنیا مینِ پِنجَه م، مِپیچی به سیمِ تارُم
ها رِفِق دلُم گِرفتَه، عاشقُم ،مستُم، دوچارُم

عاشق هِی هِی چوپون، به تَریک روشنِ روزا عاشِقِ عطر یورُنچَه، پَشیدَه به دشت و صحرا

مست او صِفای رِختَه، به صُدای قوشمَه زُرنَه کیفیه اِشکَنَه اُوجِز ،قَتِقُو اَگینجَه قُورمَه

بیشکین او چُندَکَ بُرگُز، بِشین اینجی پُویِ حرفُم خودِ یَگ چِلِّه یِ سختُم، پورِ سُرما پورِ برفُم

هِی از او بالا چُغُکُم، هَمَه چی قِشنگ و خوبَه اَدَما اینجی غَریبَن ،هَمَه چی رو به غروبَه

پَل و حُولی حوض و تُندور، گُلِ دُخترون به دیفال لب جو قُطار مِشَستیم، عَقُبِ درخت سیبدال

سِجِلِ کُوچَه مَحلَه، دیفالای کاهگلی بی تُمومِ خاطرَه هامان، با رضا تقی علی بی

فرفرک یُویُو کاغذ باد، شِرنی قَنّاد و آلاسکا هَمَگی سُوار مِرفتیم، بیچَرَه رو خَرِ مُلّا

اَلَه قِرتَک رَدِّ مردم، حاجی لنگ عصای چُوش و تَسمه یِ بُوا و فُحشِش، نَنَه با لِنگه یِ کُوش و

به زِمین گرم بشینین، به همُو رُوحِ بُواتان چُقذَرَم دلُم گِرفتَه ،بَری نفرین و دعاتان

روز و شُو قَطی مِرفتن، خنه با همسیَه یَگ بی از دلش در میاوردن ،یَکی غم داشت مین لَک بی

کُرسی و شاهنَمَه خوندن، چَلَّه چِختی شُویِ چِلّه پا به پای مِش و تکَّه، همنِفَس به رَدِّ گِلَّه

زالزالک بی، پیشی پیشی، آلگُو یا اَخکوکِ باغا یَزدیون به وَختِ صبح و، اَژدری به سَر چِراغا

چَن قِرون کُوشای جیری، که عرق مِکِرد به ویچ ویچ تَلِّ لَقلُو خُوندنِ شو،مین اُو سینُو به مارپیچ

گفتُم از سینو یادُم رَف ،بُگُم از کالِ پُرِ اُو از حسین خُروس علی گُو، یا که از اصغر دَردو

رَختارَه کِندَه و لیجُو، تا خُلاص بِرَن ز اَفتُو مِزِیَن خِز به مینِ اُو، به اَلَه قِرتَک و سینُو

دنیا کارِوونسرایَه، ها گُلُم هیچی نُمُندَه
هر کی هر چِقَد تَنِستَه، هِی زییَه اسبشَه رُوندَه

رِفِقای همکلاسی، جیر دورِ دفترامان لَتَه به یَخَه مِدُختن ،اُو شَنَه رو به دبستان

زنگ مدرسه مُخوردگ، مین کوچه خِز و واخز عَشقُوات بازار و تفریح، سمت خیام سمت حافظ

به سِکای باغ ملّی، چی کُلون بی پُل اترک بَرو با گاری مِوَه ش، پُرِ سیب و پُرِ زِردَک

پَرَه بی چُرتِ خیابون ،اسبِ چُو با تاقِ تاقِش کُوچه رَه کَلُو مِکِردَگ، اَرَبَه با راقِ راقِش

لیس پالیس نون نون و توشلَه، زیمبو گل کوچیک و تَسمَه
دَمپَل و سَرشُم و پِتی، بِخ دیفالی خَنَه خنه

چِف چِف از قِلم نیُفتَه، یا که گُو گُوزَلَه پِندر
اَُو پُشتک خَرخَرسواری ،گُل پوچ و خِندَه و کِرکِر

خَر پُلیس مَندویِ باسکول، کار پَلی اُستا علی مان قاژِقاژ به دِیقَه دِیقَه، اَلَک و چُمبَه پَلی مان

تَزَّه بعدش لَخَه کُوشا، قَرَه بی مَندو خُرابه تو میگی کوچه خیابون ،بَری ما درس و کُتابَه

هَنِزَم وَختِ گُرُختَن، ازی روزا اَزی گُم گُم هر بَنَه سُرُندَه دستُم، تا بِنیسُم از او مردُم

اُوسارِ زندگی دَسشان، دِلاشان گشاد و بی غم
راه نُداش به سینه هاشان ،غم و غصََّه درد و ماتم

شُور دییُم دیگِ غزل رَه، حافظ اِمشُو تَلِّ هر شُو صد مُطابِق دل غمینُم، یی مییَندو طرحی از نو

بِخَنُم به یاد بخشی، عاشقا که موندگارن دلشان دَرچِه یِ نورَ، شرح و تفسیر دوتارن

صُداشان نِوای حَقَّه، پِنجَه شان بالِ پِریدن بی ریا ساده و خاکی ،دنیا رَه به هیچ خریدن

از نِوایی تا به دُرنَه، شاخَتایی، باش حسین یار
از رشید سردار عِیوض، داغِ دشت ،الله مزار

پشت هر پِرده هِزارون، قِصِّه های ناشُنُفتَه
از روزایی که نُموندَه، او هَمَه صِفا که رفتَه

لُو بِزِن عاشق رفتَه، تُوزِییُم که خُو گِرفتُم
از خُچار و غم گُرختَه، مَندَه یُم اَلُو گِرفتُم

جِلَّه کِردَه مینِ سینَه م ،غربت کِرَّکِ عاشق اُوقذَری غُصِّه یی مجنون، اُوقذَرِ غُربتِ وامِق

چُغُکُم لیلی هَنِز هست، وختِ بارون، دَمِ شُو مینِ شِفتیلِ درختا، مینِ رَقِ رَقِ تَرنو

تُو مِتَه زُلفویِ بیدَ ، مَجنونَم شُمالِ مَنگَه
داغِ شاجهان بِرارُم ،او سِوارِ بی تُفنگَه

کُهنَه دلدادهِ یِ عاشق، خاکِ بی تابِ بُلندُم ای بَنیجِ هر چی خوبی، ای زِمین سربلندُم

تو به لِک لِکان یی چَرخ، خَم نِرفت پشت غرورِت هِی بِگردُم کُهنَه خاکُم ،مستُم از نِوا و شورِت

یا علی به ضرب و زنگِ مَردوی همیشه مردِت شُرِّشُرِّ اُو به اترک، قِصه یِ غربت و دردِت

هیچ کُجا شهرُم نُشُد، زِرِ چُختِ آسمون خاکِ پُر مهر و صِفاش و مردمای دل کُلونُم

ها رِفِق نُگاه گِرفتَه،دِلِ آسمون رَ اَبرا
وَختِ بارونَه گِمونُم، وَختِ سازَه وختِ دُرنا

دییَه چُولی قِزَکی نِست، آسمون به دردَ مِزنَه مِبَرَه تُو مِتَه غم رَه، هر کُجا مِگِردَه مِزنَه

قِرچِ قِرچ اُفتییَه از نو، چرخِ روزگارِ بی پیر اَرمونا به دل نِشِستَه، پورِ غم دوره یِ دلگیر

کُجا رَف حسرتِ عیدا، سر سفره های هفت سین لُویِ قرآن پولِ نُو بی، بِغَلِ سوره یِ یاسین

بَنَه بی شِرنی و مِوَه، جمع مِکِردَک اَدَما رَه پَلی هم کُلون و خُردی، لُوای به خِندَه وا رَه

رِسمونِ خِلتَه خُلاصَه ،چُغُکُم بِشین تِماشا تا به گُرِّگُرِّ سینَه م، بُگُم از او شُو و روزا

تُمومِ نقل قِدیمَه، تَلِّ یَگ مِجمَه به سر کُن تا حریفا روی بُومَن، مردم شهر خِبَر کن

جَلد و نا جَلدَ بِزِن کُو، روندُم از چِخت هَر چی بیدَه دییَه از سختا چی مُوندَه ،مینِ آغُل پَر و چینَه

نِفَسی نُموندَه بی پر، آسِمون کِفتر و قوشَه دِلِ روزگار یی روزا، جُز به رِفتن نِمجوشَه

واز مُو یُو گوشِه یِ دِنجُم، بِخِزُم بِنیسُم از تو هر چی مُوندَه تَهِ صُندُق، از قِلَم بیچیکَه مَندُو

پِلتَه سُخت و شُو نِرفت، پِرپِری مَندَه و مُندَه خیلی وَختَه ساز بخشی، اَخِرِ قصه رَه خُندَه

تُو مَتی روتَه دوتارم، نِفَسِت قِراری بیده دِل نِکِندَه هَنِز عاشق، غیر مجنون خُو نِدیدَه

پی نوشت ها:
۱٫ آلگُو=آلوی درشت ۲٫ اَخکوک=چغاله بادام ۳٫ا ُوسار=افسار ۴٫
اَرمون=آرزو ۵٫ اسبِ چُو=گاری اسبی ۶٫ اُو شَنَه=آب و شانه ۷٫ اِشکَنَه اُوجِز، قَتِقُو ،اَگینجَه، قُورمَه=غذاهای محلی ۸٫ اَلُو=آتش ۹٫ اله قرتک=بازیگوش ۱۰٫ اَفتُو=آفتاب ۱۱ . بُرگُز=بگریز ۱۲٫ بیشکین=بشکن ۱۳٫ بَنیج=گهواره ۱۴٫ پَلی=پهلو ۱۵٫ پِرپِری=پروانه ۱۶٫ پِنجَه=فرود آمدن دست بر سیم های دو تار ۱۷٫ پُل اترک=پل تاریخی اترک ۱۸٫ پیشی پیشی=درخت سنجد ۱۹٫ پَل=باغچه ۲۰٫ پُویِ=پایِ ۲۱٫ پِنجَه=حالت فرود آمدن دست بر سیم های دوتار ۲۲٫ پَشیدَه=پاشیده ۲۳٫ ِ تکَّه =قوچ ۲۴٫ تریک=تاریک ۲۵٫ تَزَّه=تازه ۲۶٫ تُو=تاب ۲۷٫ تُوزِ=طوفان ۲۸٫ تُندور=تنور ۲۹٫ تَرنو=ناودان ۳۰ . تَسمه=کمربند ۳۱٫ لتَه=تکه پارچه ۳۲٫ تَلّ=مانند ۳۳ .تُو=تاب ۳۴٫ تَنِستَه=توانسته ۳۵٫ تُوزِ=طوفان ۳۶٫ تُندور=تنور ۳۷ . تَرنو=ناودان ۳۸٫ تَسمه=کمربند ۳۹ . جیری=لاستیکی ۴۰٫ جِلَّه=ریشه ۴۱٫ َ چلَّه چِختی=ازمراسم چهارشنبه آخرسال ۴۲٫ چُغُک=گنجشک ۴۳٫ چُخت=سقف ۴۴ . چُندَک= زانو در بغل گرفتن ۴۵٫ چُولی قِزَک=چوبی مزین به پارچه های رنگی برای دعای باران ۴۶٫ چِلِّه=یلدا ۴۷٫ چِخت=محل نگهداری کبوتر ۴۸٫ حُولی=حیاط ۴۹٫ خِلتَه=کیسه گونی ۵۰٫ خُچار=فشار ۵۱٫ خِز و واخز =جست و خیز ۵۲٫ دولُون=هوای ابری و نم آلود ۵۳٫ دَرچِه=دریچه ۵۴ . دیفال=دیوار ۵۵ . زُرنَه =سورنا ۵۶٫ سُرُندَه=سر داده ۵۷٫ سینُو=شنا ۵۸٫ سیبدال=سپیدار ۵۹٫ سِجِل=شناسنامه ۶۰٫ سِکا=سایه ۶۱٫ شُور=به هم زدن ۶۲٫ شِفتیل=خیس ۶۳ .صد مُطابِق=صدبرابر ۶۴٫ قَرَه=پرتاب به دوردست ۶۵٫ قوشمَه=ازسازهای محلی ۶۶٫ قِرون=ریال ۶۷٫ قُطار=ردیف ۶۸٫ کَلُو=گیج ۶۹٫ کُوش=کفش ۷۰٫ کِرَّک=پرنده صحرایی ۷۱٫ کاغذ باد=بادبادک ۷۲٫ کُلون=بزرگ ۷۳ . گُلِ دُخترون=شقایق ۷۴٫ لََک=تو پَر بودن ۷۵٫ لَخَه=مندرس ۷۶٫ لِک لِکان=افتان و خیزان ۷۷ . لَقلُو=بچه قورباغه ۷۸٫ لیجُو=عریان ۷۹٫ لَتَه=تکه پارچه ۸۰٫ لیس پالیس و…خرپلیس=بازیهای محلی ۸۱٫ مِش=میش ۸۲٫ مین=میان ۸۳٫ مَندَه=خسته ۸۴٫ مِزِیَن=می زدند ۸۵٫ مِشَستیم=می نشستیم ۸۶٫مِدُختن=می دوختند ۸۷٫ منگ=گیج ۸۸٫ مَهتُو=مهتاب ۸۹٫ مِوَه=میوه ۹۰٫ نِوایی، دُرنَه و… ،الله مزار ، لو=آهنگ های محلی ۹۱٫ وَختی=وقتی ۹۲٫ یورُنچَه=یونجه ۹۳٫ یَخَه=یقه ۹۴٫ یَزدیون-اژدری=دوباغ معروف در قوچان ۹۵٫عَشقُوات=عشق آباد. ۹۶ پلته= فتیله

حسین میری
(برگرفته از ویژه نامه قوچان شناسی ۱ به سردبیری حسین فیروزه)

هنر خوشنویسی در قوچان

هنر خوشنویسی در قوچان

نیم نگاهی به گذشته ها و جلوه هایی از معرفت

کارنامه ی هنر خوشنویسی در قوچان، هم از بُعد تاریخی و هم از لحاظ تلاش و تکاپوی هنری در چند دهه ی اخیر پربار و درخشان است و بایسته است که گام های استواری در تبیین هر دو منظور یعنی «احوال و آثار اعلام تاریخی» و «دستاورد معاصران» برداریم. نوشته ی حاضر، به طور ویژه و اشاره وار، بخشی از این ماجرا را بیان می کند که حاصل کار معاصران است و به گمان نگارنده دقت نظر و تعمق در جوانب موضوع ضرورت دارد، و هر چند در اینجا بیشتر نکات مهم مطرح می شود و بنا براختصار است با این همه، یادآوری برخی مسائل مرتبط با هنر خوشنویسی، از باب تمهید مقدمه، بسیار اهمیت دارد.
خوشنویسی، هنری است دیریاب و دشوار، هنرجوی مستعد و سختکوش، با چند سال کار کردن صرفاً با سختی و صعوبت کار آشنا می شود و اگر آگاه و منصف باشد بی آنکه سودای محالی در سرداشته باشد یا سرگرم حواشی مسیر بشود کار می کند و شب و روز نمی شناسد. «که درازست ره مقصد» و «هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست».
اصولاً درک و دریافت لطائف هنری،کار ساده ای نیست امّا ظرافت کار در خوشنویسی دوچندان است و به راستی گفته و سروده اند که:

پنج چیز است که تا جمع نگردد با هم
هست خطاط شدن نزد خرد امر محال

دقت طبع و وقوفی زخط و خوبی دست
طاقت محنت و اسباب کتابت به کمال

باری، معدودی از نوابغ خوشنویسی هم که در عین جوانی حیرت صاحبنظران را برانگیخته اند حد و مرتبه ی هنری را به بهای سنگین مشاقی سالیان به دست آورده اند و البته اصل ماجرا موهبتی است الهی و مراقبت می خواهد و در واقع مرد راه و سالک مستقیم، که شوریده ی شیراز فرمود:
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی
هم چنان که در احوال برخی از هنرمندان بزرگ اشارات فراوان است.
بااین همه، مشاقی و پشتکار فراوان، حکم همان شرط لازم را دارد که لازم است اما کافی نیست و بخت بلند از آنِ هنرجویی است که با استادی مبرز قرین باشد. و دلیل راهِ او کسی باشد که در کار هنر اشراف دارد. در عین حال، هر نهالی در باغ مفرح و تماشایی هنر حتی اگر شرایط رشد و نمو فراهم و مراقبت هم در کار باشد، سال ها زمان می خواهد تا درختی شود بارآور که حاصل بدهد و صبر بسیار بباید که سروی شود سایه افکن، و با این فرض خوشنویسی هنری است دیریاب. امّا قصه در همین جا به پایان نمی رسد برای سالک این راه در هر گامی همان حکایت «هزار نکته ی باریکتر ز مو» تکرار می شود و «هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است». به یاد می آورم که از استاد محمد رضا شجریان در باب دشوارترین هنرها نظر خواهی می کنند و پاسخ استاد یعنی اشاره ی ایشان به «خط نستعلیق» کار مرا ساده می کند. نبوغ و جامعیت هنری استاد محل تردید و انکار نیست و از حُسن اتفاق است که در هنر خوشنویسی هم صاحب مرتبه و تشخیص هستند و با همرهی خضر، وقت طی مرحله کرده اند و بی گمان قول ایشان در اینجا حجت است و فصل الخطاب.
هنر خوشنویسی، فراتر از استعداد، تمرین و ریاضت می خواهد مطالعه مستمر و تطبیق و تحلیل می خواهد ولی این همه، بدون راهنمایی و نظارت استاد و مربی راه به جایی نمی برد و در واقع، نقش چشمگیر و موثری که استاد ایفاء می کند همان تعبیر معروف «طی زمان و مکان در سلوک هنری» را به یاد می آورد. هنرجویی که اهل کار باشد در سایه ی راهنمایی و نظارت استاد، در کمتر از پنج سال آثاری ارائه می کند که اهل نظر در آنها به دیده ی قبول می نگرند احراز این مرتبه در عالم خوشنویسی توفیقی است بزرگ، که هنرمندانی اندک شمار، از آن نصیب برده اند هنرمندانی که در آغاز راه، آثاری ارائه می کنند با مختصات فنی و تماشایی و دلنشین.
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یکشبه ره یکساله می رود
اما نکته مهم همان نقش مربی و معلم است و این نکته در خوشنویسی محرز و مسلم است که «هیچکس از پیش خود چیزی نشد». نکته ی دیگر همچنان در باب اهمیت و نقش بی بدیل استاد است هنرجو به استادی نیاز دارد، که در انتقال کلیات و ظرائف کار مهارت داشته باشد برای تشخیص و انتخاب اعلم یکی از راهکارهای مناسب توجه به روحیه ی استاد است تا هنرجو از میان مدرسان و مربیان، متناسب با مرحله ی هنری (اعم از مراحل متوسط، ممتاز و دوره ی تکمیلی) فرد اصلح را انتخاب کند برخی از مربیان روحیه ی هنری دارند و در برخی نیز روحیه ی معلمی غلبه دارد باور نگارنده این است که تا مرحله ی ممتاز از میان معلم و هنرمند، فرد اصلح همان معلم است که با راه و رسم تعلیم و آموزش آشناست و در انتقال مطلب مهارت دارد، حوصله دارد، دقت نظر دارد، و مطابق توان هنرجوی مبتدی و طفل ابجد خوان راه طولانی هنر، از کلیات می گوید واحیاناً از لطائف هنری. در این مرحله سعه ی صدر مهم است و زمزمه ی محبت. تشخیص اعلم در عالم هنر در ارتباط مدرسان معروف، دشوار نیست و معمولاً در مقام پاسخ می گویند: «هنرمند خوبی است اما معلم خوبی نیست» یا برعکس او را به عنوان معلم تأیید می کنند نه به عنوان هنرمند. در دوره ی تکمیلی مطلب متفاوت است در اینجا، به باور نگارنده، برخورداری از تعالیم چند استاد و مربی برای تقویت بینش هنری و دانش بصری لازم است. و اکتفاء به یک مدرس خلاف مقتضای مرحله ی تکمیلی است در اینجا غلبه ی روحیه ی هنری کارساز است و دقت در انتخاب اصلح همچنان اهمیت دارد. باری؛ نکته ها بسیار است و سخت بیم دارم از اطاله ی کلام، بنابراین ترجیح می دهم بیت دوم همان شعر معروف را که در آغاز نوشته آوردم، بخوانیم امّا با دقت! که بزرگان فرموده اند: «بازخوانی بهتر از بسیار خوانی»:
دقت طبع و وقوفی ز خط و خوبی دست
طاقت محنت و اسباب کتابت به کمال
این بیت با اشاره به پنج نکته ی مهم، همان حکایت «بحر در کوزه» را به یاد می آورد و یادآوری دو نکته ی مهم و مثمر ثمر یعنی «نقش بی بدیل استاد» و «انتخاب اصلح» قطره ای بود از همین دریای بیکران. «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».
می رسیم به اصل ماجرا، یعنی هنرخوشنویسی در قوچان، و البته با همان محدوده ای که فرض نوشته ی حاضر است. ادامه ی مطلب برای نگارنده از جهاتی دشوار است. اگر از خوشنویسی می گوید، از علاقه مندان است. اگر از قوچان می گوید، تعلق خاطری دارد به این آب و خاک. اگر از هنرمندان این دیار می گوید در سلک ارادتمندان است و به هر حال رعایت بی طرفی و پرهیز از تعصب و نهایتاً قضاوت صحیح با این اوصاف، کار ساده ای نیست هنرجوی قوچانی باید از تعلقات و دغدغه های متعارف فاصله بگیرد تا سرانجام از نگاه ناظر بیرونی، به مجموعه ی دستاورد فرهنگی و هنری همشهریانش بنگرد و با رعایت انصاف و اعتدال، گزارشگر حقیقت باشد اما «کی گریز از خویشتن آسان بود».
گفتیم که استاد و مربی در هنر خوشنویسی، نقش چشمگیر و پُرثمر دارد. اما شرط ورود به کلاس های آموزشی و استفاده از تعالیم او، در عصر حاضر راه و رسم ویژه ای دارد. تشکیلات منسجم اداری در امور علمی، فرهنگی و هنری تثبیت شده و جایگاه مجامع و مراکز علمی و هنری در شکوفایی و هدایت استعدادها انکار ناپذیر است و افراد مستعد نیز به حسب علاقه و استعداد خویش و از طریق همین مراکز کار را آغاز می کنند، ادامه می دهند واحیاناً در زمره ی مدرسان و مربیان، در راه تعلیم و تربیت و تعالی جامعه گام برمی دارند. و در این میان قدیمی ترین نهاد هنری کشور یعنی «انجمن خوشنویسان ایران» بیش از نیم قرن در مسیر شکوفایی استعدادهای هنری توفیق خدمت داشته است. تأسیس این انجمن در سال ۱۳۲۹ با همت استادان سید حسین میرخانی، علی اکبر کاوه، ابراهیم بوذری و سید حسن میرخانی، در تاریخ خوشنوسی معاصر ایران، کاری بود کارستان که در آغاز با نام «کلاس های آزاد خوشنویسی» و سپس در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۳۴۶ فعالیت های درخشان خود را پی گرفت. و در حال حاضر با بیش از ۲۲۰ شعبه در سطح کشور و چند شعبه در خارج از کشور (شعبه توکیو، پاریس و …) از نظر قدمت تشکیلاتی و فرایند اثرگذاری در جهان کم نظیر و در خاورمیانه بی نظیر است.
در سال ۱۳۵۴ دو تن از هنرمندان سختکوش دیار فرهنگ دوست و هنرپرور قوچان، آقایان استاد اسماعیلی قوچانی و دکتر محمد مهدی هراتی، برای تأسیس شعبه ای از «انجمن خوشنویسان ایران» در قوچان، مجدانه تلاش می کنند همت درخور تحسین و پیگیری این دو هنرمند افتخار آفرین، سرانجام به نتیجه می رسد و شعبه ای از انجمن خوشنویسان در قوچان (پس از تهران و معدودی از مراکز استان ها یعنی شیراز، اصفهان، مشهد و تبریز) افتتاح می شود و این حرکت در خوشنویسی معاصر قوچان، نقطه ی عطفی است که خوشبختانه هنوز هم ثمربخش است. و البته هنر خوشنویسی در این منطقه مسبوق به پیشینه ای درخشان است و علاوه بر بزرگانی از دو خانواده ی هنرپرور قهرمانی و افشار، اشتهار برخی دیگر به هنرمندان آن دوره خوشنویسی، حکایت از همین سابقه ی درخشان دارد و از جمله می توان به نام های پر افتخار و ماندگار: توفیقی، منتظری، توحیدی، صاحب الزمانی، صادقی، حسن آبادی و طالبیان اشاره کرد.
آغاز فعالیت انجمن خوشنویسان در قوچان، فراتر از انسجام ظاهری و تشکیلات اداری مرسوم، ره آوردی ارزشمند را برای این سامان به ارمغان می آورد باب آشنایی با بزرگان هنر خوشنویسی و استفاده از محضر هنرمندان وارسته و بزرگ، ورای حد تقریر است استاد اسماعیلی قوچانی سالها از خرمن فیض بزرگانی همانند: استاد سید حسن میرخانی (ملقب به سراج الکتاب و متخلص به بنده) احمد معصومی (نجفی زنجانی) و ابراهیم بوذری خوشه چینی می کند. و پس از احراز مراتب والای هنری با هدف خدمت به فرهنگ و هنر وارد میدان می شود. زحمات بی دریغ استاد در ترویج و اشاعه ی هنر خوشنویسی در خور تحسین است. تدریس خطوط مهجور و رایج، فعالیت های مستمر نمایشگاهی حاکی از دغدغه های همیشگی استاد است در مسیر شکوفایی و هدایت استعدادها و تقویت فضای فرهنگی وهنری. همانطور که درخشش چراغ تابان هنر در سال ۱۳۵۴ بازتاب نیت خیر و همت والای استاد بود که در گشایش شعبه ای از انجمن خوشنویسان جلوه گری می کرد رونق و رواج هنر خوشنویسی از همان سالها تا کنون دلمشغولی عمده و اصلی ایشان بوده است که هم از جهت تربیت استعدادها و هم در قالب آثار مکتوب و نمایشگاهی قابل تأمل است و از آنجا که مدت فعالیت استاد قریب به نیم قرن استمرار داشته و از بعد جامعیت هنری نیز کم نظیر و از جهاتی بی نظیر است تحلیل کارنامه ی هنری ایشان مستلزم نوشته ای است مفصل و جداگانه، و از سوی دیگر تبیین چند و چون خوشنویسی قوچان در نیم قرن اخیر اگر با نگاهی جامع صورت گیرد سهم چشمگیر استاد مبرهن و آشکار می شود و خوشبختانه به یمن حضور و فعالیت مستمر ایشان هنوز هم اوراق زرین کارنامه ی خوشنویسی قوچان برای مردم هنرپرور این دیار موجب فخر و مباهات است. شأن و جایگاه ممتاز انجمن خوشنویسان قوچان (ششمین شعبه در سطح کشور) همیشه در مد نظر هنرمندان منطقه بوده و فعالیت و تکاپوی هنری برخی از آنان از جمله آقایان ابراهیمی فخر، باقرزاده، شهابی، کفاش، وعلی اکبریان در خور تقدیر است این گروه از هنرمندان نیز غالباً از آغاز دهه ی ۶۰ در عرصه ی فرهنگ و هنر وارد میدان شده اند فضای انجمن خوشنویسان در آن سال ها سرشار از صفا و صمیمیت بود. انجمن منتهای حکمت و هنر بود و درکلیه کلاس های آموزشی سرمشق ها، اعم از سطر و کتابت و چلیپا، آمیزه ای بود از فرهنگ و اخلاق و هنر و این ره آورد اصیل انسانی، البته ریشه در منش و شخصیت والای استادان داشت بزرگانی همانند میرخانی ها، کاوه، بوذری و معصومی، که فضائل اخلاقی و خصائل انسانی در رفتار و گفتارشان موج می زد هنرمندانی والاسرشت که به هنرجویان درس زندگی می دادند درس بخشندگی، گذشت و جوانمردی.یادآوری خاطرات آن دوران، نیاز امروز ماست. خاطراتی ماندگار که بازتاب فرهنگ ایران عزیز است و نشان از خلق و خوی انسانی هنرمندان این سرزمین گهر خیز دارد. خاطراتی که باید هر روز آنها را بخوانیم و با ترویج نکات نهفته در این خاطرات، همان نکات نغزی که مایه ی نشاط روح و روان آدمی است، در گسترش فرهنگ اصیل انسانی سهیم باشیم. و اصلاً رسالت هنر همین تلطیف و تعدیل است تا در حوزه های فردی و اجتماعی به انعطاف و هماهنگی برسیم و به زیبایی و دانایی و نیکویی. در هنر خوشنویسی پیام این همه پیچ و تاب و نرمش و سیلان همان انعطاف است که ظهور و بروز آن در آدمی، خلق و خوی خوش و صفا و صمیمیت است و پیام ترکیب بندی همان هارمونی و هماهنگی است که در تعامل انسانی و در گستره ی زندگی جمعی مجال ظهور می یابد. وبی گمان این سروده ی نغز و دلاویز حاوی حکمتی ماندگار است «که صفای خط از صفای دل است».
حسن ختام این نوشته، ترسیم گوشه ای از چشم انداز
هنر خوشنویسی در آن سالهاست، با این امید که
پرتوی از آن فضای به یاد ماندنی که سرشار از معرفت و معنی بود گرمی و روشنی را برای مشتاقان به ارمغان آورد و هر چند ترسیم آن فضا کاری است دشوار، امّا نگارنده با نقل خاطراتی عطر آگین از گلزار معرفت امیدوار است که سیمای آن دوران دوباره جلوه گری کند و آن فضا جان بگیرد و زنده شود و با ما حرف بزند و راستی را که «یاد باد آن روزگاران یاد باد». باری، نقل خاطراتی از استاد سید حسین میرخانی کافی است تا دلشدگان را به باغ معرفت ببرد و به تماشای ریاحین. در آغاز، توصیف ابعادی از شخصیت استاد سید حسین میرخانی به قلم نویسنده ی بزرگ معاصر، نادر ابراهیمی، خواندنی است:
«… وفادار به آن بارگاه، مؤمنانه نوشت همانگونه که نمازش را خواند و دعایش را، و عبادت نستعلیق را چنان واجب دانست و نیک آموخت که سرانجام کتاب آسمانی ما مسلمانان را به نستعلیق گوهرگون نگاشت و ازخود باقی گذاشت».
راوی راستین این خاطرات دلنشین و معرفت بخش، فرزند آن استاد بزرگ هستند یعنی هنرمند گرانقدر، خانم اشرف السادات میرخانی، مؤلف کتاب «مروری بر زندگی استاد سید حسین میرخانی». با هم می خوانیم :
«هرگز قصد ندارم از پدرم کراماتی نقل کنم. اگر از او عمل خارق العاده ای سر زده فقط به دلیل باطن پاک و منّزه او بوده است. سال ۱۳۶۹ تصمیم گرفتم از مشهد به تهران بیایم و برای پدرم مراسم سالگردی برپا کنم. برای تهیه ی مخارج مراسم، یک سکه ی بهار آزادی همراهم آوردم. که آن را ۸۳۰۰۰ ریال خریده بودم به ۶۹۰۰۰ ریال فروختم.
بعدها، شبی قبل از خواب، عامیانه و ساده لوحانه پدر را مخاطب قرار داده و گفتم: «من یک سکه داشتم برای شما دادم، ببینم شما به من چه می دهید.»
صبح روز بعد، نزدیک ظهر، به محل کار سابقم رفتم که سری به همکاران قدیم بزنم… از در که وارد شدم همه گفتند: «چرا دست خالی آمدی؟» گفتم: «مگر خبری شده؟» گمان کردند خودم را به جهالت می زنم. گفتند: «تو همیشه دست پُر می آمدی» پرسیدم: «مگر چه شده که باید شیرینی بدهم؟» گفتند: «یعنی نمی دانی که ۸۳۰۰۰ تومان به حسابت ریخته اند؟»
با شنیدن این رقم مثل صاعقه زده ها برجای ماندم: هشت هزار و سیصد تومان سکه ی فروخته شده و حالاً دقیقاً ده برابر پاداش. آهسته کنار دیوار رفتم و تکیه دادم؛ به راستی قادر به ایستادن در جای خودم نبودم.
پدرم هرگز بدون وضو نبودند. هنگام نماز، مثل کسی که می خواهد به میهمانی برود، سرشان را شانه می کردند، لباس خود را مرتب می کردند و آراسته تر از زمان های دیگر آماده ی نماز می شدند. شب های جمعه بعد از نماز مغرب و عشا آماده ی خواندن دعای کمیل می شدند، کمیل را از روی نوشته ی نستعلیق خودشان می خواندند و بی قرار گریه می کردند.
در سفر سوریه، مانند دیگر سفرها، به خاطر افراط در خرج کردن، مورد سرزنش مادرم قرار می گرفتند. خودشان می گفتند: «هر چه خانم نگران بود که اینجا دیگر کشور خودمان نیست، این گونه خرج نکن، من توجهی نمی کردم تا عملاً پولم ته کشید. خانم متوجه شد و با نگرانی زیاد گفت: حالا چه می کنی؟ گفتم: «ما میهمان دیگری هستیم نگران نباش». روی بالکن هتل که در طبقه ی چهارم بود نشستیم و دستور شام و مخلفات مفصل دادم، بدون ذره یی اضطراب، در حالی که خانم از وحشت قادر به خوردن نبود. ناگهان از توی خیابان کسی فریاد کرد: اقای میرخانی! آقای میرخانی! پائین را نگاه کردم، دیدم آقای ترقی (مدیر انتشارات خیام) است. با خوشحالی به هتل و به اتاق ما آمد، و با عصبانیت گفت: سید! «ما توی شهر خودمان که تو را پیدا نمی کنیم. بنابراین تو را به خدا طلبی را که از من داری بگیر». و مقدار زیادی پول به من داد. منقلب پیش خانم برگشتم و پول ها را پرتاب کردم و گفتم: «از این بیشتر می خواهی؟ باز هم مرا ملامت کن. دیدی ما میهمان دیگری هستیم؟»
پدرم هر سال قبل از عید به مادرم مأموریت می دادند برای چند بچه ی مستحق لباس عید تدارک ببیند. مادرم حق نداشت قبل از تمام شدن این وظیفه برای ما لباس عید بخرد. مرتباً از او گزارش می خواست. سرانجام روزی که مادرم می گفت «تکمیل شد»، به او می گفت: «حالا برو برای بچه ها خرید کن» و این برنامه تا آخرین سال عمرش ادامه داشت.
پدرم روزی با یکی از راننده های آژانس- شاپور خان- به بهجت آباد رفته بودند. به او می گویند: «شاپورخان برو ببین میوه ی نوبر چه آمده». شاپور خان برمی گردد و
می گوید: «خیار هست، اما کیلویی ۴۰ تومان» در سال ۱۳۵۹ این مبلغ خیلی زیاد بوده است. پدرم می گوید: «یک صندوق بخر.» او تعجب می کند، فکر می کند قیمت را ایشان متوجه نشده، می گوید: «آقا کیلویی ۴۰ تومان» ایشان جواب می دهند: «یک صندوق بخر. این درست است که من بخورم و تو نخوری؟» (منظورشان این بود که صندوق خیار را با شاپور خان و امثال او تقسیم کند)
به عقیده ی من خوش نویس کسی نیست که تنها خوش بنویسید. افتخارات من به پدرم از آن جهت نیست که «ب» را ۵ نقطه می نوشت، یا اگر چندین «ن» می نوشت همه یک اندازه بودند. او خوش رفتار، خوش خلق، خوش رو، خوش منش، خوش اندیش و نهایتاً خوش نویس بود».

علی اکبر مروجان
(مقاله برگرفته از ویژه نامه قوچان شناسی ۱ به سردبیری حسین فیروزه)

بررسی پوشاک زنان کرمانج خراسان

بررسی پوشاک زنان کرمانج خراسان

ویل دورانت بر این باور است که آدمی، از لحظه‌ای که توانست سوزن و سنجاق بسازد، به کار بافت پارچه پرداخت. وی در ابتدا با بهره‌گیری از پشم گوسفند و الیاف گیاهی برای خود تن‌پوش تهیه کرد و پس از تولید پارچه، به زیبایی و رنگ آن اندیشید. برای این منظور، از گیاهان و خاک‌های رنگی موجود در محیط پیرامون خود رنگ را تولید و لباس های خود را ملون کرد(۱۳۹۰: ۹۰). در هر سرزمینی، هر گروه قومی یا طایفه‌ای از سبک و شیوه خاصی که در فرهنگ جاری خودش برای او تعریف شده است برای پوشاندن بدن خود استفاده می‌کند. در این میان، وضعیت بازار و اینکه چه پارچه و یا مدل‌های دوختی در بازار روز رواج می‌یابد و نیز اقلیم منطقه بی‌تأثیر نیست، چون کلاً هیچ چیزی در هیچ جایی جز به ضرورت و منطق متقن متداول نمی‌شود. مسلم است که محیط مبتکر بسیاری از آداب و عادات زندگی ماست.
مقاله پیش رو یک مقاله پژوهشی، میدانی ـ اسنادی است که در آن به توصیف و تحلیل پوشش زنان طوایف مختلف کرمانج خراسان پرداخته شده است. پوشش زنان کرمانج نیز همانند سایر اقوام این سرزمین از تنوع و رنگارنگی خاصی برخوردار است. این پوشش در عین وحدت، دارای شباهت ها و تفاوت هایی است که آنها را در قالب سه واحد متفاوت پوششی دسته بندی می توان کرد. طرح و شکل البسه هر واحد و نوع موادی که برای تهیه آن بکار می رود، ارتباط مستقیمی با محیط زیست و مواد خام موجود در آن، و دوری و نزدیکی طوایف از یکدیگر دارد. مطالعه درباره پوشش زنان کرمانج زمانی حائز اهمیت است که بدانیم این قوم در حال حاضر به علت روی آوردن به پوشش ملی رایج، لباس های سنتی خود را کنار گذاشته و به کنج صندوقچه ها سپرده اند. لذا این مقاله در واقع جستاری در نوع پوشش زنان طوایف مختلف کرمانج در قالب سه واحد مجزا در منطقه خراسان است. محقق برای نیل به این مقصود، به حافظه های دیرنده و صندوقچه های زنان مسن طوایف تأسی جسته است. پژوهش حاضر قصد دارد ضمن معرفی و توصیف و مقایسه نوع پوشش طوایف، گامی در جهت ثبت و ضبط این سنت دیرینه و شناخت هرچه بیشتر این پوشش بردارد. در این پژوهش به موارد زیر پرداخته می شود:
کرمانج‌های خراسان از ایل بزرگ چشمگزک می باشند که می توان به زعفرانلو، شادلو و صوفیانلو تقسیم کرد که به ترتیب در حدود قوچان، بجنورد و کلات نادری زندگی می‌کنند. هر کدام از این سه ایل طوایف متعددی را شامل می‌شوند که سبک و طرح لباس‌ها در هر کدام تفاوت‌هایی با سایرین دارد. به باور جلیل ضیاء‌پور، «پوشاک دو ایل زعفرانلو و شادلوها هر دو بر یک زمینه و طرح است، ولی شادلو در بجنورد زودتر خود را با زندگانی جدید آشنا کرده‌اند و در پوشاک خود دست برده ساده‌ترش کرده‌اند و زعفرانلوها در قوچان پوشاک خود را همچنان اصیل و دست‌نخورده نگاه‌ داشته‌اند…» (‌بی‌تا: ۵۷).
در حال حاضر یا بهتر بگوییم در دو سه دهه اخیر، پارچه‌های مخمل رنگی در پوشش زنان کرمانج نقش مهمی را ایفا می‌کنند. این در حالی است که، قبل از رواج پارچه مخمل در بازار، اینان از انواع و اقسام پارچه‌های دیگری که در دوره‌های مختلف وارد بازار ایران و شهرستان‌های خراسان می‌شده است برای دوخت لباس محلی بهره می‌بردند. جالب است بدانیم با توجه به نوع، وزن و رنگ پارچه‌ای که به بازار می‌آمد، نوع پوشش اینان نیز متفاوت می‌شد. البته باید یادآور شد که طرح کلی لباس همواره یکسان بوده است، ولی در بعضی از جزئیات، با توجه به پارچه مورد استفاده، تفاوت‌هایی دیده می‌شود. برای مثال: گفته می‌شود در دوره‌ای که پارچه‌های متقال یا قمیس، که اصلاً سفید یا شیری بوده و برای رنگ آمیزی به رنگرزها داده می‌شد، مرسوم شده بود، دختران و زنان طوایف مختلف کرمانج باید از این پارچه با تنوع رنگی محدود برای دوخت دامن استفاده می‌کردند. از ‌این‌رو، خانم‌های کرمانج در تمامی سنین دامن‌های متقال سنگین‌وزن و آبی می‌پوشیده‌اند. بعد از پارچه متقال، که پارچه‌های کودری گل‌دار به بازار آمد، خانم‌ها از این پارچه‌های گل‌دارِ سبک برای خود لباس می‌دوختند که اغلب رنگ آبی سیر داشت. پس از کساد ‌شدن بازار پارچه‌های کودری، از نوعی پارچه بشور یاد می‌شود که پارچه شل و لمسی بوده و در همه رنگ موجود بوده است. بر این‌ اساس، دختران و زنان جوان از رنگ‌های روشن و زنان مسن‌تر از رنگ‌های تیره‌تر این پارچه برای دوخت البسه مورد نیاز استفاده می‌کردند. در دوره بعد، پارچه هایی پفکی و نازک، به نام جیم یا پرلین، در رنگ مطلقاً سفید با گل های گاه بنفش، صورتی، قرمز، آبی و… رواج می یابد. این نوع پارچه، به علت سبکی و راحتی، خیلی زود جایگاه خود را در میان البسه زنان کرمانج تثبیت کرد، چنان که بعضی از طوایف همانند طایفه توپکانلو، از آن پس، همواره از همین نوع پارچه برای دوخت پیراهن و دامن های خود استفاده می کنند، تا جایی که، در نظر سایرین، زنان این طایفه همیشه سفید می پوشیده اند و رنگ های دیگر در میان آن ها چندان جایگاهی نداشته است. در آخرین مرحله؛ یعنی، در حدود دو سه دهه گذشته، پارچه های مخمل آبی گل دار، در میان این قوم، طرفداران بسیاری یافته است، پس از آنکه این نوع پارچه در تنوع رنگی بیشتری به بازار آمد، این قوم همچنان از این پارچه ملون برای دوخت لباس استفاده می کنند. برای اولین بار، با رواج پارچه های مخمل بود که بعضی از عادت ها و رسوم قدیمی از میان این قوم رخت بربست. به عنوان نمونه، گفته می شود که، قبل از رواج پارچه های تک رنگ مخملی امروز، یک عروس کرمانج، از لحظه ای که نامزد می شد تا زمانی که به سن پیری می‌رسید، باید شکل دامن خود را به “پاچه” (Pâça)، که یک تکه اضافی در پایین آن افزوده می شود و بلندتر از دامن دختران مجرد است، تغییر می داد. و در واقع پوشیدن این پاچه ها نشانه یک زن متأهل بوده است، آنچنان که برای عروس، در مراسم عروسی، یک پاچه الوان زرشکی ساده بدون گل تهیه می شد ولی، از وقتی که پارچه های مخمل رواج یافت، برای عروس ها هم به جای “پاچه”، “شیلبار” یا دامن های کوتاه قرمز دوخته شد. همان طور که ذکر شد، عواملی همانند پارچه های موجود در بازار و محیطی که طوایف کرمانج در آن می زیسته اند، نقش چشمگیری در شکل و طرح و رسوم مربوط به لباس-هایشان داشته است. پوشش زنان ایل صوفیانلو در منطقه لائین مثالی واضح در این باره است. روستای لائین، که در شهر کلات نادری واقع شده است، با هجده روستای اطرافش همگی به یک شکل لباس می پوشند و همه لباس هایشان از ابریشم قرمز تهیه می شود.
اگر به جستجوی علت این امر بپردازیم، درمی یابیم که این منطقه محیطی مستعد برای پرورش کرم ابریشم بوده و بسیاری از کردهای این منطقه خود به پرورش کرم ابریشم مشغول بوده اند. این صنعت به مرور تخصصی شده و اکنون در روستاهایی مثل
«زاوین» و «قله زو» مردم به پرورش کرم ابریشم و تهیه پارچه های ابریشمی اشتغال دارند. در حال حاضر تمامی روستاهای کُردنشین اطراف، که در گذشته بعضاً عشایر بوده و به مرور اسکان یافته اند، پارچه مورد نیاز خود را از این روستاها تهیه می‌کنند. از این رو، نمی توان تأثیر محیط و مواد و منابعی که در محیط اطراف این طوایف موجود است را نادیده گرفت.
آنچه در این پژوهش توصیف می شود در واقع سنت هایی دیرینه است که در حال حاضر بسیاری از آن ها از رونق افتاده یا به شکل و لونی دیگر به حیات خود ادامه می دهند، ولی از آنجا که کار محقق تنها معرفی و تحلیل سنت های قدیمی بوده، به آنچه امروزه در بین این قوم رواج دارد چندان پرداخته نشده است.
لازم به ذکر است که این مقاله درواقع چکیده‌ای از مقاله‌ی کاملی است که در مجله‌ی فرهنگ و مردم دانشگاه شهید بهشتی در سال ۱۳۹۲ به چاپ رسیده است. منتها در اینجا به علت محدودیت‌های موجود، به ذکر چکیده‌ی جامع و نسبتاً کاملی از مقاله‌ی اصلی اکتفا نموده و از توصیف تک تک اجزای لباس بانوان کرمانج در می‌گذریم.
در این مقاله برای نخستین بار، بعد از تحقیقات کتابخانه‌ای و میدانی و اسنادی، این امکان میسر شد که لباس بانوان کرمانج را در قالب سه واحد مجزا تقسیم‌بندی کنیم. لازم به یادآوری است که اگرچه در ظاهر پوشاک بانوان طوایف مختلف شاید چندان تفاوتی با هم نداشته باشد، ولی زمانی که به مطالعه و بررسی ریزجزئیات می‌پردازیم، متوجه می‌شویم که تفاوت‌ها نه تنها اندک نیست، بلکه چشمگیرند. هدف از نگارش این مقاله بیشتر مقایسه بین سه واحد طایفه ای است و کمتر به ذکر تفاوت ها در هر واحد پرداخته شده است.
سبک و طرح پوشش زنان طوایف مختلف کرمانج را می‌توان به سه ¬دسته تقسیم کرد:
۱٫ پوشش زنان نه طایفه (باچیانلو، توپکانلو، قرامانلو، رودکانلو، هیزولانلو، کاوانلو، قاچکانلو، ملانلو، قلیانلو)
اگر از یک مسافر پرسیده شود که لباس بانوان کُرد خراسان به چه شکل و سبکی است، قطعاً پاسخ او چیزی جز توصیف پوشش زنان این نه طایفه کوچ‌رو در مناطق مختلف خراسان نخواهد بود. آنچه امروزه، به عنوان نماد پوشش زنان کرمانج خراسان، در همه‌جا شناخته شده، در‌واقع پوشش رایج در میان این طوایف خاص است. در پوشش زنان این طوایف، رنگ اهمیت بسیاری دارد. چنانچه اگر با یک زن کرمانج در این ناحیه برخورد داشته باشیم، روشنی و شاد ‌بودن رنگ‌ها به‌ چشم خواهد آمد. از شال یا پشمی‌های زرد و سفید برای دختران مجرد گرفته تا پیراهن‌های سفید و جلیقه‌های قرمز یا بنفش و شیلبارهای زرد و سفید یا قرمز و هفت‌رنگ، همه و همه تلفیقی از رنگ‌های شاد گوناگون را تشکیل خواهند داد. این نه طایفه و طوایف دیگری که در این منطقه اسکان یافته‌اند همگی به این سبک لباس می‌پوشند. تقریباً می‌توان گفت که تفاوت‌ها در میان این نه طایفه چندان مشهود و زیاد نیست و تنها در جزئیات پوشش آن‌هاست که، در اغلب موارد، بستگی مستقیمی با میزان ارتباط طوایف با یکدیگر و دوری و نزدیکی محل ییلاق و قشلاق و باورهای رایج در میان هر طایفه دارد. شاید در گذشته این تفاوت‌ها بیشتر بوده است، ولی به‌مرور زمان و با سر گرفتن وصلت‌ها در میان این طوایف، دیگر تفاوت چندان آشکاری باقی نمانده است و بیشتر طوایف تقریباً به یک شکل و رنگ درآمده‌اند. برای مثال، وقتی به سراغ یک زن هیزولانلویی می‌روید، شاید به شما بگوید که من خودم هیزولانلویی هستم، ولی همسرم کاوانلویی است یا یک زن قرامانلو، بعد از وصلت، وارد طایفه توپکانلو شده و مجبور بوده است که یک هماهنگی بین پوشش دوران مجردی و دوران تأهل خود ایجاد کند. به همین ترتیب، می‌بینیم که، به‌مرور زمان، این طوایف بیشتر به یکدیگر شبیه شده‌اند و البته به همین دلیل هم هست که اغلب اهالی ساکن در خراسان بر این باورند که لباس کرمانج‌ها همگی به یک شکل است و هیچ تفاوتی بین طوایف مختلف وجود ندارد. تنها یک محقق، به دنبال جستحوی فراوان، می‌تواند به این نتیجه برسد که اندک تفاوت‌هایی در این میان وجود دارد که باید به آن‌ها پرداخته شود.

۲٫ پوشش زنان دو طایفه بوانلو و تورانلو این دو طایفه، از نظر مکانی، بسیار به یکدیگر نزدیک بوده و در تابستان معمولاً در دو روستای بوانلو و تورانلو در حوالی شهرستان شیروان ساکن می‌شوند. در فصل سرما نیز عموماً به محل قشلاق شان در مراوه‌تپه می‌روند. این دو طایفه، به علت نزدیکی مکانی، تأثیرات زیادی از یکدیگر گرفته‌اند، آنچنان که می‌توان گفت تقریباً به یک سبک لباس می‌پوشند که این مسئله آن‌ها را از سایر طوایف مجزا می‌کند. زنان این دو طایفه همواره عرقچین می‌پوشند و معمولاً روی عرقچین خود، یک دستمال کوچک “دورو” یا “هفت‌رنگ” به‌سر می‌کنند و پس از آن، پشمی‌های رنگی خود را روی آن می‌بندند. برخلاف بسیاری از طوایف دیگر، که برای محکم‌ کردن پشمی یا شال‌های خود همان دستمال‌های دورو یا هفت‌رنگ را به‌کار می‌برند، این دو طایفه از نوعی “چنگه” یا “چنگک” از جنس ورشو یا نقره و گاه بافتنی برای این منظور استفاده می‌کنند. طرح پیراهن‌های این طایفه کاملاً راسته و گشاد بوده و عادت ندارند که کمر پیراهن‌هایشان را تنگ کنند. شکل نواردوزی روی پیراهن‌ها با سایرین متفاوت است. به نحوی که، به‌جای نواردوزی در تمام فضای پیراهن، تنها در حاشیه جلویی؛ یعنی به موازات دو چاک طرفین پیراهن به تعداد زیاد ردیف‌هایی از نوار یا قیطان‌های رنگی می‌دوزند. آن‌ها همچنین در اطراف نوارها با چرخ خیاطی، خطوطی ترسیم می‌کنند که احتمالاً تنها به منظور محکم‌ شدن پارچه آستری زیرِ پیراهن است. پارچه پیراهن‌ها معمولاً ساده و بدون طرح است و از مخمل یا ساتن تهیه می‌شود. زنان این طایفه، برای پوشش پایین‌تنه، برخلاف سایرین، از دو دامن یکی به نام “شیلبار” یا دامن رویی و دیگری “دوتا” یا دامن زیری استفاده می‌کنند. دامن‌های زیری به شکل دامن- شلواری بوده و هنوز هم برای این منظور از حدود ده متر پارچه متقال یا قمیس آبی و سیاه استفاده می‌شود. اما دامن‌های رویی که در اندازه‌های هشت تا ده متر تهیه می‌شود، غالباً از پارچه‌های گل‌دار رنگی دوخته می‌شوند. آن‌ها همچنین برای تزیین دامن- شلواری‌ها معمولاً یک یا دو ردیف مداخل و برای دامن اصلی یا شیلبار نیز در قسمت میانی آن دو الی سه ردیف نوار می‌دوزند. جلیقه‌های این طایفه همواره به شکل جلیقه‌های مردانه و ساده سیاه و توسی یا سبز لجنی راه‌راه تهیه می‌شوند که روی آن با انواع سکه‌های خطی احمد یا سکه‌های پهلوی تزیین می‌شود. آن‌ها همچنین برای، پر‌ کردن فضاهای خالی روی جلیقه از انواع “چپه- راسته”‌ها، “قاش” و “تَتِک”‌های مهره‌ای سود می‌برند.

۳٫ پوشش زنان صوفیانلو (ساکن در روستاهای منطقه کلات نادری)
پوشش زنان این طایفه را می‌توان شکلی کاملاً متفاوت و مجزا از پوشش سایر کُردهای خراسان نامید که حتی جنس پارچه‌ها و شیوه و طرح دوختشان نیز به گونه‌ای دیگر است. از آنجا که این منطقه محل مناسبی برای پرورش کرم ابریشم بوده و مردمان این ناحیه در گذشته غالباً خود به پرورش کرم ابریشم ‌پرداخته و از آن پارچه‌های ابریشمین تهیه می‌کرده‌اند، غالب‌ترین نوع پارچه‌ای که در این منطقه برای تهیه لباس محلی استفاده می‌شود، پارچه‌های ابریشمین و ترمه است. اگرچه اکنون طوایف کرمانج این منطقه نیمه‌کوچ‌ رو خطاب می‌شوند و تنها سه ماه از سال را برای ییلاق به کوه‌های هزار‌مسجد می‌روند، به علت داشتن سبک متفاوتی در پوشش مورد توجه‌اند. در حال حاضر، پیراهن‌های ابریشمین مردمان این ناحیه در روستای «زاوین» و «قله زو» را اهالی آنجا تهیه می‌کنند. شاید بتوان گفت که یکی از علت‌های اصلی تفاوت در پوشش مردمان این منطقه از خراسان گردش آن‌ها در منطقه بسته کلات نادری است. این مردمان خیلی زود به زندگی یکجانشینی روی آوردند و پس از آن نیز همواره در منطقه کلات نادری در گردش بوده و به‌ندرت با مردمان سایر طوایف کرمانج ارتباط داشته‌اند. از ‌این‌رو، تنها از مواد موجود در محیط زیست پیرامون خود سود برده‌اند. ابریشم، ترمه و مداخل در پوشش مردمان این ناحیه جایگاه ویژه‌ای دارد. زنان این ناحیه برای پوشش سر همانند بسیاری جاهای دیگر از پشمی‌های ترکمنی ریشه‌دار ولی در رنگ کاملاً مشکی استفاده می‌کنند، اما برای بستن سر خود، به‌جای سربندهای کوچک، از شال‌های بزرگ‌تر ابریشمین در طرح‌های ساده و پیکام‌دار قرمز و به‌ندرت سفید استفاده کرده و آن را در پشت سر رها می‌کنند. آن‌ها همچنین، برای محکم‌تر ‌شدن پوشش سر، از نوعی چنگه بافتنی که با دو سه ردیف سکه تزیین شده است استفاده می‌کنند. زنان این ناحیه، پیراهن‌های خود را در اندازه‌های بلند راسته و از ابریشم در دو طرح ساده و پیکام‌دار می‌دوزند. برای جلوگیری از رنگ ‌گرفتن بدن و رنگ‌دادگی لباس‌ها، زیرپیراهنی‌های بلند نخی گل‌دار می‌پوشند. نیم‌تنه‌ها را، که کمی کوتاه‌تر از پیراهن‌ها هستند، از ترمه می‌دوزند و دورتادور آن را با مداخل‌هایی که کاربرد خاص دارند تزیین می‌کنند. آن‌ها همچنین پوششی با عنوان کُله به شکل کت نیز دارند که از ابریشم یا ترمه تهیه می‌شود. این پوشش اختیاری بوده و تنها بعضی از زنان در فصول سرما از آن استفاده می‌کنند. زنان صوفیانلویی معمولاً از این کت ها به عنوان محملی برای دوخت صفحه های سکه استفاده می کنند. دامن‌های زنان این ناحیه، برخلاف بسیاری از جاهای دیگر، از چند تکه پارچه به هم دوخته‌شده در رنگ‌های سیاه، آبی، قرمز یا بنفش تهیه می‌شود. آن‌ها همچنین دامن‌های خود را به شکل دامن- شلواری می‌دوزند و آن را تا زده و در بقچه‌ها می‌گذارند، تا به هنگام استفاده، چین‌دار و اتوزده دیده شود. زنان این طایفه همچنین جوراب‌های ساق‌کوتاه مشکی می‌پوشند، در‌حالی‌که این رسم به‌ندرت در بین کرمانج‌ها دیده می‌شود.

نتیجه‌گیری
می‌توان پوشش زنان دوازده طایفه کرمانج مورد مطالعه را در قالب سه واحد مجزا دسته‌بندی کرد. واحد اول، که گسترده‌ترین واحد است و نه طایفه کوچ‌رو و تعدادی طوایف ساکن را دربر می‌گیرد، دارای پوششی رنگارنگ و متفاوت از دو واحد دیگر است.
در این واحد نیز، از یک طایفه به طایفه دیگر، تفاوت‌هایی هرچند جزئی در طرح و اندازه و نوع پوشش وجود دارد. پوشش زنان این واحد پارچه‌های ساده بدون گل و اغلب با طرح‌های زری‌دوزی از جنس مخمل یا ساتن است. واحد دوم (دو طایفه بوانلو و تورانلو)، به علت نزدیکی مکانی و اختلاط با مردمان روستانشین منطقه، تغییراتی در نوع پوشش خود داده‌اند که آن را از پوشش واحد اول متفاوت می‌کند. در پوشش زنان این واحد، پارچه‌های چیت و نخی آبی، قرمز و زرد ساده برای پیراهن و گل‌دار برای دامن کاربرد بیشتری دارند. اما پوشش واحد سوم، که تقریباً هجده تا بیست روستای منطقه کلات نادری را دربرمی‌گیرد، با اینکه تنها شامل یک طایفه نسبتاً وسیع می‌شود، به‌کلی با پوشش زنان سایر طوایف کرمانج فرق داشته و شاید بتوان گفت به پوشش ترکمن‌ها شبیه‌تر است.
در البسه زنان این واحد، رنگ قرمز و پارچه‌های ابریشم و ترمه اهمیت بسیاری دارد. در کل، شباهت و تفاوت ها در پوشش زنان سه واحد از طوایف مختلف کرمانج خراسان را می توان تحت تأثیر مستقیم سه عامل زیر دانست؛
۱٫ مواد موجود در محیط زیست پیرامون هر طایفه
۲٫ دوری و نزدیکی محل ییلاق و قشلاق واحدهای عشایری
۳٫ میزان ارتباطات خویشاوندی

منابع مقاله
ضیاء‌پور، جلیل (بی‌تا) پوشاک ایلها، چادرنشینان و روستائیان ایران بروزگار شاهنشاهی محمدرضاشاه پهلوی …، تهران: وزارت فرهنگ و هنر
دورانت، ویلیام جیمز (۱۳۹۰). تمدن ایران و مشرق زمین، ترجمه حسین کامیاب، علیزاده و معیت، تهران: بهنود
مصاحبه با آقای کلیم‌الله توحدی (کانیمال)، نگارنده کتاب حرکت تاریخی کرد به خراسان، در تاریخ ۱۵اردیبهشت ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای علی کریمیان، کارشناس ارشد سازمان اسناد و کتابخانه ملی، رئیس واحد تنظیم و پردازش اسناد کشور، در تاریخ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای غلامحسین نیتی، از مطلعین محلی، در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۰
مصاحبه با آقای رضا بخشنده، تنها چارق‌دوز استان، در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای کیمیایی، فروشنده صنایع دستی محلی و صاحب «صنایع دستی کیمیایی»، در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم محبوبه علیزاده، فروشنده صنایع دستی محلی و صاحب فروشگاه «میراث کهن»، در تاریخ ۱۴ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم فرنگیس شادکام، خیاط و بازآفریننده پوشاک سنتی، در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم پروین قهرمانی‌نژاد، کارشناس فرش و دانشجوی نمونه کشور در سال ۱۳۸۳، در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای تقی ترابی، خیاط لباس محلی، در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم اعتمادی، خیاط لباس محلی، در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای محمود توحیدی، تولیدکننده فرش محلی، در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای علی‌محمد ابراهیمی، عتیقه‌شناس، در تاریخ ۲ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم زهرا قنبرزاده باچیانلو، در تاریخ ۳۰ تیر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم صغری علیزاده باچیانلو، در تاریخ ۲۹ تیر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم زینب شیردل باچیانلو، در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم گلدسته علیزاده باچیانلو، در تاریخ¬های مختلفی طی مدت انجام پژوهش
مصاحبه با خانم ستاره و زینب علیزاده باچیانلو، در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم سکینه توپکانلو، در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم عصمت توپکانلو، در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم سیوگل کوهستانی، توپکانلو در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم ترگل توپکانلو، در تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای نصرت واحدی توپکانلو، در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم مدینه شجاعی قرامانلو، در تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم زینت بیگی قرامانلو، در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم قمرجهان قنبری صحرایی قرامانلو، در تاریخ ۲۸ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم تیمار رجایی قرامانلو، در تاریخ ۲۷ تیر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم گل محمدی رودکانلو، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم زلیخا بهادری رودکانلو، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم پیروزه امینی رودکانلو، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم حنیفه براتیان رودکانلو، در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای علی محمد ابراهیمی رودکانلو، در تاریخ ۲ آذر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم فرنگیس کوهستانی هیزولانلو، در تاریخ ۸ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای شاه حسین داغستانی هیزولانلو، در تاریخ ۸ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم معصومه مولوی هیزولانلو، در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۹۱
مصاحبه ا خانم ملکان کوهستانیان هیزولانلو، در تاریخ ۱۵ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم گلستان مولوی کاوانلو، در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم سلاطین علیزاده کاوانلو، در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای میدان علی مولوی کاوانلو، در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای رستم مولوی کاوانلو، در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم ایران صفری قاچکانلو، در تاریخ ۱۰مرداد۱۳۹۱
مصاحبه با خانم هاجر برات زاده قاچکانلو، در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم زینب فرامند قاچکانلو، در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم خان گل دلاوری قاچکانلو، در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای ابراهیم صحرائیان قاچکانلو، در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم سکینه روحنده ملانلو، در تاریخ ۲۸ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم فاطمه روشناس ملانلو، در تاریخ ۲۸ شهریور ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم آق جمال پاسبان بوانلو، در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم ام البنین پاسبان بوانلو، در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم سکینه حسین پور بوانلو، در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای پاسبان بوانلو، در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم مارال صداقت تورانلو، در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم مرضیه کاظمی صوفیانلو، در تاریخ ۱۲ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای نادرپور خاکستر صوفیانلو، در تاریخ ۱۲ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با خانم مرضیه معلمی صوفیانلو، در تاریخ ۱۲ آبان ۱۳۹۱
مصاحبه با آقای مهدی گنج بخش صوفیانلو، در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۹۱

سارا وطن دوست
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

تأملی در ورزش زورخانه‌ای قوچان

تأملی در ورزش زورخانه‌ای قوچان

خراسان بزرگ بدون هیچ تردیدی، سرزمین فرهنگ و ارزش‌های والای ایرانی است. خاستگاه تمدن و فرهنگِ ژرف و با پیشینه‌ای است که با گشودن دروازه های طلایی فرهنگش برروی نجد ایران برای همه روزگاران ایران را از خطر خودباختگی و تحلیل رفتن در فرهنگ‌های مهاجم آشوری و بابلی‌ رهایی بخشید. (اساطیر ایران، رویه‌ی بیست‌ویک، ۱۳۵۲)
یکی از گران‌قدرترین نحله‌های فکری و آیینیِ این سرزمینِ بلند، آیین مهر ایرانی است. آیینی که خویشکاریش پیوسته با فرهنگ ایران شرقی، یعنی برکشیدنِ انسان تا گامه‌ی انسان- خدایی (میشی ایزدی) و به گفت قرآن کریم «انی جاعل فی‌الارض خلیفه» است. آیین مهر با ارج نهادن به آفریننده‌های هستی و پسین‌تر انسان این یار و یاور آفریدگار در راستای برپایی تحقق و خواست‌های خدایی (مینه‌ی ایزدی) بنیاد یافته است.
تزکیه‌ی نفس، پالایش جان و روان، گذشت و جوانمردی، درست‌اندیشی و راست‌کرداری و سرانجام رسیدن به سرزمینِ مألوفِ آسمانی غایتِ این اندیشه‌های تابناکِ خراسان است. هرچند بر این آیین رهایی‌بخش از سوی کژاندیشان، ضربات سهمگینی وارد آمد و ناچار به فرارفت (هجرت) از دیار پهلوانی خویش گردید. اما به‌رغم همه‌ی این دشواری‌ها و نامهری‌ها به شوندِ سرشتِ ایزدی‌اش در گونه‌هایی دیگر به دلربایی نشست. یکی از آن دلبران شورانگیز در قبولِ رواج مردمی، ورزش زورخانه‌ای (ورزش باستانی) است. این ورزش سراسر آیینی پیوندی بس تنگ با اندیشه‌های رازانگیز و انسان‌سازِ «مهرِ مسیحا» دارد:
این ورزشِ پهلوانی و عرفان است
سکوی عروجِ نامور مردان است
عشق علی و گذشت و پیمان و ادب
این غایتِ روحِ ورزش ایران است
(مهدی رحمانی قوچانی)
ورزش آیینیِ زورخانه را با قوم «پرنیِ پَهَلوْ» پیوندی فطری و تنگ است. پَهَلوْ یا پَرثَوه به گمان نادرست پاره‌ای از پژوهشگران به معنای سووکنار نیست. پَهَلوْ نام سرزمین مردم «پرنی» است که واژه‌ی پهلوان از آن به یادگار مانده است. (ایران نامک، رویه‌ی ۲۵۸-۲۵۲، ۱۳۸۰)
حضور این قوم آزاده و جنگاور ایرانی (پرنی) در روزگاران دهشت و تباهی یونانیان در صحنه‌ی سیاستی توأم با تسامح و آزاداندیشی، و بها بخشیدن به مردم و تشکیل گروه‌های پرقدرت محترفه و پیشه‌وران، و گروه بزرگ عیاران به همراهی گوسانان پارتی به ورزش پهلوانی- آوردگاهی رونقی در خور و به‌سزا بخشید. و با گذشت روزگاران بر شیفتگان این راه و روش خرّم، یعنی رهروان ورزیدگی تن و روان بسی افزوده شد، و در کوتاه مدتی قداستی پایدار و همیشه مانا را برای خویش رقم زد. این قداست ریشه‌دار را می‌توان در واژه‌ی ترکیبی «روزخانه» بازجُست. با مشابهت‌هایی که در باورهای آیینی زورخانه و آ‌یین آب‌زَور (زَوهر) است، شاید بتوان گفت که واژه‌ی زُور، گونه‌ی فارسی‌ شده‌ی «زُور» اوستایی باشد که در سایش و تطور طبیعی زبان به گونه‌ی زُور درآمده است. زَور (Zaor) آبی است مقدس که در مراسم مذهبی یسناخوانی به‌کار می‌رود، و در یسنای ۶۹-۶۳ از آن تقدیس شده است. در اوستا این آب به «زَاوتر Zaothra» موسوم و شهره شده است، و «زوت» که بالاترین گامه‌ی پیشوایی در کیش مزدایی است، خویشکاریش تهیه‌ی زَور یا آب مقدس است. در سخنی کلی زَور در اوستا عبارت است از نیاز مایع مثل آب و شیر و … که همراه با اوستاخوانی و حمدو تسبیح خداوند از فشردن گیاهِ هوم و یا رز تهیه می‌شود.
(یشت‌ها، ج ۲، رویه‌ی ۴۶۹-۵۳، ۱۳۵۶).
بنابراین ترکیب زَورخانه (زَور+ خانه) به معنای محل و مکان آب مقدس است، که در ورزش زورخانه‌ای سنت قدح‌نوشی باید آیینی بازمانده از آیین آبزور باشد. (جلوه‌هایی از شاهنامه در ورزش باستانی، هما رحمانی، ۱۳۹۳) خاطره‌ی تقدس والایِ واژه‌ی زَور را می‌توان در گونه‌ی فارسی شده‌اش در ادب حماسی ایران نیز بازجُست، حکیم فرهیخته‌ی توس در هنگام ستایش از خداوند، زُور را یکی از فروزه‌های خدایی و مقدس می‌داند و به‌نام آن سوگند می‌خورد:
خداوند بهرام و کیوان و هور
خداوند فرّ و خداوند زور
(حمد، ثنا و ذکر خداوند در شاهنامه، رویه‌ی ۱۰۲، ۱۳۸۶)

پیوند آب با ‌آیین مهر نیز بسی محسوس و تنگ است. پرسش‌گاه‌های مهری می‌باید در کنار آب روان یا چشمه‌ای بنا می‌شد تا سالک مهری پس از شست‌وشوی تن به پالایش روح و روان بپردازد. جلوه‌ی ‌این آیین سپند را می‌توان در زورخانه بازیافت، ورزشکار باستانی قبل از ورود به زورخانه یا گود مقدس با گرفتن وضوع که نشانه‌ی تطهیر و پاکیزگی است، پای در این مکان مقدس می‌نهد. بر بنیاد این اندیشه- باور است که بیشتر زورخانه‌های کهن در کنار آب‌انبار، قنات و یا حمام بنا می‌گشت. در شهر کنونی قوچان نیز نخستین زورخانه در کنار حمام سرکاری (خیابان شهید بهشتی) و زورخانه‌ی «بیژن» پیوسته به حمام معروف «سوراخی‌ها» ایجاد گردید، شگفتا که زورخانه و حمام به وسیله‌ی دالانی به هم مرتبط بودند!
قوچان سرزمینی است که از بدو طلوعش در تاریخ با خراسان الفتی ناگسستنی داشته است. خاستگاه مردمی است که بر نام خجسته‌ی پَهْلَو (پَرْثَو) را با خویش پیوسته دارد، و مردمش به سبب این فطرت نخستین در مکارم اخلاقی و منش‌های پهلوانی سرآمد روزگاران بوده‌ادند. گواه این مطلب حضور ‌آگاهانه و به موقع دلاوران و سلحشوران قوچانی در بزنگاه‌ها حساسِ تاریخ ایران است که حتی پهلوانانش یک‌تنه در مقابل فوجی از دشمن متجاوز ایستادگی کرده‌اند. بدین چرایی‌هاست که زورخانه و ورزش کهنِ پهلوانی نیز در قوچان رنگ و رویی دیگر داشته است. در باغ ملی کنونی، پهلوانان این خطه‌ی سرافراز به مناسبت‌های ویژه و ملی، جهت تهییج و پروراندن حسِ خودباوری در جوانان، مبادرت به عملیاتِ مهیج و خیره‌کننده‌ی زورگری که شاخه‌ای از ورزش پهلوانی است، می‌نمودند. (نویسنده‌ی این سطور خود بارها شاهد آخرین عملیات زورگری توسط «مرشد استاد حسین تمولی» در باشگاه پهلوانی بوده است.) هنوز هم به رغم پاره‌ای از غلظت‌های نسیان‌بار، بسیاری از حرکات ورزشِ زورخانه‌ای قوچان پُربار از اصالت‌های کهن و آیینی است. هرچند تاریخ و تمدن این دیار به شوند موقعیتِ خاص جغرافیایی در توفان‌های دهشتناکِ نظامی- سیاسی، و کین‌ورزی پارسیان جنوب
(ساسانیان) و پسین‌تر بلایای طبیعی در دلِ خاک و غبار نسیان مدفون گردیده‌اند، و هیچ‌گونه اثری از آن‌همه بزرگی پدید نیست:
ز اشکانیان نام نشنیده‌ام
نه در نامه‌ی خسروان دیده‌ام
(فردوسی)
اما هرگز خورشید حقیقت در پس پرده‌ی گُم‌بودگی‌های کین و حسد گرفتار نخواهد ماند و در آسمانِ جان‌های حکیمانِ روشن‌روان و دل‌آگاهان ایرانی پرتوافشان خواهد بود که از جان و دل فریاد برآورند:
بزرگی مر اشکانیان را سزاست
اگر بشنود مردِ داننده راست
(فردوسی)

از اندک روایاتی که به سختی از آن همه بلایا جان بدر برده‌اند، می‌توان پیشینه‌ی پُرصلابت و باشکوه ورزش پهلوانی قوچان را هرچند گذرا و پرشتاب به تصویر کشانید. کهن‌ترین بازگفتی که از تیغِ تطاولِ روزگاران جان به سلامت برده و به ما رسیده است درخصوص نخستین سفر ناصرالدین‌شاه قاجار (۱۲۸۴ قمری) به قوچان است. در پایین محلهِ شهرِ کهن، زورخانه‌ای به نام زورخانه‌ی «سام‌خانی» وجود داشته است که پهلوانان بزرگی در آن به ورزش می‌پرداخته‌اند. در این مجلس ورزشی است که پهلوانانِ قوچانی با حرکاتی چالاک و زیبا و در عین حال خارق‌العاده‌ی خویش شاه‌کُشتی دوست قاجار و هیئت همراهش را سخت مجذوب و شگفت‌زده نمودند. درحالی‌که مرشد کهنسالِ این زورخانه «استاد میرزا یوسف قوچانی» با دو لهجه‌ی پارسی و کُردی بسی به رونق و شکوه این حادثه‌ی ورزشی افزوده بود. هنگامی‌که شهر کهن پس از زلزله‌های مهیب و پی‌درپی سال‌های (۱۳۱۱-۱۲۶۷ قمری) به کلی تخریب و منهدم گشت و از شهر به جز بارگاه مقدسِ سلطان ابراهیم اثری به جا نماند. با تشویق و ترغیب حاکم وقت
«محمدناصرخان شجاع‌الدوله» در اراضی نظرآباد، شهر جدید توسط مهندس تحصیل‌کرده‌ی قوچانی‌تبار«مهندس عبدالرزاق‌خان بغایری» بنیان نهاده شد. مردم مصیبت‌زده‌ی این سرزمین پس از همواره نمودن مصایب و پشت سر نهادن آلام و سختی‌ها به سبب سرشت پهلوانی و روح سلحشوری در شهر جدید چونان شهر عتیق مبادرت به تأسیس زورخانه نمودند. اولین زورخانه‌ بنا به سنّت دیرین خراسانی- مهری در کنارِ «حمام سرکاری» به همت و سرپرستی
«نائب حسین پهلوان» پدربزرگ شادروان استاد حاج احمد پهلوانی دایر گردید که با مرشدی
«آقا حبیب فیوج» اداره می‌گشت.
دومین زورخانه‌ی شهر، زورخانه‌ی کنونیِ
«پهلوانی» است که با یاری پیرِ وزرش «حاج عباس معتمدی» و «ملاعبدل پهلوان» با واگذاری زمین از سوی خیرینی چون «حاج آقا قاضی» و «هاشمی‌زاده» ایجاد گردید. این زورخانه است که نقش اساسی و بنیادین در بالندگی و شناساندن ورزش قوچان به‌ویژه کشتی چوخه و پسین‌تر کشتی آزاد (قهرمانی) در سطح کشور و فراملی را با ارشاد و راهنمایی استاد پهلوانی بر عهده داشته است، و پهلوانان بزرگ و نام‌آوری چون: «پهلوان احمد وفادار، پهلوان قربان‌ محمد بهادری، پهلوان مسلم اسکندر فیلابی، پهلوان صحرایی، پهلوان شایسته زرین، سهراب سراب، عفت‌دار، علی‌رضا رستمی، محمد خاک‌نشین، عقیل شاهی حسین مهرافروزیان و …» را به ورزش پرافتخار کشور معرفی نموده است.
این زورخانه در سال ۱۳۴۱ شمسی که به تازگی با همت و سرمایه‌ی استاد پهلوانی بنا شده بود در آتش سوخت، و دوباره با همت ایشان و مسئولین و گروهی از ورزشکاران به صورت کنونی درآمد. در این زورخانه که نماد و نمود ورزش زورخانه‌ای و کُشتی قوچان است، مرشدان بزرگی چون: «کربلایی محمد مرشدی (شاگرد خلف آقاحبیب)، استاد عباسعلی نجفی، اصغر میری، محمد توتون‌کوب، استاد حسین تمولی، محمد آرایش، علی فاروجی» مسئولیتِ اداره‌ی مردم مقدس را بر عهده داشته و دارند.
سومین زورخانه در خیابان امام خمینی(ره) نزدیک به حمام مستوفی در زمین مغازه‌های کنونی مرحوم حاج‌میرزا باقر جوکار بنا گردید. سپس زورخانه‌ای در خیابان ناصرخسرو ایجاد شد که پیشکسوتانِ ورزش قوچان در آن مبادرت به ورزش می‌نمودند. مرحوم «حاج‌آقا مقدس» با یاری برادرش «حسین مقدس» نیز در منزل شخصی خود زورخانه‌ای را دایر نمودند که چندی نپایید. در خیابان شهید مطهری در محل کنونی گاراژ توکل زورخانه‌ای تأسیس شد که مدتی «حاج سیداحمد» با کمک و یاری
«حاج حسین مغنی» اداره‌ی آن را به عهده داشتند. در خیابان کنونی مولوی در کنار حمامِ معروف به «سوراخی‌ها» زورخانه‌ی «بیژن» به پایمردی آقای «احمد حکیمیان» بنا گردید. که با مرشدی کربلایی محمد مرشدی اداره می‌گشت. در بهمن‌ماه ۱۳۵۷ شمسی، مقارن با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، سالنی که در انتهای باغ ملی شهر بود با همت بسیاری از بزرگان ورزش زورخانه‌ای چون حاج غلامحسن رازانی، حاج میرزا باقر جوکار و حاج رضا ضیایی و مساعدت شهرداری قوچان پا به حیات ورزشی نهاد. در این زورخانه استاد عباسعلی نجفی، استاد حسین تمولی، اصغر رازانی، محمد بزغانی، حسن خوجگی، محمد آرایش، محمد رحمانی و شادروان حسن رادمرد سراب سمت مرشدی داشتند. باید متذکر شوم که این زورخانه مدتی افتخار میزبانی مرشد بزرگ و فرامیلی ایران «حاج کاظم جباری» را داشت، ایشان با هزینه‌ی شخصی جهت رونق گرفتن این زورخانه‌ی نوپا از تهران به قوچان تشریف آوردند.

در حیات مبارک ۳۵ ساله‌ی انقلاب اسلامی ایران، دو زورخانه‌ی دیگر در قوچان احداث گردید. نخست زورخانه‌ی «فرهنگیان» است که با همت و پشتکار گروهی از ورزشکاران و یاری بی‌دریغ اداره‌ی آموزش و پرورش شهرستان و به‌ویژه تلاش و همت آقای «پاینده‌جو» گام به حیات ورزشی نهاد، زمین این زورخانه توسط شهرداری قوچان به جامعه‌ی ورزشی اهداء گردید. زورخانه‌ی دیگر، زورخانه‌ی «بانک ملی» است که با همدلی و همکاری ورزشکاران تیم بانک ملی قوچان و با تلاش‌های مداوم و خستگی‌ناپذیر آقای «غلام داغستانی» و مدیریت بانک ملی شهرستان دایر گردید.
چو چشمه بر ژرف دریا بری
به دیوانگی ماند این داوری
(فردوسی)
این ورزش زورخانه رازانگیزست
چون چشمِ نگارِ عارفان خون ریزاست
هر کس که به اصل ورزش ماه ره یافت
از عشق و محبت و حیا لبریز است
(مهدی رحمانی قوچانی)
در پایان چند رباعی را که در بر دارنده ارزش والای ورزش زورخانه ای است به مشتاقان این راه خرم تقدیم می دارم.
این ورزش زورخانه راز انگیز است
چون چشم نگار عارفان خون ریز است
هرکس که به اصل ورزش راه یافت
از عشق و محبت و حیا لبریز است
***
در خانه مرتضی علی تکبر نخرند
این قوم همیشه دشمن نفس شرند
بوسیدن خاک گود رازش این است
افتاده تران از همه کس مردترند
***
این خانه ورزش فتیان مانده
از نسل دلاوران و پاکان مانده
هر رسم و رهی خلل پذیرد، اما
این خانه به عشقِ شاه مردان مانده
***
اینجاست که قامت یلان می شکند
در کشتی عشق، پهلوان می شکند
در دایره ی فروتنی، مردی و زور
از اشکِ زنی یلِ جهان می شکند
(مهدی رحمانی)

یاری‌نامه
۱٫ پورداود، ابراهیم، ۱۳۵۶، یشت‌ها، ج ۲، انتشارات دانشگاه تهران.
۲٫ پورداود، ابراهیم، ۱۳۵۶، یسنا، ج ۲، انتشارات دانشگاه تهران.
۳٫ بهار، مهرداد، ۱۳۵۲، اساطیر ایران، بنیاد فرهنگ ایران.
۴٫ بهار، مهرداد، ۱۳۷۴، جستاری چند در فرهنگ ایران، انتشارات فکر روز.
۵٫ ترشی، امان‌ا…، ۱۳۸۰، ایران نامک، انتشارات هرمس.
۶٫ رحمانی، هما، ۱۳۹۳، جلوه‌هایی از شاهنامه در ورزش زورخانه‌ای (مقاله)
۷٫ رحمانی، مهدی، ۱۳۸۳، جستاری در ورزش باستانی ایران
(مقاله)

مهدی رحمانی
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

مردم شناسی قوچان

مردم شناسی قوچان

در قوچان شناسی یک، تا تاریخ ایجاد شهر جدید همراه هم بودیم، محلات درست شد ،شهر ساخته شد،کوچه ها به رضا ورغبت و یا به زور بالاخره مردمی در آن جای گرفتند و یا جا دادند .عناصری که در شهر جدید به زندگی خود مشغول شدندویا به اصطلاح عناصر سازنده این شهر چه کسانی بودند وانگیزه آمدنشان چه بود؟ ابتدا باید چگونگی آنرا مورد مطالعه قرار دهیم.سپس ترکیب اجتماعی آنها را در محلات با وجود زلزله های پی در پی ۱۳۱۱و۱۳۱۲قمری مردم در کنار همان خرابه بسرمی بردند ودل از خاک وماوای خود نمی کندند،عشق به میهن بسیار با ارزش است. بهار می گوید: هرکراعشق وطن دردل نباشد کافراست. معنی حب الوطن فرموده ی پیغمبر است.آنها محل زندگی خود را دوست داشتند وبه آن عشق می ورزیدند با وجود از دست دادن عزیزان خود که برابربا آمار ششهزار نفر بود به جستجوی در گذشته ها ووسائل خود می پرداختند.همه جا به تل خاکی تبدیل شده بود ارتباط در آن زمان مثل حالا نبود واصولا دولتی در کار نبود که به مردم کمک رسانی شود،گفته شده است چون در زلزله اول مبلغی کمک شده است وچیزی به دولتیان نرسیده این بار توجهی نکردند.
محمد ناصر خان هم در تنگنای بدی قرار داشت،فوت پدر واز دست دادن قدرت امیر حسینخانی با مدعیان جورواجور که با تحویل فیروزه حدود بیست وهفت روز فاصله داشته است همه چیز بهم ریخته بود واکنون پس از گذشت سالها می بینیم که همان آهنگ قوچان خرابه هم در گیرودار مسائل زمان قرار گرفته و آنقدر بدست فراموشی سپرده شده که رشید خان به سید رشید رسیده است!
مردم دلشان می خواست بر روی خرابه های منزل خود ساختمان نمایند،ولی حاکم به چند دلیل راضی نبود،زیرا اصلاح ومرمت منازل بیش از ایجاد محل جدید هزینه داشت . امکان بروز بیماریهای ناشی از فوت شدگان زیاد بود واز همه مهمتر محمد ناصر خان می خواست در زمینهای ملکی خود محلی را بنا سازد تا اسمی از او به یادگار بماند تا چندی قوچان را ناصریه می نامیدند.لذا با مذاکراتی که انجام داد زمینهای هی هی متعلق به خود رابرای بنیاد شهر جدید منظور داشت که حدود دوازده کیلومتر با محل قبلی فاصله دارد. زمینها مسطح وکار سازندگی آسانتر می نمود ،لذا با مشورت مهندسین روسی از روی نقشه عشق آباد آن زمان که به صورت شطرنجی بود وبا مهندسی عبد الرزاق خان بغایری که محلی وتحصیل کرده دارالفنون (۱) مردی خوش ذوق از طایفه بغایری که مربوط به بام ودر حقیقت قوچان بود شالوده ی بنای شهر ریخته شد.
در آنوقت مثل حالا آگهی و روزنامه و پیام وتبلیغات جورواجو نبود ،خبرها دیر به دیر می رسید وکمکها بسیار ناچیز بود لذا دست به تشویق زدند،هر کس هر مقدار زمین می خواهد بگیرد وبرای این منظور یک کله قند هم می دادند.
خود حاکم روبروی هی هی منزلی را بصورت موقت بر پا نمود ودر کنار اترک، کوچه ای که به ایالتی معروف شده است وقتی حاکم با خدم وحشم به محلی برود مردمی که با او هستند قطعا از نوکران وحقوق بگیران خواهند بود این مردم اولین ترکیب اجتماعی را ایجاد کردند. می بینیم که در بخش یک حد فاصل کمربندی فعلی مشرق وبازار عشق آباد آنروز که منزل اصلی حاکم در یک چهارمیلانی (۲) ۱۵۰در۱۲۰ مترایجاد شد اصطبل وسایر ساختمانها مثل انبار نیز جداگانه احداث گردید.
بقیه در همان بخش ساکن شدند و شروع به خانه‌سازی کردند.خسروخان و برادران پسرعموها یک چهار میلانی بااصطبل و وسایل دیگر محل فعلی دارایی و دبستان بهادری و … ولیخان شجاع نظام یک چهار میلانی محل دبیرستان و دبستان و حمام و … بالاتر از منزل حاکم قلیچی از وابستگان حکومت روبروی حاکم- میرزاباقرخان صندوقدار منزل و حمام روبروی خسروخان- رمضان‌خان و ذوالفقاربیگ برادر او که آسیابی هم در کنار اترک داشت و بعد صحت خرید- صارمی‌ها در یک قسمت دیگر و از همه مهم‌تر کارگزاری بود که کالاهای گمرکی را ارزیابی می‌کرد، پاسپورت صادر می‌نمود و اجازه ورود و خروج بیگانگان را می‌داد و در حقیقت مرکزی بود از تجمع مردم شهری و مسافران که از روسیه می‌آمدند و یا می‌رفتند کارگزاران را حکومت مرکزی تعیین می‌کرد و حاکم محل در تعیین آن نقشی نداشت.
گفته می‌شد برای اولین بار در کنار دیوارهای کارگزاری بوته‌هایی مشاهده شد با محصولی قرمزرنگ در بیابان‌ها به این نوع محصول که خیلی ریزتر بود سکنگور می‌گفتند ولی این‌ها چیز دیگری بودند بالاخره متوسل به ترک‌های مهاجر شدند که در کارگزاری رفت و آمد می‌کردند آن‌ها گفتند به این محصولات
«پامادور» می‌گویند به همین گوجه‌فرنگی که به نظر می‌رسد پامادور لغتی روسی باشد.
گروه دیگری که لازم می‌نمود در نزدیکی حاکم باشند علمای وقت بودند. شیخ علی‌اصغر قهرمانی- شیخ محمد کبیر- شیخ الرئیس- امام جمعه آنان نیز در این بخش بودند. چون شریان اقتصادی در شهر در درجه‌ی اول اقتصاد است لذا کاروان‌سراها و سراها ایجاد گردید. کاروان‌سرای ملک در تقاطع بازار مشهد «محل فعلی پمپ بنزین- دبیرستان و قسمتی از استادیوم آموزش و پرورش»- کاروان‌سرای ذبیح در بازار عشق‌آباد و ذبیح دیگر که فامیل چوبدار را پیدا کرد. هنوز کارها جریان داشت ولی مردم به آسانی زیر بار نمی‌رفتند و مقاومت می‌کردند. عده‌ای به معاون حاکم مراجعه کردند و خواستند بمانند گفتند: ما میم داریم، باغات داریم فاصله‌ها زیاد می‌شود ما نمی‌توانیم به این‌ها برسیم در آن‌وقت‌ تاکستان‌های شهر قدیم پربیننده و پر سیاح خارجی را مجذوب می‌کرد جهانگردان در این‌باره مطالب زیادی نوشته‌اند که در جای خود خواهد آمد.
نایب‌الحکومه به جای دلداری و کمک و روی خوش و حرف‌های قانع‌کننده شروع به فحاشی کرد و حرف‌های نامربوط گفت و درخت‌ها و میم‌ها را به آنان حوالت داد قهر مردم همچون طوفانی بزرگ به‌وجود آمد و نایب‌الحکومه و مستوفی و ۶ نفر دیگر را در کام مرگ فرو برد.آن‌ها وقتی تجمع مردم را دیدند به سوی فیلو (فیلاب) فرار کردند ولی مردم آن‌ها را گرفتند و تکه‌تکه کردند و در مستراح‌های فیلو ریختند پس این انتقال آسان هم صورت نگرفته است وقتی خشم ملت برانگیخته شود چون سیلی بنیان‌کن و یا طوفانی سهمگین همه چیز را در خود فرومی‌برد. حاکم بناچار با قهر و آشتی عده‌ای را آ‌ورد و به سکونت وادار کرد در این میان عده‌ای مخالفت کردند و به سالانقوچ رفتند دباغ خانه‌های چرم‌سازی بکار افتاد از ناراضیان می‌توان عبدا… که فامیل کوهستانی را بعدها گرفت نام برد.او بعدها منزلی در قوچان درست کرد که با فکر آن را خرید و مدت‌ها در اجاره آموزش و پرورش بود. نوکران حاکم دباغ خانه‌ها را خراب کردند و مردم را از آن‌جا نیز راندند و بالاخره با زور و تهدید مردم را کوچانیدند عبداله‌خان سپس به حوزه‌ی رادکان نقل‌مکان کرد. در مسیر همین بخش در بازار عشق‌آباد، ارامنه برای خود محل‌هایی فراهم نمودند.
گُرگلف که تاجر کشمش بود- پدر گرایر هاکوپیانر که در قلعه‌ی شرف و یادگار هم ملک خرید و جان بر سر آن باخت و دیگر ارامنه که باید در یک بخش جداگانه آورده شوند- قوام‌الحکما با حاج‌محمدحسین دوافروش داروخانه درست کردند- نورمحمد یساول مسجد و منزل- فرهاد خانیها منزل- سفیر بگ‌اُف کاروان‌سرای شازده خانم را خرید و در بازارچه‌ی حلبی‌سازها داشت- سیدجلال تهرانی کاروان‌سرا که بعد گاراژ شد و خرابه‌های آن باقی است. مسیونیکولایف سوئدی برابر با قرارداد دفتر تجاری دراوایل بازار مشهد- جلال‌الدین و خان ناظم، محمدابراهیم بابک و عده‌ای کارمند و کسبه هم به تدریج آمدند به‌خصوص خائسی‌ها که محله‌ای را تشکیل دادند.
بخش دوم که ضلع شمال و غرب و جنوب را حدفاصل بازار عشق‌آباد و رود اترک و بازار قوچان قدیم را تشکیل می‌دادند با ترکیب اجتماعی دیگر سکنا گزیدند.
ابتدا تعدادی از مالکین آمدند- محمدابراهیم عامل دارای کاروان‌سرا و محلی دیگر که هنوز در نزدیکی پل وجود دارد- منزلی در بچه‌کوچه‌ میلان سوم با سبک جدید که من مدیر مدرسه‌ی آن‌جا بودم- مستوفی- حاج غلامعلی «هاشمی‌زاده»، حاج محمد
«کفاش»، حاج محمد «کریمی»، حاج عبدالوهاب «رفیع‌زاده»، ذبیح شتردار
«کاظمیان»- سوراخی ها حاج محمدنقی و محمدتقی- قاضی- حاج عبدالغنی مسجد و منزل که مسجد پاچنار را ایجاد کرد- ترک‌ها بعداً مسجد آقاعلی عطار را خریدند و به سبکی نو ساختند. منزل حکیمیان در دو طبقه روبه‌روی مدرسه جالب بود مدرسه‌ حاج عوض وردی در این بخش ساخته شد که خشت اول بنا را محمدناصرخان گذاشت متأسفانه ساختمان قدیم را خراب کردند. صدر حکیم «صدرالحکما» وکیلی- حاج‌بابا اولین نمایند‌ه‌ی مجلس- بلوریان و … حاج صفدر «حیدریان»
در بخش ۳- اکثریت با کسبه‌ها بود فقط ساختمان تلگراف ‌خانه مربوط به شاهزاده نورا… میرزا بعد حبیب‌خان- کولی‌ها در این بخش بودند- مسجد ترناسب خان هم در این ناحیه بود.
بخش ۴- حاجیه صغرا که معروف بود بعد حاج عبدالحسین از پزشکی که دارای کاروان‌سرا شد- مدیر دیوان «افشار» جد حجازی‌ها و تعداد کمی مالک و کلاته‌ای‌ها.
حال به مراکز تجمع در این بخش‌ها توجه می‌کنیم که جنبه‌ی فرهنگی و عقیدتی و اجباری داشت که نیاز مردم را در می گرفت محمدابراهیم عامل کاروان‌سرا- مستوفی منزل و حمام- مسجد نمدمال‌ها به سبک شهر قدیم- مسجد حاج عبدالغنی- مسجد کریمی- مسجد ترک‌ها- مسجد یساولباشی- مسجد بناها- مسجد کلاته‌ای‌ها- مسجد نمدمال‌ها- محل رفت و آمد و تجمع اصلی کاروان‌سرای ملک بود قهوه‌خانه‌ها- مسافرخانه‌ها که در کناره‌های کاروان‌سرای ملک ایجاد شد- کاروان‌سراهای متعدد در خیابان‌ها و حتی میلان‌ها حالا به‌جای تشویق و دادن کله‌قند حاکم کله‌قند و پول می‌گرفت. مغازه‌های داخل میدان را همسر حاکم ایجاد کرد که فروخت و اجاره داد «رجوع شود به جلد ششم سرزمین و مردم قوچان»
اما ترکیب مردم و جمعیت:
* اکثر نوکران حاکم از روستاها بودند حقوق‌بگیر
* منشی‌ها نقش بزرگی را در دست داشتند همانند احکام‌نویس- مدیر دیوان- منشی‌باشی و …
* اکثر تجار مردمانی باسواد و مالک و متدین بیشتر فارسی‌زبان بودند
* چهار بازارچه به‌وجود آمد: کفاش‌ها- رنگرزها- حلبی‌سازها- مسگرها
* دو سرای تجاری ایجاد شد : محمدابراهیم‌ بانک و سرای تجاری دیگری در اولین میلان میدان در بازار عشق‌آباد
* حمل و نقل را ترک‌های مهاجر انجام می‌دادند- محمدکاظم گاری‌دار، ابوالحسن‌زاده، حسین گاریچی و عده‌ای دیگر هم بودند
* کولی‌ها در قسمت جنوب بیش‌ترین وسایل مورد نیاز مردم از نظر نیازهای روز و زراعی تهیه می‌‌کردند.
کوچ‌ها به سوی شهر جدید آغاز شد زیرا شهر جاذبه پیدا کرده بود و درآمدزا بود. سرمایه‌گذاری بدون دغدغه انجام می‌شد- دبیر سهرابی عمارت و باغ‌هایی در قسمت شمالی ایجاد کرد.
از تهران معمارها- از یزد صاحبان حِرَف- از روستاهای اطراف که مراکز دامداری را داشتند- ترک‌های مهاجر از عشق‌آباد و تبریز و رضائیه- فارسی‌زبان‌ها و ساکنان شهر قدیم اکثریت را تشکیل می‌دادند.
بدین‌ترتیب از نظر مذهبی: مسلمان-و مسیحی از نظر زبان، فارس و کرد و ترک در کنار هم قرار گرفته بودند. و اما نوآوری‌هایی که به شهر جدید آمد و مهاجرین با خود ‌آوردند نوع ساختمان‌ها بود. ساختمان لقمانی معروف به سه برادران که عکس سر درِ آن به طرز زیبایی در مجله آمده بود- ساختمان ذبیح شتردار که مدتی فرمانداری و شهرداری در آن‌جا دایر بود، ساختمان منزل مشهدی ذوالفقار که دارای تنور نان سنگک نیز بود- ساختمان کاروان‌سرای عامل کار عباس بنایی اصفهانی- ساختمان شکوه سادات‌ها که مدت‌ها مدرسه و بعد محضر رئیسی در آن‌جا قرار داشت- ساختمان منزل کوهستانی- «رحیم حاتمی- حاج صفدر «حیدریان» مسجد حاج محمد کریمی- مسجد پاچنار و حمام‌ها- نوع ساختمان‌ها ….. و آجری که حمام جای ژاندارمری را ابتدا با چوب بنا کرده بودند و به حمام چوبی معروف بود.
منازل ایجاد شده دارای بیرونی و اندرونی- اصطبل- بهاربند- تنورخانه- هیزم خانه- کاهدان- مهمان‌خانه- طنابی و شاه‌نشین بودند. این ترکیب در بخش یک که خود حاکم بود و منزلش دارای سردر و نقاره‌خانه وضع خاصی داشت چون زنان متعدد و نوکران و حرمسرا ایجاب می‌کرد ولی از زیبایی ساختمان منازل بهره‌ای نداشت. منازل خسروخان- میرزاباقر که مدت‌ها مرکز عدلیه بود منزل بلوریان که درشکه‌خانه و انبارهای متعدد داشت- منزل گرگلف که بعدها رحیمیان وکیل قوچان خریداری کرد- منزل نورمحمد یساول و مسجد حمام شازده‌خانم و کاروان‌سرای او در بخش سه ساختمان قابل توجه و قدیمی منزل قرشی‌الحسینی، صادق‌الحسینی‌ها- اللهیاربیگ- کاروان‌سرای نیشابوری عمل علی‌اکبر نهنگ و در بخش چهار آن‌چنان محلی نبود.
مغازه‌ها همه پیش طرّه داشتند کافه‌ی عرش در میدان مرکزی شهر- مغازه‌ی اصغرزاده خوشنویس و ددومحمد دارای بالاخانه و با کاشی‌کاری‌ و پنجره‌ی زیبا که یکی در بازار عشق‌آباد و دیگری در بازار سبزوار بود- چارسوق دوم که عمل نشد حال با این ترکیب سکونت و صدها گاری و هزاران شتر و اسب و خر نیازی به آهنگری- سراجی- سفال- کوره و نظیر آن ظروف مسی وجود داشت که همه ساخت‌ محل بود باسمه‌کاری چیتگرها پاشنه‌سازی برای کفش‌ها کوچه‌های خاصی را بنام گوگ‌سازها ایجاد کرد. … و اجتماعات خاصی را تشکیل می‌داد در ترکیب اجتماعی یک جامعه و عملکرد آنان انعکاس بیرونی بسیار مؤثر است و حالت‌های جاذبه و دافعه را به‌وجود می‌آورد البته سوانح- کم‌آبی و مسائلی دیگر هم وجود دارد مهم امنیت شغلی و سلامت جامعه است. البته ایجاد بانک استقراضی روس‌ها هم وضع خاصی ایجاد کرد که در کتاب ششم به آن اشاره شده است. حال با به این مبحث خاتمه می‌دهیم هنوز به سال ۱۳۰۰ شمسی نرسیده‌ایم.

پی نوشت ها:
۱ شرح حال مهندس عبدالرزاق خان در پایان جلد ششم سرزمین و مردم قوچان آمده است
۲ میلان لغتی روسی و به خیابانهای کم عرض گفته می شود

محمد جابانی

(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

جستاری در ضرب المثلهای ترکی قوچان

جستاری در ضرب المثلهای ترکی قوچان


همان گونه که پیداست مجموعه ی ضرب المثلهای هر جامعه زبانی و جغرافیایی به عنوان سخنانی موجز و ارزشمند که عمدتاً حامل بار معنایی خاصی نیز می باشند، در هر منطقه و خطه ی جغرافیایی معمولاً ریشه در اعتقادات ، ایده ها و نظرات ساکنان و گذشتگان آن دیار دارند. چنان که این گونه سخنان پر از رمز و راز در طی روزگارانی چند و بر اثر تجربیاتی تلخ و شیرین به تدریج پای به عرصه ی حیات نهاده و سپس ضمن جای خوش کردن در اذهان عموم، دهان به دهان گشته و لذا در دفتر تاریخی هر منطقه و سپس روزگاران ماندگار شده اند. بدین وسیله در روستای نسبتاً کهنسال سراب نیز گویه هایی که گاهی در لابلای آنها سخنانی منحصر به فرد و حاوی مطالبی ارزشمند به چشم می خورند. با عبور از دهه ها و سده های متوالی همچنان به عنوان ضرب المثلهایی تلخ و شیرین مورد استعمال قرار می گیرند. طوری که باید گفت: این گونه ضرب المثلها نمایانگر اعتقادات، نگرش ها و بویژه نوع گویش گذشتگان این منطقه را به واگویه می نشینند.
در این راستا هر چند که خیلی از ضرب المثلهای بکر و منحصر به فرد خطه ی سراب در گذر زمان و یا استفاده از معادل های فارسی به باد فراموشی سپرده شده و یا اصولاً کاربرد حقیقی خود را به مرور از دست داده اند، باز هم سعی گردیده است که حداقل به مجموعه ای از آنها اشاره گردد. در عین حال ضمن تحقیق و بررسی و همچنین طی نشستهای مختلف با برخی از مطلعین و سالخوردگان روستای سراب، مواردی چند با برگردان و احیاناً معادل فارسی آنها (صرف نظر از ضرب المثلهایی نامناسب و احیاناً با استفاده از واژگانی ناهنجار) در این بخش آورده می شوند.
*حرف(آ)
* «آتِه آتی یانِندَه باغلِیَی، رَنگِنه کِتَرمَسِن، هَنگِنه کِتَرَر!»
ترجمه: اسب را کنار اسب دیگر ببندی، اگر رنگش را نگیرد. آهنگش را خواهد گرفت.
توضیح: این ضرب المثل در مورد تأثیر پذیری همنشین با همنشین گفته می شود که معمولاً وقتی دو نفر با همدیگر مأنوس و مشهور بشوند ، اگر از نظر ظاهری شبیه هم نگردند، ولی منش و رفتارشان شبیه هم خواهد بود.

*«آدمِ خَسیسی ایکِه جیه باردِه، ایکسِه یَم یِرتِق دِه!»
ترجمه: آدم خسیس دو تا جیب دارد، که هر دو جیبش نیز سوراخ است.
توضیح: این ضرب المثل در مورد انسانهای خسیس و طمّاعی گفته می شود که خیالات زیادی در ذهن خود می پرورانند، اما معمولاً به هیچکدام ازآنان هم دست نمی یازند.
معادل فارسی: بدیهی است که این ضرب المثل در زبان فارسی هم به همین صورت مورد استفاده قرار می گیرد.

*«آیَه دِی دِه ،چِخمَه که من بارَم!»
ترجمه: به ماه می گوید، طلوع نکن که من هستم!
توضیح: این ضرب المثل اغراق آمیز معمولاً در باب صحبت و معرفی ماه رویانی گفته می شود که مثلاً از غایت زیبایی و زیبا رویی آنان ، ماه با همه ی درخشندگی در برابرشان عددی نیست!
*حرف(الف)
«اِشکدَن قویلِیسَن، دَرچَه دَن گِرَه دِه!»
ترجمه: از در بیرون می کنی، از پنجره وارد می شود!
توضیح: این ضرب المثل در مورد انسانهای پر رو گفته می شود که هرچه از صاحبخانه رو نمی بینند، باز هم با پررویی تمام وارد خانه می شوند.

*«اِشکِنِه یِل آچَه دِه و شَمال باقلِی دِه»
ترجمه: درش را هوا باز می کند و باد می بندد!
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسی اطلاق می گردد که هیچ میهمانی وارد خانه اش نمی شود.

*«اِشّگِه دامی ایستِنَه چِخارتماغِه آسان دِه ، ولی دیشِرتماغِه سَخت دِه»
ترجمه: خر را به پشت بام (بالا) بردن آسان است، اما پایین آوردنش سخت است.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که: انسان کوچک و بی مایه را بزرگ نمودن و میدان دادن سهل است، اما دوباره آن را به جایگاه اجتماعی خودش برگرداندن بسی دشوار است.
معادل فارسی:

* «اگر مِردَنه عِز حالِنَه بِراخَی، کَفَن نِه خَراب اِیَه دِه»
ترجمه: اگر مرده را به حال خود رها کنی کفنش را کثیف می کند.
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسانی اطلاق می گردد که باید همیشه نظارت و زور بالای سرشان باشد، وگرنه موجب اذیت دیگران می شوند.
*«اَل، اَلِه تانِی دِه»
ترجمه: دست ، دست را می شناسد.
توضیح: این ضرب المثل هنگامی استعمال می شود که بخواهند پول یا امانتی را فقط به دهنده اش برگردانند. چرا که اعتقاد راسخ دارند، مورد از هر کسی گرفته شد، باید به همان کس نیز عودت داده شود.

* «اَل اَلِه یِو دِه ، اَل هَم تو یِی ته دِه ایزِه یِی دِه»
ترجمه: دست دست را می شوید و دست هم برمی گردد صورت را می شوید.
توضیح: این ضرب المثل در مورد کمک و همیاری انسانها نسبت به همدیگر است که بیان می دارد، اگر کسی به کسی کمک نماید، او نیز به دیگری کمک خواهد نمود. کما اینکه در فارسی هم به همین صورت مورد استفاده قرار می گیرد.

«اِلَه قازانَه، بِلَه بیر چُغندَر لازم دِه!»
ترجمه: برای چنان دیگی ، چنین چغندری هم لازم است.
توضیح: این ضرب المثل در مورد افراد ناهنجاری بیان می شود که معمولاً در حوادث و جریانات زندگی دست کمی از همدیگر نداشته و از پس هم بر می آیند.

*«اَلِنّن یاخَه سِلکَه دِه»
ترجمه: از دستش یقه می درّد.
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسانی گفته می شود، که از شدت ناراحتی از دست کسی دیگر می نالد.

*«ایمام حسینی آتِه یَم آرپَه ایستِی دِه!»
ترجمه: اسب امام حسین هم جو می خواهد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در مورد مزد و حقوق مداحی و روضه خوانی مجالس امام حسین (ع) بیان می گردد که حتی اسب ایشان نیز همچون دیگر اسبها به خوراک نیاز دارد.
*«اوتدَن کِل عَمَله گَلَه دِه و کِلدَن اوت!»
ترجمه: از آتش خاکستر ایجاد میگردد و از خاکستر آتش!
توضیح: این ضرب المثل در مورد افراد بویژه جوانانی بیان می گردد که معمولاً با توجه به موقعیت و جایگاه اجتماعی پدران خود بر خلاف آنان افت و تنزل می کنند و یا نسبت به آنان رشد و نمو می نمایند.

*«اوت هَرنَمَه تُند اولسون، عِز دورِ بَرِنه یاخَه دِه»
ترجمه: آتش هرچقدر تند باشد دور بر خودش را می سوزاند.
توضیح: منظور این است که فتنه گر و مخرب هرچقدر خطرناک باشد، به اطرافیان خودش لطمه می زند.

*«اوت گَلَه دِه ، آرّه پامِقِه توتَه دِه»
ترجمه: آتش می آید، پنبه ی پاک را می گیرد!
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که در جریانات زندگی و فتنه گری های زمانه، آتش فتنه دامن انسان بیگناه را می گیرد!

*«ایت کِه سِمَگ یِسِن عِزنّن خَبر دار دِه»
ترجمه: سگ که استخوان بخورد، از خودش خبردار است.
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسانی گفته می شود که وقتی کار نابجایی انجام داده باشند، با هر اشاره ی کوچکی مطلب را می گیرند.

«ایت هَر نَمه یِسِن ، همانِه سِچَر!»
ترجمه: سگ هرچه بخورد همان را دفع خواهد کرد.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسان هر عملی انجام بدهد، همان را تحویل خواهد گرفت و نتیجه اعمالش به خودش بر می گردد.
معادل فارسی: از کوزه همان برون تراود که در اوست.

*«ایگِنِی نَن، چای قازَه دِه!»
ترجمه: با سوزن چاه می کَنَد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در مورد افراد زحمت کش و با پشت کار گفته می شود که با تلاش زیاد و کار طاقت فرسا، عملی را انجام می دهند.

*حرف(ب)
«بِلنَه اَرقَمچه یِتشمِی دِه»
ترجمه: به دور کمرش طناب باربندی هم نمی رسد.
توضیح: این ضرب المثل در مورد افراد نو کیسه و سرمایه دار گشته ای گفته می شود که چنان کلفت شده اند که حتی طناب باربندی (نوعی طناب جهت بستن بار در حدود ده متر) نیز به دور کمرشان نمی رسد.

«بُلند ایچَن، آخر پَست دوشَه دِه!»
ترجمه: آدم بلند پرواز (خیالاتی)، سرانجام سقوط می کند.
توضیح: ضرب المثل به افراد خود بزرگ بین و خیال پردازی اطلاق می گردد که در آسمان زندگی به فراتر از جایگاه اجتماعی خود می پرند، ولی بالاخره در بازیهای روزگار به ته دره سقوط می نمایند.
بویژه در امر ازدواج و انتخاب همسرکه با تمام وسواسیت و بلند پروازیهای غیر معقول، سرانجام در دام خانواده یا فرد کوچکی گرفتار می آیند.

«من باشِمه دَگِرمان دَه آقارتمام!»
ترجمه: من موهای سرم را در آسیاب سفید نکرده ام.
توضیح: این ضرب المثل زمانی بیان می گردد که کسی بخواهد تجربه و مهارت خود را در مورد کسی یا چیزی گوشزد نماید. البته گاهی بجای«موی سر» از واژه «ریش» نیز استفاده می شود.

«بو سِزلَه فاطمِیَه تامّان اولمِی دِه!»
ترجمه: این حرفها برای فاطمه تنبان نخواهد شد.
توضیح: وقتی در مورد موضوعی فقط حرف تحویل گردد، از این ضرب المثل استفاده می شود که این حرفها دردی را درمان نخواهد کرد.
معادل فارسی: دوصد گفته چون نیم کردار نیست.

«بوقدِی چَکِه بار دِه!»
ترجمه: دانه گندم دارای شکاف می باشد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در مورد افراد جانبداری بیان می گردد که در مسئله ای با در نظر گرفتن رابطه ی خویشاوندی و نزدیکی افراد به خود استثناء قائل شده و یا جانبداری می کنند.

«بیر دَفَه کَسِلَن، ایکِه دَفه کَسِلمِی دِه!»
ترجمه:یکبار ذبح شده ، دوباره ذبح نمی گردد.
توضیح: این ضرب المثل در باره کسی یا کسانی اطلاق می شود که وقتی در راستای پرداخت حق یا چیزی یکبار مورد باز خواست قرار گرفت، دوباره مورد باز خواست قرار نمی گردد.

*حرف:(پ)
«پالچِقَه باتَن عِزه گَرَگ زور وِرسِن!»
ترجمه: غرق شده در گِل و لای، برای بیرون آمدن خودش باید زور بزند.
توضیح: این ضرب المثل دلالت دارد بر فرد مصیبت دیده ای که نهایتاً خودش باید مشکلات خود را حل نماید. هر چند که دیگران با او اظهار همدردی نمایند.

«پیچاق هَرنَمَه تیز اولسِن، عِز دَستَسِنِه کَسمِی دِه!»
ترجمه:چاقو هر قدر هم تیز باشد، دسته ی خودش را نخواهد برید.
توضیح: انسان هر قدر شرور و خطرناک هم باشد، هیچگاه به خانواده و وابستگان خودش صدمه نمی زند.

«پیشِگی عَلِه اَتَه یِتِشمی دِه، دی دِه آتَمی خِیرِنَه!»
ترجمه: دست گربه به گوشت نمی رسد می گوید برای خیرات پدرم باشد.
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسانی گفته می شود که وقتی چیزی را بنابر اتفاق یا مصالحی نمی توانند تصاحب شوند، با کمال پر رویی اظهار می دارند که از بدست آوردن آن ، برای خیرات پدرم صرف نظر کردم.
معادل فارسی: گربه وقتی دستش به گوشت نمی رسد، می گوید من روزه ام.

*حرف:(ت)
* «تامّانِه یُوخ، دیزی یِرتِقَه گیلَه دِه!»
ترجمه: کسی که خودش تنبان (شلوار) ندارد. ولی به دیگری که زانوی شلوارش مقداری پاره شده است، می خندد!
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که: انسانی که خود سراپا عیب است به کسی که عیب کوچکی دارد می خندد.
معادل فارسی:

«توی تَماشاگَری گِزِنَه آسان گَلَه دِه!»
ترجمه: عروسی به چشم تماشاگر آسان می آید.
توضیح: این ضرب المثل اظهار می دارد که برخی کارها با وجود ظواهری خوش واقعاً سخت و طاقت فرسا می باشند. چرا که سختی آن را فقط افرادی که داخل گود هستند می فهمند، نه افرادی که نظاره گر هستند. مانند جشن عروسی که با تمامی خوشی هایش کار بسیار سخت و مشکلی است. ولی تماشاگر با دیدن ظاهرش آن را آسان می پندارد.

*حرف:(ج)

*حرف: (چ)
– «چای قازَن ، همِشهَ چایی تَیِنده دِه»
ترجمه: چاهکن ، همیشه در ته چاه است.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسان فتنه گر و دو بهم زن همیشه در میان فتنه هایش زندگی می کند و لذا هیچگاه خود از آنها در امان نخواهد بود.
معادل فارسی: هر آن کس کَند چاه بهر کسان خودش می فتد عاقبت اندر آن

«چراغ عِز دور بَرِنه ایشِق اِتمِی دِه!»
یعنی: چراغ دور تا دور خودش را روشن نمی کند.

توضیح: علم و دانش انسان دانشمند پیش نزدیکان و اطرافیان خودش چندان تأثیری ندارد ، یا به عبارت دیگر نزدیکان انسان دانا به دانش و علم او چندان اهمیتی قائل نمی شوند. بنابر این دانشمند در نزد بیگانگان و نا آشنایان نسبت به خویشاوندان تأثیر بیشتری می گذارد!
البته این ضرب المثل بصورت زیر هم گفته شده است.

«چِراغی دیِه هَمِشه قارانقُلُق دِه»
یعنی: دور و بر چراغ همیشه تاریک است.
توضیح: این ضرب المثل نیز بیان می دارد که: انسان دانا همچون چراغ کنار خودش را روشن نمی کند. بلکه بیشتر نورش به اطراف ساطع می شود. بنابر این وی معمولاً در دیار خودش غریب و ناشناس است.
معادل فارسی:

«چِشمَنی که عِز سویه چِخمَسِن، او سو تِکماغنَن چِشمه اولمِی دِه!»
ترجمه: چشمه ای که خود جوشان نباشد، با آب ریختن چشمه نمی شود.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد: انسانهایی که خود فعال و درآمد زا نباشند، با کمک و بخشش دیگران به جایی نخواهند رسید.

*حرف: (ح)
«حَمّامَه گِیَه دِه، ولی گُلخَن دَن پَرهیز اِیَه دِه!»

ترجمه: دلش می خواهد به حمام برود، ولی از گلخن پرهیز می کند!

توضیح: این ضرب المثل در مواجه با اشخاص و افرادی گفته می شود که معمولاً دلشان چیزی را می خواهد، ولی ظاهراً ناز آورده و یا از مشکلات و سختی های آن می هراسند!

*حرف: (خ)
– «خلِقِه ایلان چاخَه دِه، ولی مَنِه گَندَه کَلپَسَه»
دیگران را مار می گزد، ولی مرا مارمولک زشت و بد قواره می گزد!
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که: خلایق با انسانهای بزرگ برخورد می کنند، اما من از بخت بد با افراد حقیر برخورد می نمایم.
معادل فارسی: دیگران را برق می گیرد ولی مرا چراغ موشی!

*حرف:(د)
– «داغ داغَه یِتِشمَسِن، آدَم آدَمَه یِتشَه دِه!»
اگر کوه به کوه نرسد، آدم به آدم خواهد رسید.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که: درمورد نیکی یا بدی انسانها نسبت به یکدیگر است که روزی به همدیگر رسیده و تلافی خواهند نمود.
بدیهی است که این ضرب المثل در زبان فارسی نیز معمولاً به همین صورت مورد استفاده قرار می گیرد.

«داغدَن گَلَن، باغدَه کِنه چِخارتَه دِه!»
ترجمه: کسی که از پشت کوه آمده باشد، آن را که داخل باغ است بیرون می اندازد.
توضیح: این ضرب المثل در مورد افراد حقیر و انحصار طلبی اطلاق می گردد که وقتی خود را در جایگاه یا مقامی جا می زنند، پس از جابجا شدن، بتدریج در صدد رفع وجود ذی حق بر می آیند!

– «داغ هَر نَمه بَلند اولسُن آخِره پَست اولهَ دِه»
ترجمه:کوه هرچقدر هم بلند باشد، بالاخره انتهایش رو به پستی است.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسانها هرچقدر هم به مقامات عالی و مال و منال برسند، بالاخره سرانجامشان نیستی و مرگ است.

– «درخت هَرنَمه بلند اولسُن، شاخ و بَرگه تَیَه گَلَه دِه.»
ترجمه: درخت هر چقدر بلند گردد، شاخ و برگش پایین می آید.
توضیح: منظور این است که انسان حقیقی هرچقدر از نظر مقام و مرتبه رشد نماید، خاکی تر خواهد شد.

– «درختی عِز ایچنَّن قُرت یِی دِه»
ترجمه: درخت را از داخل خودش کرم می خورد!
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که در نشت یک خبر مهم و یا طراحی یک موضوعی معمولاً افراد خودی و مطلع دخیل می باشند. لذا هیچگاه نباید آن را به بیگانگان نسبت داد، همچون کرم داخل درخت که زاده ی خود درخت می باشد!
معادل فارسی:

– «دَرد چَکَن، عِزه طبیب اولهَ دِه!»
ترجمه: انسان دردکش خودش طبیب می شود.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسان مصیبت دیده در اثر گذشت روزگار خودش همه چیز را درک نموده و صاحب نظر می گردد.

«دِی قوردِی قوردِی، گَه مَنه یِه!»
ترجمه: خودش صدا می زند، آی گرگ آی گرگ، بیا مرا بخور!
توضیح: این ضرب المثل در زمان استقبال از خطر و یا پذیرش مصیبتی گفته می شود که فردی با خواست و اراده ی خودش بسوی آن قدم بردارد.

*حرف: (ر)
*حرف: (ز)

*حرف: (س)
«سِرّی دِمَه دوستیَه، سامان تَپَر پوستیَه»
ترجمه: رازت را به دوستت مگو ، که پوستت را پر از کاه خواهد کرد!
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که در افشای اسرار و رازهایت سعی کن خویشتن دار بوده و حتی آنها را با دوستانت هم در میان نگذاری. چرا که ممکن است روزی با افشای آنها ترا به درد سر انداخته و هستی ات را بر باد بدهند.

-«سِقری بوقیَه گَلماغِه مَعلوم اولمَسِن، دوغماغِه معلوم اولَه دِه.»
ترجمه: نطفه گیری گاو اگر پنهان باشد، ولی زایمانش آشکار خواهد شد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در مورد مخفی کاری کسی گفته می شود که اگر کار یا فتنه ای در نهان انجام گیرد، ولی گذشت روزگار آن را برای عموم آشکار و برملا خواهد ساخت.
*حرف: (ش)
*«شلوغ اولَندَه، ایت اَیَسِنه تانِمِی دِه!»
ترجمه: هنگام شلوغی، سگ صاحبش را نمی شناسد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً زمانی بیان می گردد که افراد کوچک و پست فطرت پس از رشد و نمو بر اثر عدم احتیاج یا کبر و خود خواهی و… ، بزرگان و ولینعمتان خود را نشناخته و یا به آنها توجهی نمی کنند.
«شور پنیر یَن بِلاخَرَه سویَه قَیتَه دِه!»
ترجمه:کسی که پنیر شور خورده باشد، بالاخره به طرف آب خواهد آمد.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد، که اگر کسی کار خطایی مرتکب شده باشد، بالاخره در گذشت روزگاران دستش رو خواهد شد.
*حرف: (ف)
*« فلانی تِفِردِه و تِفِرجاقِنِه یالَه دِه»
ترجمه: فلانی تف کرد و دوباره تف خودش را لیس زد!
توضیح: این ضرب المثل در مورد انسانهای بی تعهد و لق زبانی بیان می گردد : که در یک روز حرفی می زنند، ولی بعداً بنا به دلایل مختلف آن حرف خود را خورده و از آن روی گردان می شوند.
*حرف: (ق)
*«قِزِمَه دِیمَن، گَلِنِم ایشِتسِن»
ترجمه: به دخترم می گویم تا عروسم بشنود. توضیح: این ضرب المثل آنجایی گفته می شود که کسی در ابراز یک مطلب یا موضوعی بخواهند آن را بطور غیر مستقیم بیان بدارد، بخاطر محضوریت یا … در حضور وی به فرد دیگری می گوید در حالی که منظور اصلی اش صرفاً فرد مورد نظرش می باشد.
معادل فارسی: به در می گویم، تا دیوار بشنود.
* «قورت یَنِه قُربانلِق حساب اِیَه دِه!»
ترجمه: گرگ خورده را قربانی حساب می کند.
توضیح: این ضرب المثل در مورد اموال یا چیزی اطلاق می گردد که وقتی صاحب یا ذی نفع آن اشیاء پس از تلاش هایی چند از به چنگ آوردنش ناتوان می گردند، آن را خیرات می انگارند.
معادل فارسی: گربه وقتی دستش به گوشت نمی رسد، میگوید من روزه ام!
«قورِّه سامان، دِفالَه یاپیشمِی دِه!»
ترجمه: کاه خشک هرگز به دیوار نمی چسبد.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که به انسان بی گناه و پاک، هیچ نوع وصله ای نمی چسبد.
معادل فارسی: بی گناه تا پای دار می رود، ولی بالای دار نمی رود.
«قوم و خویشلِق دَه اَگر اَتِه کَسَی، سِمَگ دَه بَند قالَه دِه!»
ترجمه: در رابطه خوشاوندی اگر گوشت را هم ببری، بالاخره چاقو در استخوان گیر خواهد کرد.
توضیح: این ضرب المثل در مورد ارتباطات خویشاوندی گفته می شود که اگر بر اثر برخی ناراحتی های بوجود آمده از همدیگر ببرند، ولی در مواقع اضطراری باز هم به کمک و یاری همدیگر خواهند شتافت.
معادل فارسی: برادر اگر گوشت برادر هم را بخورد، بالاخره استخوانش را کنار نخواهد انداخت.
«قوناق قوناقه خوشلَمِی دِه، اِی اَیَسِه هَم ایکسِنه!»
ترجمه: مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه هم از هر دوی آنها.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در مورد کسانی گفته می شود که در موردی خود را ذی حق دانسته و از دیگران خوشش نمی آید در چنین حالی صاحب آن مورد از هردو بیزار می گردد.
«قونشِه قونشِیَه باخَه دِه ، ایماننِه اوتَه یاخَه دِه»
ترجمه: همسایه به همسایه می نگرد و ایمانش را در آتش می سوزاند.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که چشم و همچشمی یا تبعیت کور کورانه در بین انسانها بسیار مضر بوده و ایمان و هستی آنها را به باد فنا می دهد.
– «قوی دِفال یِخِلسِن، توزه بیر اولسِن!»
ترجمه: بگذار دیوار فرو ریخته و گرد و خاکش یکباره گردد.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که اگر قرار است اتفاق ناگواری بیفتد، بگذار یکباره اتفاق افتاده و دردسرش نیز یکباره گردد.
*حرف: (ک)
«کَلَوانچِه توزَه سِنی اَیَسِه دِه»
ترجمه: آسیابان مسؤل حق آرد کردن خودش می باشد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً در راستای ایفای حق و دستمزد یک نفر از کسی که زیر بار نمی رود،گفته می شود.
«کور کوره تاپَه دِه، سو هَم چُقوره!»
ترجمه:کور کور را پیدا می کند، آب هم گودال را.
توضیح: این ضرب المثل اشاره به افراد پست و هم عقیده ای دارد که معمولاً در حوادث و بازیهای روزگار هم دیگر را پیدا نموده و و باهم به ایفای نقش می پردازند.
*حرف(گ)
«گَر گِچه، همِشَه چِشمَنی آغزنَّن سو ایچَه دِه!»
ترجمه : بُز گر همیشه از سر چشمه آب می خورد.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسانهای خودخواه و حقیر همیشه طالب بهترین ها هستند، غافل از اینکه شاید لایق خواسته ی خود نباشند.
«گِزنی ایستِن دَه قاش گِرمِی دِه!»
ترجمه: در بالای چشمش ابرو نمی بیند
توضیح: این ضرب المثل به کسانی اطلاق می شود که معمولاً با غرور و تکبر رفتار نموده و اصولاً بالاتر از خودشان کسی را نمی بینند.
*حرف: (م)
-«مالِه ایلان کَلپَسَه اولدِه ، دِشیکلَرَه گِرده!»
ترجمه: اموالش به مار و مارمولک تبدیل شده و به داخل سوراخها رفت!
توضیح: این ضرب المثل به اموال و دارایی انسانهایی اشاره دارد که بواسطه جمع جمع آوریشان از راه نامشروع خیر و برکت از آنها رخت بربسته و حتی بازماندگانش نیز از آن مسفیض و متنعم نمی گردند.
*حرف: (ن)
«نان، نانی آرخَسِنَه پیشَه دِه»
ترجمه» نان در کنار [به هوای] نان دیگر پخته می شود.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که: انسانها فقط به پشتوانه و اتحاد همدیگر مسیر رشد و نمو را پیدا می کنند.
« نَرو سَقری آخِرِِه ، همیشَه دولِه اوله دِه!»
ترجمه: آخور گاو تنبل همیشه پر از علوفه می گردد.
توضیح: این ضرب المثل بدان اشاره دارد که معمولاً انسانهای تنبل از نعمات دنیا بیشتر بهره مند می گردند!
*حرف: (و)
-«وقتی یِر قورص اولَسِن ، سِقر سِقردَن گِرَه دِه»
ترجمه: وقتی زمین زراعی سفت و خشک باشد هر یک از گاوها طرف مقابل را مقصر می داند.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که انسانها در برخورد با مصائب و نابسامانی های روزگار که اصولاً ریشه در جایی دیگری دارد، معمولاً همدیگر را دخیل و مقصر می دانند.

*حرف: (ه)
«هَر بَلندی بیر پَسته باردِه!»
ترجمه: هر بلندی یک سراشیبی هم دارد.
توضیح: این ضرب المثل به حالات زندگی انسانها اشاره دارد که
«هَمّانَه گِرِدّه ، اوجاقِنَن باخَه دِه!»
ترجمه: داخل همیان (نوعی کیسه چرمی جهت پول)گردیده و از روزنه اش می نگرد!
توضیح: این ضرب المثل در مورد کسانی اطلاق می شود که معمولاً با از دست دادن اموال و دارایی خود و یا در آرزوی بدست آوردن چیزی، با آه و حسرت بدان می نگرند.

*حرف: (ی)
«یاخشلِقَه یاخشِلق، هَر کیشِنی ایشِه ده. یامانلِقَه یاخشِلِق ، نَر کیشِنی ایشِه دِه»
ترجمه: در برابر خوبی، خوبی کردن کار هر مرد است. اما در برابر بدی خوبی کردن کار شیرمرد است.
توضیح: این ضرب المثل بیان می دارد که خوبی کردن در برابر خوبی دیگران از عهده ی هر انسانی بر می آید. اما خوبی کردن در برابر بدی دیگران کار هر کسی نیست، بلکه این کار فقط ار عهده انسانهای بزرگ بر می آید.
– یاخشِه ایزِمِه هَمِشَه شَغَل یِی دِه»
ترجمه: انگور خوب را معمولاً شغال می خورد.
توضیح: این ضرب المثل معمولاً زمانی بیان می گردد که یک ازدواج نا همگونی صورت بگیرد، مثلاً دختری اصیل و با نجابت را فردی نالایق و دور از شأن ایشان به همسری برگزیند.

علیرضا جنتی سراب
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

گذر و نظری بر یک افسانه قوچانی

گذر و نظری بر یک افسانه قوچانی

 

افسانه ها اگر چه بی تاریخ و بی شناسنامه اند و آن چه می گویند شاید با واقعیت های محض زندگی امروز تطابق نداشته باشد و حتی به نظر برسد واجد ظرافت های هنری و ادبی مرسوم هستند، اما خبر از راستی، حقیقت و آرزوهایی می دهند که نهفته در دل اعصار و جوشیده از سینه ها و اندیشه های ژرف است و حکایت گر حسی زیباشناسانه.
افسانه «سه برادر» که به لهجه قوچانی توسط فاطمه مروتی؛ ۵۳ ساله از شهر کهنه روایت شده ( برگردان از نوار کاست) و از روایت های نادر قوچانی است، دو مولفه اساسی این نوع قصه ها را دارد:

۱٫ زیباشناسی ادبی
۲٫ نظام معنایی ژرف و چند لایه.

۱) زیباشناسی ادبی
افسانه کنش هایی متوازن و ضرباهنگی دقیق دارد. سه برادر با سه مورچه، زنبور و مرغابی روبرو می شوند. این سه به تناوب در بخش های دیگر داستان به سه برادر کمک می کنند. فضای خیالی و فانتزی قصه نیز زیبا و شگفت انگیز است.کوهی از مروارید،پیرمردی که نیمی از بدنش سنگ است و مردمی که همه سنگ شده اند.
چفت و بست علّی و تعلیق افسانه هم درخور ذکر است. مورچه به یاری مورچه های دیگر برای برادر کوچک دامنی از مروارید می آورد. مرغابی کلید خانه ای را برای برادر کوچک می آورد که در آن سه دختر سنگ شده اند. زنبور به روی دختری می نشیند که عسل خورده و از این طریق پسر را راهنمایی می کند تا دست به آن دختر بزند و مردم شهر همه زنده شوند.

۲) نظام معنایی ژرف و چندلایه
امروزه برای نظریه پردازان علوم روان کاوی بسیار روشن است که افسانه ها نقشه و تصویر عالم ناخودآگاهی انسان ها و خصوصا بیانگر آرزوهای عمیق کودکان هستند و نقش تربیتی آشکار دارند.در این افسانه چون غالب افسانه های دیگر، پدر فرزندان خود برای دست یابی به استقلال و تشخص از خانه و شهر بیرون می کند. برادر کوچک که ظاهراً عقل و توانش از دو برادر دیگر کم تر است موفق تر از آن دو عمل می کند و به نوعی قدرت ناخودآگاهی و شهودی انسان را در مقابل تن ضعیف اش به
نمایش می گذارد. نیکی و محبت به انسان ها، حیوانات و حتی حشرات هم در این افسانه این حقیقت مبرهن را بازگو می کند که اساس گیتی به راستی و محبت استوار است و در این دایره زندگی هر عملی، عکس العملی مربوط به خود را در بر خواهد داشت.
و اینک:

اوسَنَه سه بُرار(کوه ملواری)
روزی بی، روزگاری بی. سه بُرار بِییَن. پدر اینا هر روز مِرَف کار کِردن و بَری اینا خرجی میُورد. یگ روز با خودِش فکِر کِرد، گفتگ: ای پسرای مو کُلون رِفتَن، خوبَه بِه خودشان بُگم بِرن سر کار.
یگ روز بِه اینا گفتگ: پسرا! اَزی به اووَر بُیَد بِرین سر کار، بَری خودتان خرجی درکِنین. اینایَم بِه آقاشان گفتن: چَشُم! آقی جان ازی اووَر مِریم سر کار.
اینا از آقاشان خداحافظی کِردن و راشانَه کِشییَن رَفتن. اینا مَندو بیُوون خیلَه راه رفتن که چُشمشان به خَنِی مُرچَه اُفتا. ای برار کُلونَه گفتگ که بِییم ای خَنی مرچه ها رَ خِراب کِنیم، ببینیم کجا مِرسه. بعداً همیجور که مُخواس که خِراب کِنه، برار از همّه خوردی تر وَرداش گف: نِه بُرار جان خُراب نکن ای خَنی مرچه ها رَ. اگه مثلا ما خَنه دِشته بَشیم، یکی بییَه خُراب کِنه، اِنَه مگه تو قَرِت نمی یَه؟ بُرار کُلونَه گف: چرا.
اینا راشانَه گیرفتن رفتن، خِیلَه رفتن. به خَنی یگ زُمبُر رسیین. واز ای بُرار کُلونَه گفتگ: بیین خَنی ای زُمبُرا رَ خُراب کِنیم، عسل خَنی اینا رَ بخوریم. واز بُرار خوردی
گفتگ که اگَه یکی بِیَه خَنی ما رَ خُراب کِنَه ناراحت نِمریم؟ بُرار کُلونَه گف: واز تو جلو مو رَ گیرفتی؟ بُرار خوردی یَه مِگه: خاب خودت بَشی مِذری ای کار رَ بکنن؟ بُرار کَلونَه گف: نِه!
اینا همینجی مِندَگی وَستُندَن و رفتن. بعداً به دریا برخورد کِردن. یکی از اینا گف: بریم گوشی ای دریا دستامانَه بُشوریم، یک کمَم ازی او بخوریم دِییَه وَخِزیم واز به راه بُفتیم تا یگ کار ماری پیدا کِنیم. هَمی جور که نِشستَه بِیین، ای بُرار کُلونَه گف: چی مُرغُبِی قِشنگی رو آبَه، بِیین همی رَ خود یگ چیز میزی بِزنیم شکارِش کِنیم، بعد یَه ذَه آتیش کِنیم بُخوریم.واز بُرار خوردیَه گف: نِه بییا ای کار رَ نکن. بُرار کُلونَه گف: واز جلو مو رَ گیرفتی. خاب ما گرُسنَه ییم،چُکارکِنیم؟ بُرار خوردیَه گف: بِیین همی رامانَه اَدَمه بِتیم، بریم. خدا کریمَه.
اینا راشانَه اِدَمَه دُیین، رفتن و رفتن تا از روی کویی دِیین یگ شهرَه. اَمِیین پُیین. ای بُرار کُلونَه ورداش گف: ای اَدَمای شهر، ای حیوونای شهر، هرچی هَستَگ بری چی تکون نِمخورن؟ اینا دوتای دیگه گفتن: کو داآش بییا بریم جلو بیبینیم بری چی اینا تکون نِمخورن. اینا رفتن جلو دِیین که ها! همه شان سنگ رِفتن، اَدَما، گاو، گسفند، همّه سنگ رِفتن. یگ واخ دِیین که یگ پیرمردَهیَم از پا به پُیین سنگَهَ، ولی بالا اَدَمَه، صحبت مِنه. رفتن جلو، گفتن: ای پرمرد! بری ما ای جریان ای شهر رَ بُگو. بری چی ای جور رِفته. پیرمرده گف : نِمدَنُم خداوند بری ازی مردم شهر چی غضب کِرد که همّه ای جوری رِفتن.
سه تا برار گفتن که حَالا که شب رِفته تو اینجی خَنه مَنه سراغ نِدری ما بریم ایمشو بخوابیم صب وَخِزیم به رامان اَدَمه بدیم؟ ای گفتگ که چرا، مو یکی سراغ دَرُم. ای نیشون دای و اینا رفتن دِیین ای در قلفَه، ورگشتن پیش پیرمردَه، گفتن: ای در که قلفَه، ما کجا بریم؟ پیرمردَه گفتگ که مِدنین جریان او خَنه چی جوریَه؟ سه تا
خواهرَن، اینا مَندو ای خنه سنگ رِفتن و نِمدَنُم کی ای در رَ رو اینا قلف کِردَه.
بُرار کلون اینا ورداش گف: شما پس همینجی دم ای در بیشینین مو مُرم بالی او تپَّه بیبینُم چه جور مِتَنَم بییرُم. ای همو جور که مِرف یگ واخ دِی که هرچی نُگا مِنه روی ای تپَّه رَ مبینه همّه مُلواریَه. ای همی جور ملواریا رَ ورمِدرَه جا مِنه دَمَنِش، ورمِدره جا مِنه دَمَنِش تا پور مِره از ملواری.اما یِکو سنگ مِرَه. وختی که سنگ مره ای بُرار دویُّمی یَه به خوردیَه مِگه: تو همینجی بیشین مو بُرم بیبینُم ای بُرارمان بری چی نیمَد؟ وختی ای برار وسطی رَف، دی ها! ای بُرارش دَمَنِش پورملواریَه، خودشم سنگ رِفته. ای یَم دلش مِرَه به ملواریا، حسابی شروع مِنه به ورچین ملواریا. اویم همینجی سنگ مِرَه.
بُرار خوردیَه مبینَه ای دوتا بُرار نِمییَن که نِمییَن. ای راهِشَه مِکشَه مِیَه بالی تپَه. مِبینَه ها! باآ دو تا بُرارم دَمَنِشان پوراز ملواریَه. همینجی یَم سنگ رِفتن. مِیه پیش پیرمردَه مِگَه: حال حکایت ای جوریَه؛ دو بُرار مو رِفتن رو ای کوی ورنِیگشتَن. رفتم مبینُم دَمَنِشان پورملواریَه، خودشانم سنگ رِفتن. پیرمردَه مِگَه هیش راهی نِمُندَه، پس تو ورگِرد به همو شهرتان. ای مِگه: نِه مو تا بُرارام زنده نِرَن ورگشتنی نِستُم. بعد مِرَه اووَرتر، یگ گوشه ایی مشینَه یگ واخ مبینَه یگ مُرچَه اَمَه جلو پاش گف: بری چی تو گریَه مِنی؟ چیکارت رِفتَه؟ بُرار خوردیَه گفتَگ که تو مو رَ اذیت مِنی؟ ای مشکل که به سر مو اَمییَه تو نِمتنی حل کِنی. مُرچَه ورداش گف: تو بری مو بُگو مو شاید بِتنُم حل کنَم. ای گفتَگ: حال و احوال ای جوریَه از شهرمان اَمییم ای بُرارام دوتاشان رفتن بالی تپَه ملواری جمع کِنن، مو یَم رفتَم دِییُم سنگ رِفتن. حالا یَم نِمدنُم چی خاکی به سرُم برِزُم. ای مُرچَه ورداش گف: غصَه مخور تو هر چی مِدنی فقط به مو بُگو. گفتش که فقط مو از تو یگ خواهش دَرُم. مُرچَه گف: چی یَه؟ گفتگ: برو از همو ملواریا که پَهلی دو تا بُرارِمَه دَمَنِته هر چی مِتَنی پور کن بری مو بییَر.
ای مُرچَه رفت و تمام افرادِشَه جمع کِردَگ
همّه رَ، بعداً رفتن هرکدامشان یگ ملواری به دهنِشان گرفتَه اَمییَن. وختی که رِختَن دَمَن پسرَه. ای ملواریا رَ، یگ دنیا ملواری رَف. ای پسرَه دَمَنِشَه پور ملواری کِرد و اَمَه. هموجور اَمَه تا رسی گوشَه دریا نیشست و وِستا به گریَه کردن و گفتَگ: ای ملواریا بری مو نون مِرَه یا او مِرَه. حالا مو چیکار کُنم دو تا بُرارام سنگ رِفتن.
ای یگ وخ دی همو مُرغُبی یَه که مخواستن بُکوشَن اَمَه پهلی ازی، گف: چی یه پسرجان! بری چی اُقذَر اشک مِرِزی؟ بری چی گریَه مِنی؟ گف: مگه تو مِتَنی مشکل مو رَ حل کِنی؟ مُرغُبی یَه گف: تو فقط بری مو بُگو. گف: یگ خَنَه اینجی هستَگ اگَه در او واز بِرَه مو بُرم مَندو ازی مِدَنُم چیکار کُنم. مُرغُبی یَه گفتگ: مو کیلی او خَنَه رَ مِدنُم کجایَه. پسرَه گف: چطور مِدنی کجایَه؟ گف: وستا یگ دقیقَه بری تو کیلی رَ بییرُم.
ای رف از پی همی رودخَنَه کیلی رَ درکِرد و ورداش اُورد به چینگِش گرفته دای به پسرَه. وختی که به پسره دای خوشحال رَف. با مُرغُبی خداحافظی کِرد و رفت و کیلی رَ اُنداخ به در، واکِرد. وختی واکرد، رفتگ به مَندو خَنَه، گف: ها باآ پیرمردَه راس مُگفتَه سه تا دخترَن اینجی بِخ هم سنگ رِفتن. گف: حالا مو چیکار کُنم؟ یادش اَمَه که پیرمردَه بِهش گفته بی: اگه تو بِدَنی که دستِتَ بِذَری روی کُدُم یگ از دخترا که عسل خورده بی، تمام مردم اینجی زندَه مِرَن. پسرَه وختی دِییَگ ایطوریَه، گف: حال چیکار کُنم، اگَه دستُمَه اشتباهی بِذَرُم چُن یک بار بیشتر نِمتَنُم ای کار رَ بُکُنم. یگ واخ دی همو زُمبُری که بُرار ازی مُخواس بُکوشَه، ای نگذاشتَه بی اَمَه رَف سر
همو که عسل خوردَه بی. ای پسرَه فهمی که ای دخترَه عسل خورده که زُمبُرَه رف به سر ازی نیشَس. ای دفَه هم یگ جُیی رف دستیشَه گُذاش رو سر دختریی که عسل خوردَه بی. یگ دفَه ایی ای سه تا دختر زندَه رفتن.
وختی زندَه رفتن، ازی پسره پرسیَن چطور ما رَ زندَه کِردی؟ گف: چُمدَنُم مو دستُمَه گذاشتُم رو سر تو، یگ واخ دییُم زندَه رفتی؛ بقیَه یَم همی طور زندَه رفتن.

اینا با هم اَمییَن مَندو شهر، دییَن اینجی یَم همه زندَه رفتن. پسره رَف پهلی پیرمردَه گف: چیکار کِردی که همه اینا زندَه رفتن؟ بری ای یَم تعریف کِرد ویگ واخ دی براراشانَم از تپَه دَرَن مییَن پُیین. اینا به هم رسیَن و بعداً ای کلونای شهر جمع رفتن و ای سه تا دختر رَ به عقد ای سه تا پسر دراوردَن. بعداً خیلَه مال و اموال به اینا دُییَن و اینا ثروتمند رفتن و ورگشتن به شهرشان، پیش آقاشان.
قصه ما به سر رسی کُلاغَه به خَنَه اش نِرسی. بالا رفتیم دوغ بی، پُیین اَمییم ماس بی، قصه ما راس بی.

دکتر علی اصغر ارجی
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

نامزدی و عروسی در فرهنگ کُردها

نامزدی و عروسی در فرهنگ کُردها

کتاب نامزدی و عروسی حاصل تلاش نویسنده ی پُرآوازه کُرمانجِ ترکیه، استاد آمد تیگریس می باشد. وی این کتاب را البته به کُردی کُرمانجی در سال ۱۹۹۱ در سوئد چاپ نموده است. در حقیقت عنوان ِکتاب ” نیشان وُ داوَت “۱ می باشد و به مراسم نامزدی تا عروسی در مناطق مختلفی که کُردها در آنجا سکونت دارند، پرداخته است. نویسنده، سبب دل مشغولی اش به فرهنگ غنی این مردم را سالهایی می داند که فرهنگشان در ترکیه و عراق، انکار می شده و اروپاییان، با توجه به اینکه هیچ اثری از فرهنگ، آداب و رسومشان باقی نمانده، درصدد بازآفرینی فرهنگ؛ توسط کولی ها را دارند. این در حالیست که حتی تا امروز که این دست نوشته را می خوانید در بنه ها، اوبه ها و شهر و روستاهای خراسان بزرگ، آداب و رسوم کهن ایرانی توسط کُردان خراسان، حفظ و پاسداری می گردد.
وقتی به آثار فرهنگی استاد آمد تیگریس، استاد کلیم الله توحدی، استاد جلیلِ جلیل، منصور یاقوتی، گلی شادکام، اسماعیل حسین پور، دنیل نیل مکنزی، علی پاک سرشت ، جمال نَبَز، مهرداد ایزدی، قاناتِ کوردو، ایوانف و … که درباره مراسم نامزدی و عروسی به رشته تحریر آورده اند، برمی خوریم؛ شیوه، سبک، زمان و نوع مراسم را همه و همه یکی می بینیم، البته اندک تغییراتی که وجود دارد بر اساس منطقه جغرافیایی نگارندگان است که باز هم قابل اغماض است.
آمد تیگریس؛ آداب و باورهای کُردها را در چند مرحله تشریح نموده است که خلاصه ای از آنها را در زیر مرور خواهیم نمود.

آشنایی دختران و پسران جوان
دخترانی که با کوزه ای بر سر شانه بسوی چشمه می روند، دخترانی که در بنداروک۲، سرخرمن، باغ، مهمانی و مراسم و جشنهای عروسی یا توسط پدر و مادرِ پسر یا خود پسران، مورد پسند واقع می شوند، بابِ پیوندی جدانشدنی هستند. البته خیلی پیشتر، گاه دخترانی که در گهواره بودند نیز نشان می شدند، اما همیشه این مادران بودند که وظیفه تحقیق و یافتن عروس مناسب از خانواده هایی اصیل و در خور و شأن خویش را داشته اند. پیش آمده که گاه با مخالفتِ خانواده ی دختر یا پسر با ازدواج آنها، پسر؛ دختر را فراری داده تا بتواند به مراد خویش برسد. اما تجربه نشان داده است که هیچگاه اینگونه پیوندها عاقبت به خیر نشده اند. در قدیم حتی بعد از ده سال، خانواده دختر برای کشتن پسری که دخترشان را فراری داده به تعقیب او پرداخته اند.
اکثر کُردها مسلمان هستند، حتی کردهای ایزدی۳ ها، یهودی۴ و مسیحی۵ نیز با نکاح شِغار۶ مخالفند. در قدیم کُردهای علوی به سنی دختر نمی دادند، ایزدی به مسیحی و کُردهای شیعه به کُردهای سُنی دختر نمی دادند، اما امروزه با پیشرفت جوامع۷ این نوع دسته بندی ها از بین رفته است. زن بیوه می بایست با برادر شوهرش ازدواج می نمود، حتی اگر سن پسر کم بود می بایست منتظر می شدند تا به بلوغ برسد گاه نیز با پسرعموی شوهر مرحومش ازدواج می نمود. رسم است که زن بیوه از محله بیرون نرود و با کسی دیگر ازدواج ننماید.

“ایلچیون” یا خواستگاری در میان کُردها
پس از موافقت خانه ی دختر با قرار خواستگاری که از سوی زنهای طرف پسر صورت می گرفت، راه رفتن به خانه دختر باز می شد۸ . شب خواستگاری با بزرگتر ها و ریش سفیدان خانواده پسر و دختر با پذیرایی در خانه پدر دختر شکل می گرفت، صحبت ها از کار و بار بود و سپس بحث اصلی به میان کشیده می شد. تعارفات نُقل مجلس ایرانی بوده و هست. تا نیمه های شب، بحث بر سر آری و خیر بود. اما اگر خانواده دختر قصدِ دختر دادن داشت بلاخره دست از تعارفات برداشته، انگار که راضی باشد یا نخواهد آنها را در همانجا ناراحت کند می گفت: ” خُب، پس به ما مهلت بدهید”. اما بشنوید از هنگامی که خانواده پسر از خواستگاری برمی گشتند. آنچنان از دختر تعریف می کردند تو گویی به خواستگاری پری یا حوری رفته اند. هر چه قدر از جمال و رعنایی دختر می گفتند، بر سرِ پدر و مادرش می زدند و در آخر می گفتند:” ای بابا ما چکار داریم به ننه باباش، ما دختر رو می خواهیم! “

اعلام نامزدی
اگر خانواده دختر عدم تمایل با وصلت دخترشان با خواستگاران را اعلام می کردند، خواستگاران پاشنه در را با درخواست و آمد و رفت از جای می کندند؛ تا بلاخره، پاسخ آری را بستانند. موافقت خانواده دختر اینگونه بود که شیرینی بین مردم پخش می کردند و می گفتند که ما دخترمان را به پسر فلان کس داده ایم.
از آن سو، خانواده پسر از سمت عروس می خواستند که روز شیرینی خوری را مشخص کنند. خانواده های نزدیک هر دو طرف در روز تعیین شده به خانه پدر عروس می رفتند و به “شیرانی”۹ می رفتند. در این مراسم قند می شکنند و به تعداد حاضرین تقسیم می شود. در همین مراسم است که حلقه ی نامزدی در دست چپ دختر که اکنون نامزد یا “دستگرتی”۱۰ است قرار می دهند، میزان شیربها، جهیزیه و لوازمی که از پدر داماد می خواهند و همچنین ساقدوش۱۱ معرفی می شود.
شیرینی خوری
شیرینی خوری به دو مراسم شیرانی کوچک و بزرگ تقسیم می شود. شیرینی کوچک بیشتر اسباب شادی و اجرای رسومات میان خانم هاست. اما شیرینی خوری اصلی همانند عروسی برگزار می گردد. خانم های خوش صدا با ترانه خوانی شروع به خواندن می کردند. البته این ترانه ها مانند مسابقه و مشاعره هستند. خواندن از سوی خانواده داماد شروع می گردد. التماس و درخواست در اشعار خانواده داماد و ناز و افاده در ترانه های طرف عروس شنیده می شود. همیشه و همیشه کمال ادب در مشاعره شده است. حتی در میان شعرهای فی البداهه نیز ایجاد شادی و نشاط باعث نمی شود که خوانندگان از ادب عدول کنند. خانواده های دو طرف با پیشکش کردن کادو و گاه پول وفاداری خود را به عروس و داماد اظهار می کردند. نحوه پذیرایی از مهمان ها باید با دقت کامل صورت گیرد چرا که پس از اتمام مراسم، حرف است که گفته می شود.
با نزدیک شدن روز عروسی هر دو طرف باید آماده مراسم شوند. جهیزیه همیشه آبروی خانواده عروس بوده و هست. خانواده داماد هم باید به تعهداتی که داده بودند، عمل نمایند.
یک هفته قبل از شروع مراسم می بایست به دعوت کردن مهمان ها به عروسی اقدام گردد. این مراسم نیز با شرایط جغرافیایی متفاوت است. یعنی چادرنشین ها، روستایی ها و شهرنشین ها با گونه های مختلف
مهمان هایشان را به عروسی دعوت می کنند. در گذشته داماد و ساقدوش به همراه دیگر دوستان داماد، کارت پخش می کردند در برخی مناطق نیز پیرزنی که بر دوشش خورجینی پر از پارچه های رنگی بود، به درب منزل مهمان ها می رفت و پس از اعطای پارچه رنگی، آنها را از زمان و مکان عروسی آگاه می ساخت. امروزه این مراسم با پخش کارت، در شرایط خاص نیز با تلفن انجام می گیرد.

عروسی
حرفه ی این مردم، سبب شده که مراسم عروسی اکثراً موکول به ابتدای پاییز یعنی فصل برداشت محصول گردد. در قصه های کُردی عروسی ها چهل روز و چهل شبانه روز یاد شده اما در همین خراسان خودمان، عروسی هفت روز و هفت شب تا سی سال وجود داشت. بر بام خانه ی داماد طاق آذین بندی شده ای که با گل های دامنه کوهستان آذین بندی شده است قرار داده می شود تا مهمان ها علی رغم شنیدن صدای دُهل و سرنا، باز هم به راحتی محل عروسی را پیدا کنند. گُوَند یعنی حلقه ای که پسران و دختران در آن مشغول پایکوبی می شوند با افزایش تعداد مهمان ها بازتر و بزرگ تر می شود. موج صدای دُهل بر سینه ی شنوندگان می کوبد که تو هم به جمع ما بپیوند. فضا آنچنان شاد و پر طرب می شود.
نوازنده سرنا حدوداً نیم ساعت، مقامی را می نوازد و سپس نوازنده دهل او را همراهی می کند و همان مقام را ادامه می دهند. اینگونه روستاییان را از خواب بیدار می کنند و خبر گووَند را به آنها می دهند. روستاییان و یا آنهایی که از روستاهای دیگر می آیند، شیک ترین لباسهایشان را می پوشند، بهترین تفنگشان را بر دوش می بندند و همراه خود کادوهایشان را نیز می برند. بعضی نیز بجای کادو؛ گوسفند، کلّه قند، برنج و … می برند. هنگامی که به نزدیکی روستا می رسند، شش تیر و یا تفنگشان را در می آورند و تیراندازی می کنند. با این حرکت، بقیه را از آمدنشان مطلع می کنند و به این شادی و مراسم تبریک می گویند. آنهایی که در مراسم هستند با تیراندازی به آنها پاسخ می دهند. با تیراندازی می گویند:« خیلی خوش آمدید بر روی سر و چشم ما قدم نهادید » صاحبین عروسی برای خوش آمدگویی به پیشواز آنها می روند و کادوهایشان را از آنها دریافت می کنند. بیشتر اوقات نوازندگان نیز به پیشواز آنها می روند و آنها را شاباش می کنند. روستایی ها مهمان هایی که از اطراف به مراسم آمده اند را در میان خود تقسیم می کنند. تا پایان روز عروسی، مهمانها برای غذا خوردن، نوشیدن و خوابیدن، در منزل روستایی هایی هستند که آنها را به منزل خود دعوت می کنند. به این شیوه بار سنگینی از روی دوش صاحبین عروسی برمی دارند. عروسی کُردها، تنها شادی ،گووَند و رقصیدن نیست! بلکه همانند یک فستیوال نمونه است. میدانی است تماماً شادی لباسهای محلی آذین بندی و رنگین، بازیها، موسیقی… نقطه اوج آن، وقتی است که رقصیدن رقاصها و پسرهایی که با لباس زنانه می رقصند، می باشد. همچنان که در عروسی های خراسان مسابقه کُشنی۱۲ و اسب سواری و … اجرا می شود در کُردستان۱۳ بازی سپر و شمشیر، بازی فراری دادن عروس، بازی دادگاه، تیراندازی، آسیاب و آسیابان و از جمله بازیهایی است که آمد تیگریس در کتابش به آنها اشاره نموده و تبیین نموده است. کُلام خوانی در میان کُردها خود نوعی مسابقه است. آنهاییکه بقولی ته صدایی دارند با نهادن دست بر پشت گوششان هنر ۳۰۰۰ ساله کلام خوانی آن هم به شیوه ی فی البداهه آغاز می کنند. همچون استاد رمضان محمدی۱۴ که خدا نگهدار وی باشد. امروزه مراسم آرایش عروس با فیلمبرداری از صحنه خروج از آرایشگاه و سوار شدنش بر ماشین عروس جزئی از پلان های اساسی فیلم عروسی محسوب می شود. در قدیم اما، این مراسم نه تنها برای عروس بلکه برای داماد هم وجود داشته است. داماد را به حمام برده و در حضور مهمان ها، آرایش می شد و صورتش هم تراشیده می شد. مزد آرایشگر را برادرگفته یا همان ساقدوش باید پرداخت نماید.

شب حنابندان
شب آخر عروسی، شب حنا و سرحنا است. در مجمعی بزرگ، حنا درست کرده و روی آن چهارده شمع (معمولاً) می گذارند. یک صندلی به همراه نازبالشی در وسط سالن یا حیاط گذاشته و داماد را بر روی آن می نشانند. در دیاربکر۱۵ اما این مراسم با چند کاسه پر از حنا که درون آن شمع وجود دارد اجرا می شود. دوستان داماد کاسه ها را به دست گرفته و دور داماد حلقه زده و ترانه می خوانند. زنانی که از سوی خانواده داماد، عروس را همراهی می کنند، بَربوک۱۶ و مردان را خَواندی می گویند. حنابندان عروس را این دو گروه به همراه مهمان های خانواده عروس در خانه پدر عروس انجام می دهند.
مراسمی مثل حمام کردن و پوشاندن لباس به داماد و عروس هر کدام با ترانه های مختلف به شادی و جوش دختران و پسران دم بخت می افزاید و خاطرات شیرین که هیچگاه از ذهن داماد و عروس پاک نمی گردد. وظیفه انتقال عروس به خانه همسر آینده اش بر عهده ی خواندی ها و بربروکی هاست. عروس با چارقدی سرخ رنگ بر سر، سوار بر اسب می گردد و خواندی ها دو طرف وی قرار می گیرند. خواندن ِ باورهای کُردها؛ بابت هر بخش از مراسم آنقدر متفاوت و جذاب است که انگار موزاییکی با نقش و نگار را مشاهده می نمایید. هنگامی عروس به آستانه منزل می رسد، از اسب پیاده نمی شود و با دریافت سکه طلا یا قولِ گرفتن زمین، دریافت پشت قباله و … از اسب پیاده می شود. به وی کوزه ای داده می شود تا آنجا که توان دارد آن را بر زمین کوفته و با دور کردن بلا و جادو، قدرت خود را نشان دهد. اگر کوزه در یک ضربت بشکند شکم اولش پسر خواهد شد. گاهی باید بدون اینکه پا بر زمین بگذارد، پا بر روی چند سینی مسی گذاشته و وارد اطاق شود و گاه با شکستن تخم مرغ زیر پا، گاه شکستن بشقاب، گاه شکستن نعلبکی و … به خانه ی جدیدش قدم نهاده و به زندگی پر از مهر و محبت همسرش پا بگذارد.

در روز سوم عروسی
مراسم سه رُژ یا همان پاتختی با حضور خانم ها در منزل داماد برگزار می گردد. در اکثر مناطق کُردنشین جهیزیه ای که مربوط به عروس است را بر روی سینی می گذارند و به آن سر سینی می گویند. سه رُژ را تنها برای زنها و در خانه عروس و داماد برپا می کنند. زنان سه رُژ را چهارچشمی می پایند. آدم می تواند بگوید که سه رُژ روز شادی رقص و شادی و دیدن عروس و داماد است. هر زنی می خواهد ببیند که، عروس چقدر دلربا است یا نه! هم زنان طرف داماد و هم طرف عروس همگی با هم به سه رُژ می آیند. پدر داماد و عروس، اکثر دختر و زنهای خانواده هایی را که به عروسی آمده بودند را اکنون را به سه رُژ دعوت می کنند. در پایان به مهمان ها جوراب، دستمال و … داده می شود.

مراسم دیدار خانواده عروس با دخترشان
بعد از گذشت سه هفته از عروسی، برای بار اول از خانواده پدر عروس تعدادی به خانه عروس می آیند. آنها با خود نان روغنی می آورند و از خانواده داماد، توشه راه عروسشان را می خواهند تا با خود به خانه پدرش ببرند. در خانه پدر عروس ضیافت می گیرند و مهمان هایشان را دعوت می کنند. پدر داماد، خانواده برادر گفته و تعدادی از نزدیکانشان را هم به خانه پدر عروس دعوت می کند. خوراکی بسیار لذیذ برای مهمان ها آماده می شود تا برای همیشه خاطره خوشی برای همگان باقی بماند. البته از عروس با خوراک گرمیانه هم پذیرایی می شود.

عباس فرهادی توپکانلو
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

جشن مردگیران در سرزمین قوچان

جشن مردگیران در سرزمین قوچان

آدمی همواره خواستار این آرزوی دیرین بوده است که به روزگار یله‌گی و آزادگی ناب خویش، و به سخنی درست آشفتگی ازلی بازگشت نماید، و بر بالین نژم‌آلود باورها و آیین‌های آغازین قدسی خوش بیارامد، و با خویشتنِ خویش غوغای شیفتگی دراندازد، تا در آمیغ در کنار آن آشنای دیرین در آیینه‌ی همگونی چهره برافروزد.
هرچند بازگشت به روزگار بی‌رنگی و محشور شدن با باورهای قدسی دیگر برای انسان امروزین میسر نیست، ولیکن با یادمان و برپایی هرچند رنگ‌باخته‌ی آن آیین‌های ازلی به این آرزوی دست‌نایافتنی برای مدتی کوتاه نیز تحقق می‌بخشد، و در تجلی پرتوی آز آشوب نخستین برای لحظاتی هرچند کوتاه و گذرا در واقع با خویشتنِ خویش آشتی می‌جوید، و به سرشت پالوده و روشن خویش نزدیک می‌گردد. دانش اسطوره‌شناسی امروزه دیگر اساطیر را مشتی افسانه‌های خرافی و اوهام و پندارهای بیهوده و باطل نمی‌پندارد، بلکه به ‌آنان به دیده‌ی یکی از عناصر شکل‌دهنده‌ی فرهنگ و هویت قومی و ملی می‌نگرد، و به سخنی روشن اساطیر را مادر و بنیان فرهنگ هر قومی می‌انگارد. به آور بسیاری از اسطوره‌شناسان، اساطیر هر قوم را باید در آمیغ دین تمدن‌های اولیه‌ی پیش از گسترش ادیان توحیدی دانست، و به بازگفتی آیینی و قدسی، اسطوره را روایت‌های شفاهی تاریخ مقدس پنداشت. به گفت سترگ فرزانه‌ی هم‌ روزگارمان، شادروان مهرداد بهار: «اسطوره‌ها تا روزی که با زندگی محسوس و عملی جامعه‌ی خود مربوط باشند در میان توده‌ی مردم حیات دارند، و روزی که با این شرایط تطبیق نکنند از زندگی توده‌ی مردم خارج می‌شوند و از آن به بعد در زندگی روشن‌فکرانه در ادبیات، فرهنگ، مطالعات و این‌ها می‌توانند وارد بشوند و ادامه‌ی حیات بدهند.»
هرچند در گذر زمان و آلایش گوهر انسانی با نشانه‌های روزگار مدرن که فاقد هرگونه درک و بینش ژرف از واقعیت‌های آفرینش انسانی است، و تنها به این باشنده‌ی پراحساس و لطیف که پرتوی سپند از آن نور بی‌کران هستی است به دیده‌ی ابزار برای پیش‌برد برنامه‌های خویش می‌نگرد، شاید در نگاه نخست بتوان چنین انگاشت که دیگر روزگار حضور اسطوره‌های زلال قدسی گذشته است، و در زندگی انسان امروزین جایگاهی ندارد. ولیکن با برداشتی درست و کنکاشی ژرف به این نکته‌ی بنیادین می‌توان رسید که انسان به‌رغم گستره‌ی دام‌های فریبنده و آزاردهنده‌ی روزگار کنونی به شوند پیوند دیرین خمیره‌ی ازلی‌اش با باورهای نخست قدسی که با جان و سرشت انسانی عجین گردیده است، هرگز نخواسته، و یا به آوری درست نمی‌تواند با این باورهای زلال و آیین‌های قدسی طرح مفارقت دراندازد، بلکه همواره نیرویی شگرف او را با همه‌ی غفلت‌زدگی به‌سوی روزگار یله‌گی و رهایی ناب سوق می‌دهد. انسان پس از پای نهادن به مرحله‌ی مدون اجتماعی و قالب‌های محصورگرایانه‌ای شهرنشینی در واکنشی پیوسته برای ماندگاری، و پسین‌تر برپایی این تاریخ مقدس ازلی، آنان را در پیکر جشن‌های گوناگون به فرهنگ تازه‌ی خویش عرضه داشت، و یادبود هر یک از آن باورهای مقدس را در برگزاری جشنی با همان رنگ‌وروی و صبغه‌ی کهن به تداوم نشست. سوکمندانه به چرایی دیرینگی این آیین‌های قدسی، و پسین‌تر غفلت و نسیان‌زدگی انسان اجتماعی که منجر به دور گشتن از آمیغ‌های هستی انسان گردید، بسیاری از این جشن‌های ملی و قومی در ورطه‌ی نیستی و یا ادغام درافتادند، و با چهره‌ای دیگرگون رخ برنموده‌اند.
یکی از آن سُرورهای آیینی، جشن مردگیران (مزدگیران، مژدگیران) است. چهره‌ی این جشن مردمی در متون کهن سال پارسی بسی کم‌رنگ و نژم‌آلود است. نخستین متنی که از این جشن ‌آیینی نام می‌برد، آثارالباقیه است. خردورز خوارزم، ابوریحان بیرونی این جشن را برابر پنجم اسفند می‌داند، و آن‌را روزی برمی‌شمارد که مردان به زنان خویش هدیه می‌دادند، و از آنان دلجویی می‌نمودند: «اسفندارمذ ماه روز پنجم اسفندارمذ است و برای اتفاق دو نام ‌آن‌را چنین نامیده‌اند و معنای آن عقل و حلم است و اسفندارمذ فرشته‌ی موکل به‌زمین است و نیز بر زن‌های درست‌کار و عفیف و شوهردوست و خیرخواه موکل است و در زمان گذشته این ماه به‌ویژه این روز عید زنان بوده و در این عید مردان به‌زنان بخشش می‌نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و ری و دیگر بلدان پهله باقی‌مانده و به فارسی مردگیران گویند.» (آثارالباقیه، رویه ۳۵۵)
بیرونی در اثر سترگ دیگرش «التفهیم» روز پنجم اسفند را به روشنی روز زنان برمی‌خواند که در آن روز زنان هر آرزو و اراده‌ای داشتند از شوهران خویش درخواست می‌کردند: «پنجم روز است از اسفندارمذ و پارسیان او را مردگیران خوانند، زیرا که زنان بر شوهران اقتراح‌ها کردندی و آرزوهایی خواستندی از مردان.» (التفهیم، رویه ۲۶۰)
بر بنیاد این گزارش کوتاه و ژرف استاد بیرونی است که بیش‌تر آثار پدیدآمده‌ی پس از او همین دیدگاه را بدون هیچ‌گونه بازنگری و کنکاشی پذیرفته‌اند، و گروهی از پژوهشگران ترکیب «مردگیران» را «مزدگیران- مژدگیران» برخوانده‌اند. باید باور نمود که ترکیب مزدگیران در مورد بازگفت ابوریحان و پیروان این دیدگاه بسی صائب و درست می‌نماید، زیرا از فحوای سخن همه‌ی این آثار که در واقع سخن حکیم سترگ خوارزمی است به روشنی موضوع هدیه دادن و سپاس از زن بسی آشکار است که در‌ آن روز با بر‌آوردن آرزوی بانوی خویش اندکی از زحمات او را جبران می‌نمودند. در متن تازی آثارالباقیه، بیرونی به روشنی چنین می‌نگارد: «و کان فیما مضی هذا الشهر اسنفدارمذ و هذا الیوم خاصه عید النساء». (برهان، ج ۲، رویه ۵۷۵ه)
در متن تازی، و بازگفت درست ابوریحان به راستی آشکار شده که این جشن ویژه‌ی زنان است. سخن ابن‌خلف تبریزی در واژه‌نامه‌ی برهان قاطع در ویژه‌ی گزارش «جشن مردگیران» به‌راستی تصویری است دیگر از باز گفت ابوریحان بیرونی: «روز پنجم اسفندارماه است و بعضی گویند روز اول از پنج روز آخر اسفندماه و در این روز زنان بر شوهران خود تسلط می‌دارند و مطایب‌ها می‌کنند و هر مطلبی که دارند می‌سازند.» (برهان، ج ۲، رویه ۵۷۴)
شادروان دکتر محمد معین در گزارش و بازکاوی نام‌واژه‌ی «مردگیران» در پاورقی برهان به دو بازگفت اشاره نموده‌اند و در آمیغ با آوری تردیدگون هر یک را جشنی جداگانه، و در نهایت یکی را واژه‌ی تازی شده‌ی دیگری پنداشته‌اند: «مردگیر+ ان نسبت، یا مژدگیران= مژدگیر+ ان نسبت.» (برهان، ج ۲، رویه ۵۷۵) ایران‌شناس بزرگ دانمارکی، آرتور کریستین‌سن، در نوشته‌ی پرارجش (ایران در زمان ساسانیان) به‌درستی نام این جشن را «مزدگیران» نام برده، و در آمیغ آن را جشنی می‌داند که روز ویژه‌ی ارج نهادن به مقام زن است.
استاد پورداود، این جشن را «مزدگیران» برمی‌نامند، و آبشخور گزارش خویش را متن تازی آثارالباقیه یاد می‌کنند که ویژه‌ی زنان بوده و چون از شوهران خود هدیه دریافت می‌کرده‌اند به این شوند به جشن مزدگیران شهره بوده است. (یشت‌ها، ج ۱، رویه ۹۴)
بازگفت ابوریحان اگر به‌دقت برکاویده شود، بروشنی درهم‌آمیزگی و ادغام دو سرور را می‌توان بازیافت. او پس از یادکرد مناسبت جشن مزدگیران از آیین نبشتن «رقعه‌های کژدم» یاد می‌کند، و حتی در التفهیم آن جشن را «رقعها کژدم» نامیده است. باید دانست و برکاوید که چه نسبت و پیوندی بین پاره‌ی نخست بازگفت ابوریحان با پاره‌ی دومش است، و چرا حکیم بزرگ ایرانی ‌آن‌را گاهی جشن زن و گاه جشن «رقعها کژدم» برمی‌خواند. باید اذعان نمود، این بازگفت سخت آیینی پیوندی ژرف با امشاسپند اسفندارمذ دارد. اسفندارمذ در بازگفت‌های ایرانی دختر اهورایی است، در گات‌های قدسی آرایش بهشت نکاستنی با اوست، چراغ هدایتی است که سرگردانانی را که راه درست را نادرست بازنمی‌شناسند، یاری می‌دهد. (گات‌ها، یسنا ۳۱، بند ۹ و ۱۲).
و در سخنی نمادین و دیرین، فرشته‌ی زمین و نماد تواضع و فروتنی است، چرا که در بسیاری از فرهنگ‌های گیتی و حتی در قرآن کریم نیز زن و زمین یکی انگاشته شده‌اند. پس باید گفت که این سرور درآمیغ جشن زمین و تقدیس از فرشته‌ی زمین است، بنابراین بسی بی‌راه نتواند بود که به پاس بزرگداشت سپندارمذ به زن و در نهایت زمین که نماد او در گستره‌ی هستی است در یک روز آیینی به احترام و محبت نگریسته شود، و مردم آن ارج و بلندی را جشن زنان بنامند. در پاره‌ی دوم این بازگفت، سخن از زمین و کشتزار و کشاورزی است، ونبشتن افسون «رقعه‌ی کژدم» برای حفظ و نگاهداری کشتزار از آسیب و دفع حشرات موذی است که این نیز در نهاد سخن توجه و عنایت به زمین و در آمیغ والایی مقام زن و موقعیت او در کارگاه هستی تواند بود. در اوستای کهن نیز اسفندارمذ به روشنی بر بنیاد همین باورها چنین ستایش شده است: «او گشایش‌بخش هستی است و به کشتزاران رامش می‌بخشد.» (یسنا ۴۶ و ۴۷)
استاد پورداود این کار آیینی «نوشتن افسون» را پاره‌ای از آداب جشن اسفندگان برمی‌شمارد که در پیوند با کشت و زمین است:
«در جشن اسپند قطعات مخصوصی از اوستا و پهلوی در روی کاغذ نوشته به در خانه می‌آویزند تا سراسر سال را ‌آن خانه از گزند مورچه و مار و غیره ایمن ماند. این جشن را نیز جشن برزیگران گویند زیرا که افسون مذکور را از برای محفوظ داشتن کشتزار از آسیب حشرات موذی می‌نویسند. این جشن را ابوریحان بیرونی مژدگیران یا مردگیران نامیده و نیز آن‌را در کتاب التفهیم جشن رقعه‌ها گژدم نامیده که درست یادآوری رسم حالیه‌ی پارسیان است در این جشن.»
(خرده‌اوستا، رویه ۲۱۰)
اما گروهی از کارنامه‌نویسان کهن هرچند جشن پنجم اسفند را با جشن‌های ایام نوروز که روزگار بازگشت به عهد نخست و آیین‌های آشوب ازلی است، یکی انگاشته‌اند. ولیکن در سخن خویش از جشنی گفت‌وگو به میان می‌آورند که به روشنی با جشن بزرگداشت زن بسی متفاوت است، و در آن سخن از رسم هدیه دادن و برآوردن آرزوی زن از سوی شوهر نیست، بلکه سخن از دوشیزگان شوی نادیده و درآمیغ آیین گزینش همسر است که با آیین آشفتگی‌های نخست ویله‌گی ناب که ویژه‌ی ایام نوروزی نیز هست، پیوندی تنگ دارد. و در همه‌ی بازگفت‌های به‌جا مانده این دختران پاک و عفیف‌اند که برخلاف رسم و سنت جامعه در کوی و صحرا آشکار می‌گردند، و در نمایشی بس شیرین و دلکش و عجین با سرشت مستورگی به گزینش همسر دل‌خواه خویش مبادرت می‌ورزند، و شاید به‌گونه‌ای نمادین واقعه‌ی سترگ نوروز را که هنگام آفرینش انسان در بازگفت‌های ایرانی است، فرایاد انسان می‌آورند.
ضحاک‌بن محمود گردیزی، صاحب کارنامه‌ی پرارج «زین‌الاخبار»، این جشن ‌آیینی را چنین گزارش نموده است: «این روز پنجم اسفند باشد و این هم نام فرشته‌ای است که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزه و مستوره، و اندر روزگار پیشین این عید خاصه مر زنان را بودی و این روز را مردگیران گفتندی که بر مراد خویش مرد گرفتندی.» (زین‌الاخبار، رویه ۲۴۷)
نظامی، حکیم سترگ گنجه در شرف‌نامه روایتی را بازگو می‌کند که به درستی با آداب و سنن جشن مردگیران در سرزمین قوچان همانند و مطابق است، و نقش بنیادین دختران پاک و شوی‌ناکرده در آن به روشنی مشهود است، و در این بازگفت سخنی از زنان شوی کرده و دادن هدیه و برآوردن آرزوی زنان در میان نیست، و شگفتا که ایام برگزاری این جشن را به صراحت در روزهای نوروزی می‌داند:

دگر عادت آن بود کاتش پرست* همه‌ساله با نوعروسان نشست
به نوروز جمشید و جشن سده * که نو گشتی آیین ‌آتشکده
ز هر سو عروسان نادیده شوی * ز خانه برون تاختندی به کوی
رخ آراسته، دست‌ها پرنگار * به شادی دویدند از هر کنار
مغانه می لعل برداشته * به یاد مغان گردن افراشته
همه کارشان شوخی و دلبری * گه افسانه‌گویی، گه افسونگری
فروهشته گیسو شکن در شکن* یکی پایکوب و یکی دست‌زن
چو سرو سهی دسته گل بدست * سهی سرو زیبا بود گل بدست
سر سال کز گنبد تیز رو * شمار جهان را شدی روز نو
یکی روشنان بودی از کوی و کاخ * به کام دل خویش میدان فراخ

(شرف‌نامه، رویه ۲۳۹)

این بازگفت سخت آیینی را پس از پنج سده از زبان یک اروپایی شگفت‌زده نیز می‌شنویم، در سفرنامه‌ی «سرثاماس هوبرت» که یکی از همراهان برادران شرلی در روزگار پرشکوه دین‌داری صفویه (شاه‌عباس) است، سندی بس گویا و روشن به‌جا مانده است. هوبرت دو سال در ایران به‌سر برده است، و در اولین نوروز ایرانی در شهر زیبای اصفهان با صحنه‌ای روبه‌رو گردید که تا آن روز هرگز مانندش را در ایران ندیده بود. سرثاماس برخلاف آیین و باورهای اعتقادی ایرانیان که هرگز زنی را در خیابان نمی‌دید، و اگر دیده می‌شد در چادر و روبند خویش پنهان بود، و از صحبت و شنیدن صدایش در نزد بیگانگان ابا داشت، و در صورت ضرورت به تغییر صدای خویش مبادرت می‌ورزید، زنان اصفهان را در روز نخست نوروز به‌گونه‌ای دیگر دید که در خیابان‌ها در رفت‌وآمد بودند، و کسی از رفتار عجیب ‌آنان جلوگیری نمی‌نمود. بهتر است این گزارش را از زبان این اروپایی شگفت‌زده پی بگیریم: «زیرا همه‌جا پر از آنان است و حتی بر صورت عریانشان پرده‌ای نیست و در حالاتی پر شور و شوق، شادمانه جست‌وخیز می‌کنند و با کششی جادویی چشمان را به‌سوی خود جلب می‌کنند و به یک‌دیگر جامه‌ی ابریشمین و زرین، اسب، میوه و پیشکشی‌های دگر هدیه و تحفه می‌دهند، یا از هم می‌پذیرند. آن‌چه دیده می‌شود سواری بر اسب‌ها، برکشیدن مشروبات، به جنگ افکندن خروس‌ها، روی آوردن به پیش‌گویان، تاب‌بازی در هوای آزاد و زن‌بارگی و وسایلی شبیه آن است و بس، که تا روز آخر عید ادامه می‌یابد.» (پژوهشی در اساطیر ایران، رویه ۴۹۸-۴۹۷)
اکنون که تمایز دو جشن ویژه‌ی زنان و جشن مردگیران به‌روشنی نموده شد، به سرزمین برآمدن خورشید که شبستان بسیاری از این باورهای کهن و قدسی است، نگاهی می‌افکنیم و از این جشن ازلی- آیینی در پاره‌ی شمال شرق آن؛ یعنی سرزمین کهن و مقدس «استوا» که خاستگاه یکی از پنج قبیله‌ی نژاده از قوم آریایی است، نشان درست و مردمی‌اش را پی می‌گیریم. استوا (قوچان) سرزمینی است که هماره‌ی روزگاران در دامان خوراسان بزرگ خوش غنوده است. اینک بر اثر پژوهش‌های ژرف و علمی اوستاشناسان گیتی به روشنی آشکار و مسلم شده است که سرزمین پیدایش گاثاهای مقدس و پسین‌تر هفت هات شمال شرق خراسان بزرگ و آسمانی است. در این سرزمین سپند است که نوای یکتاپرستی برای نخستین بار گوش جان‌ها را نوازش داد، و انسان را به‌سوی دیار راستی و نیکی رهنمون گردید. در جان این بینش خدایی است که در هجوم روزگاران بی‌خبری و تعدد ایزدان طبیعی که زن و یا مرد را چونان ابزاری به خدمت می‌گرفت، و برای نابسامانی نظم هستی هرازگاهی یکی را بر دیگری مقدم برمی‌شمرد، با نگاهی ژرف و تعدیل‌گرایانه و عفیف به برپایی پاره‌ای از آیین‌های قدسی کهن اذن ماندگاری داد. پاره‌ای از این آیین‌ها چنان سرشتین و پاک و محبوبند که با طلوع خورشید اسلام نیز تا این روزگاران در پیکری از خلوص و پاکی و مهر و عشق به حیات خویش ادامه داده‌اند. یکی از این آیین‌های پیوسته با سرشت و هستی انسانی، جشن مردگیران است. این سُرور آیینی به همان گونه‌ای که در پاره‌ای از متون کهن پارسی (به‌ویژه شرف‌نامه‌ی نظامی) آمده است، با همان شکل و گونه‌ی دیرینه و قدسی، نژاده و دست‌نخورده‌اش، متناسب زمان و اعتقادات مردم قوچان در ایام نوروز برپا می‌شده است. هنوز خوشبختانه کهن‌سالانی اعم از مرد و زن که خود مجری و برپاکننده‌ی این آیین دلکش و شورانگیز بوده‌اند در شهر قوچان در قید حیات‌اند، و با حسرتی که از فطرتشان سرچشمه می‌گیرد از آن روزگاران یاد می‌کنند. این آیین کهن آریایی تا چند دهه‌ی پیش (۵۰ سال قبل) در این سرزمین سپند و به‌ویژه در میان مردم زلال ایلاتی پابرجا بوده و به‌درستی اجرا می‌شده است. نگارنده‌ی این سطور که با دو نفر از اجراکنندگان این جشن قدسی به گفت‌وگو نشسته است، از پیرمرد زلال و باصفای قوچانی، آقای محمدعلی مغربی‌نیا (۱) از اهالی روستای یام (یوم در گویش مردمی که سرزمین خویش را منسوب به جمشید پیشدادی می‌پندارند) در مورد پیدایش و برگزاری این جشن و مراسم آن پرسیدم. ایشان با تأملی کوتاه در پاسخ این پرسش، چنین اظهار داشتند: این رسم از قدیمی‌ها و پدران‌مان به ما رسیده است که در روزهای عید زنان ‌آزادند و دختران جوان با همه‌ی عفافت و پاکدامنی اجراکننده‌ی این مراسم قدیمی هستند. ایشان در ادامه‌ی سخن یکی از تصاویر زیبا و دلکش جشن مردگیران را که برای خودشان به‌وقوع پیوسته بود، چنین گزارش نمودند: در ایام جشن نوروز بود که به اتفاق خانواده‌ی صاحب‌کارم به‌سوی کوه‌های امارت قوچان در حرکت بودیم، ناگاه در میان راه چند دختر جوان ایلاتی جلوی قافله‌ی ما را گرفتند، و چون من تنها مرد جوان این قافله بودم، مرا از شتر پیاده کردند و بنا به رسم و سنت مردگیران از من تقاضای خواندن و یا جریمه‌ی نقدی نمودند. بنده با اجازه از بانوی صاحب‌کارم شروع به خواندن دل‌گویه‌های کرمانجی کردم، و دختران جوان نیز هم‌صدا مرا در خواندن آن دل‌گویه‌ها همراهی نمودند، و پس از مدتی که شاید ساعتی به‌طول انجامید، چون به قول خودشان و بنا بر سنت در امتحان مردگیران موفق شده بودم، کاروان ما را رها کردند و ما به راه خودمان ادامه دادیم. در نشست با بانوی خوش‌مشرب و گشاده‌روی ایلاتی (ف- س- ص) که اکنون روزگار پیری را سپری می‌نماید از آیین مردگیران پرسیدم. ایشان با لبخندی حسرت‌آمیز به یاد آن دوران، سخنش را این‌چنین آغاز نمود: ما دختران جوان ایلاتی در ایام نوروز بنا بر رسم و سنتی دیرین برخلاف سایر روزهای سال آزاد بودیم، و در دسته‌های چهار یا شش‌ نفری در صحرا جلوی مردان جوان را می‌گرفتیم، و آنان را ملزم به اجرای سنت مردگیران می‌کردیم. پرسیدم آیا هرگز از سوی مردی با مقاومت و یا عمل خشونت‌باری مواجه می‌شدید؟ بانوی کُرد قوچانی پاسخ دادند: این رسم بود و مردان نیز پای‌بند سنت پدران بودند، و می‌دانستند که دختران جوان در حال اجرای سنتی بس قدیمی هستند. هرگز به ما به دیده‌ی دختران سبک و خارج از دایره‌ی عفت نگاه نمی‌کردند، به‌گونه‌ای که در این روزها با همه‌ی اهالی روستا احساس محرمیت می‌کردیم. همین که ما جلوی جوانی را می‌گرفتیم از او تقاضای خواندن کرده، و اگر جوان تن به خواندن نمی‌داد از او مطالبه‌ی جریمه‌ی نقدی می‌کردیم، جوان ایلاتی بدون مقاومت با خنده و شادمانی جریمه را می‌پرداخت، و ما اجازه می‌دادیم تا به راهش ادامه دهد.
یکی از آیین‌های پیوسته با سنت‌های نوروزی و جشن مردگیران در بین ایلات و عشایر کُرد قوچان، مراسم «بِنداریک» است. در این سنت که در روزهای نوروزی و به‌ویژه روز سیزده انجام می‌شود، دخترهای عشایر در زیر درختان کهن ارچه (مرخ) کوهستانی دور هم جمع می‌شوند، و طی مراسمی آیینی دل‌گویه‌های خویش را برای هم بازگو می‌نمایند. در این سنت زیبا و دل‌انگیز ایرانی است که دختران، همسران آینده‌ی خویش را برمی‌گزینند، در پاره‌ای از اوقات جوانانی از ایل که دور از چشم دختران در پناه سنگ و یا برآمدگی کوه پنهان گردیده‌اند، فال‌گوش می‌ایستند و از تمایل دختر مورد نظر خویش ‌آگاه می‌شوند.
ایران‌شناس بزرگ قوچانی، دکتر پرویز رجبی در اثر دل‌انگیز و محققانه‌اش (جشن‌های ایرانی) پنجم اسفند را «جشن اسفندگان» برمی‌شمارد، و آن‌را با تلویحی باریک «روز زن» در ایران باستان می‌داند.
(جشن‌های ایرانی، رویه ۲۶۸-۲۶۱)
استاد در گزارش بس کوتاه متذکر می‌شود که هنوز این رسم در بعضی از روستاهای ایران برگزار می‌گردد، و سپس با اندک تردیدی یادآور می‌شوند: «البته نه حتماً روز پنجم اسفند» و جشن زن را با جشن مردگیران یکی برمی‌شمارند، و در آخرین گفتار کتاب‌شان (در پاورقی) اذعان می‌نمایند که این جشن در روز سیزده‌ی فروردین در روستای فرخان قوچان برگزار می‌گردد.
(جشن‌های ایرانی، رویه ۲۶۹)
به‌راستی جشن مردگیران و ‌آداب و رسوم پیوسته به آن‌که تا پنج دهه‌ی پیش در قوچان و به‌ویژه روستاهای آن به مرحله‌ی اجرا درمی‌آمد، دارای دو جنبه‌ی قدسی و آیینی است. جنبه‌ی نخستین این جشن کهن و اساطیری یادآور آشوب ازلی و نگاره‌ای بس کم‌رنگ و عفیفانه از اُرجی‌گری آیینی است. باید اذعان نمود که در هماره‌ی تاریخ ایران پاکدامنی و نجابت در اسطوره- باورهای ایرانی به روشنی مشهود است، برای نمونه، ایزد بانوی ناهید در ایران نماد پاکی و بی‌عیبی و عفافت است، درحالی‌که در بیرون از نجد ایران در باورهای مردم بین‌النهرین و آسیای غربی چهره‌ای دیگرگون و آلوده دارد. در نگاه دوم، مردگیران جشنی است از آن دوشیزگان جوان که در عین پاکی و مستورگی توأم با شرم و حیا به انتخاب همسر دل‌خواه خویش مبادرت می‌ورزند. بنابراین بیش‌تر کارنامه‌نگاران و پسین‌تر پژوهشگران غربی و ایرانی آن‌را با جشن پنجم اسفند که روز زن در ایران باستان است، و مردان به زنان خویش‌ بخشش می‌نمودند و به آنان هدیه می‌دادند، خلط نموده و به اشتباه گرفته‌اند. درحالی‌که هنوز هم این جشن و پاره‌ای از رسوم پیوسته بدان در بسیاری از روستاهای قوچان، در فرهنگ و باورهای مردمی با گذشت از صافی روزگار ماندگار و پویا است.
در روزهای نوروزی در شهر کنونی قوچان که نگارنده‌ی این سطور خود به روشنی از آن روزگاران خاطره‌ها به یاد دارد، در باغ‌هایی محصور که آن‌را «عیدگاه» می‌نامیدند از هرگونه وسایل سُرور و شادمانی در حد ساده و طبیعی فراهم بود، و مردم پاره‌ای از روزهای عید را در عیدگاه به شادمانی می‌گذرانیدند. در گوشه‌ای از باغ «عاشق‌چی‌ها» مشغول نواختن دهل، سُرنا (به گویش قوچانی: زُرنه) و قُشمه بودند، در یک سوی دیگر باغ که دارای درختان کهن و تنومند زردآلو و توت بود، تاب‌هایی انداخته بودند و جوانان به‌ویژه زنان جوان با مهارتی شگرف به گفت قوچانی‌ها «باد می‌خوردند» در گوشه‌ای دیگر از باغ جوانان به بازی «اُوپِشْتک» که خود یک نوع ورزش محلی محسوب می‌شد، سرگرم بودند. و در ساعاتی از روز نیز رقص‌های محلی قوچان اجرا می‌شد،‌ و در این زمان بود که بسیاری از مردم مانند نگارنده که در آن ایام نوجوانی بیش نبود با چشم خود می‌دیدند که برخلاف عادات معهود، زنان بی‌محابا و بدون هیچ پروایی از مردان به رقص و پایکوبی می‌پرداختند. در همین عیدگاه های نوروزی بود که گزینش همسر و جواب دادن دختر به‌گونه‌ای بس زیبا و دلنواز در پیرایه‌ای از رسم و سنت گهگاه به وقوع می‌پیوست. دختری که می‌دانست مورد نظر جوانی است که تمایل ازدواج با او را دارد از پشت سر و به‌صورت ناگهانی دستش را به شانه‌ی جوان می‌زد، و به سرعت می‌گذشت، و به این‌گونه تمایل و رضایت خویش را برای همسری اعلام می‌نمود. آیا این سنت بس کهن قوچانی یادآور این بازگفت صاحب تاریخ گردیزی نیست: «این روز پنجم اسفندارمذ باشد و این هم نام فرشته‌ای است که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزه و مستور، و اندر روزگار پیشین این عید خاصه‌ مرزنان را بودی، و این روز را مردگیران گفتندی که بر مراد خویش مرد گرفتندی.» این تغییر موقتی در آداب و سنن اخلاقی- اجتماعی و برهم‌ریزی نظم، خود گویای گوشه‌ای از نمایش آشوب ازلی است. انسان متمدن با برگزاری این آیین‌ها در صدد است که به روزگار ناب یله‌گی و بی‌رنگی خویش مراجعت نماید. هرچند که این مراسم‌های آیینی در گذر از صافی روزگاران و به سفارش ادیانِ توحیدی بسی تعدیل گردیده است. ولی در فطرت نهادین انسان نیرویی بس سترگ و قوی او را به روزگار پیوستگی با مادر زمین و طبیعت و سادگی آداب و خلوص و بی‌رنگی نخستین‌اش باز می‌خواند.

کتاب‌نامه
۱٫ بیرونی،‌ ابوریحان؛ (۱۳۶۳)، آثارالباقیه، ترجمه اکبر داناسرشت، انتشارات امیرکبیر، چ اول.
۲٫ بیرونی، ابوریحان؛ (۱۳۶۷)، التفهیم، به کوشش جلال‌الدین همایی، نشر هما، چ چهارم.
۳٫ خلف تبریزی، محمدحسین؛ (۱۳۷۶)، برهان قاطع، ج ۲، به کوشش محمد معین، انتشارات امیرکبیر، چ ششم.
۴٫ کریستین‌سن، آرتور؛ (۱۳۷۰)، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، انتشارات دنیای کتاب، چ هفتم.
۵٫ گردیزی، ضحاک‌بن محمود؛ (۱۳۸۴)، زین‌الاخبار، به کوشش رضا زاده ملک، انجمن ‌آثار و مفاخر فرهنگی، چ اول.
۶٫ نظامی گنجوی؛ شر‌ف‌نامه، به کوشش وحید دستگردی، تهران، انتشارات علمی.
۷٫ الیاده، میرچا؛ (۱۳۷۶)، رساله در تاریخ ادیان، ترجمه جلال ستاری، انتشارات سروش، چ دوم.
۸٫ رجبی، پرویز؛ (۱۳۷۵)، جشن‌های ایرانی، تهر ان، نشر فرزین، چ اول.
۹٫ بهار، مهرداد؛ (۱۳۷۶)، از ‌اسطوره تا تاریخ، به کوشش دکتر اسماعیل‌پور ، نشر چشمه، چ اول.
۱۰٫ پورداوود، ابراهیم؛ (۲۵۳۶)، یشت‌ها، ج اول، به کوشش بهرام فره‌وشی، انتشارات دانشگاه تهران، چ سوم.
۱۱٫ پورداوود، ابراهیم؛ (۲۵۳۶)، یسنا، ج اول، انتشارات دانشگاه تهران، چ سوم.
۱۲٫ پورداوود، ابراهیم؛ خرده‌اوستا، انجمن ایران لیگ بمبئی.
۱۳٫ پورداوود، ابراهیم؛ گات‌ها، انجمن ایران لیگ بمبئی.

مهدی رحمانی
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)