گفتگو با علیرضا سلیمانی فرزند حاج قربان سلیمانی

گفتگو با علیرضا سلیمانی

منزل استاد علی رضا سلیمانی، فرزند حاج قربان سلیمانی، در روستای علی آباد قوچان است. روزهای اول زمستان، ساعتی از غروب گذشته بود که به روستای علی آباد رفتیم تا با وی در مورد منش و راه سلوک حاج قربان سلیمانی، که پدر و استاد وی بود، گفت و گو کنیم. حدود ساعت هشت به در منزل استاد رسیدیم و زنگ در را زدیم. استاد علی رضا سلیمانی در حالی که لبخندی بر لب داشت در را باز کرد و استقبال گرمی از ما نمود. از همان اولین برخورد ایشان با تیم چهارنفره ی ما متوجه خون گرمی و مهمان نوازی وی شدیم. منزل استاد مانند دیگر منازل روستایی حیاط بزرگی داشت و در باغچه ی حیاط درختان میوه و بوته های صیفی جات کاشته شده بود، هرچند که هوا به مقتضای فصل زمستان سرد بود ولی هنوز سبزی از بوته ها رخت نبسته بود. از میان باغچه های حیاط عبور کرده و وارد منزل شدیم. استاد اتاق پذیرایی را آماده ی مصاحبه و پذیرایی از میهمانان کرده بودند. اتاقی ساده که در گوشه ای از آن در قفسه ای تعدادی کتاب و در گوشه ای دیگر چند دوتار قرار داشت. دیوارها را هم با عکس هایی از جشنواره ها و فستیوال های داخلی و خارجی پوشش داده بودند. بیشتر عکس ها مربوط به شرکت او و پدرش در جشنواره ها و فستیوال های موسیقی داخل و خارج کشور و یا بعضا عکس های یادگاری با دیگر اساتید و افراد سرشناس بود. در قفسه ی کتاب هم تعدادی از کتب شعر و ادبیات کلاسیک، که اکثرا در اجراها و برنامه ها از اشعار و روایات آن ها استفاده می کند، قرار داشت به همراه قرآن کریم، کتب دینی و ادعیه و هم چنین نهج البلاغه ای با ترجمه ی جواد فاضل که دم دست تر از بقیه قرار داشتند و خودنمایی می کردند.
در مسیر رسیدن به روستای علی آباد ذهنم مشغول این بود که در عصر جهانی شدن، برای زنده نگه داشتن فرهنگ ها و آداب و رسوم آیا می توان سفیرانی بهتر از بخشی ها و نوازندگان موسیقی نواحی در کشور یافت تا در این همهمه ی بوق ماشین و موسیقی های مبتذل روایتگر تاریخ و ظرافت های فرهنگ غنی ایران باشند؟ به حق که حاج قربان سلیمانی و موسیقی او در کنار هنر روایتگری وی کلیدی است برای گشودن قفل عدم صادرات فرهنگی و هنری ما. حاج قربان سلیمانی، مردی که صفای باطن بی مثالش و موسیقی خالصانه اش که از دل برمی آمد و لا جرم بر دل هر شنونده ای می نشست یاد آور این جمله ی شیخ ابوسعیدابولخیر خطاب به امیر مقامران بود که به فریاد بلند گفت: «راست باز و پاک باز و امیر باش». به حق که حاج قربان سلیمانی و تلاش چندین ساله اش در مسیر فهم ظرافت های موسیقی نواحی ایران و هم چنین هنر بخشی گری او موجب ماندگاری وی در این عرصه شد. موسیقی حاج قربان و آواز وی خالصانه است چرا که وقتی در دلش شک می افتد که مبادا راه و روشی که برای سلوک خود از طریق موسیقی انتخاب کرده ممکن است درست نباشد هجده سال سکوت می کند و ساز خود که مونس تنهایی ها، غم ها و شادی هایش است را کنار می گذارد تا اینکه در گذر سالیان و پس از مدتی مدید شک را در دلش به یقین تبدیل می کند و دوباره ساز را به دست می گیرد. به راستی که این کار معنای دقیق کلام شیخ ابوسعید ابولخیر، راست باختن و پاک باختن است.
علی رضا سلیمانی برای دیدار با ما کت و شلوار ساده ای پوشیده بود و زیر آن هم یک جلیقه. در اتاق پذیرایی منزلش روی زمین نشستیم و کمی با هم خوش و بش کردیم. اول احوالات ما را جویا شد و سپس از نام و نسب و این که اهل کدام شهر هستیم پرسید. این هم جز فرهنگ مردم این دیار است که برای شناخت هر فرد از نسب و شهرش بپرسند. چند لحظه ای از ورود ما و نشستنمان نگذشته بود که فرزندش سینی بزرگی در دست برای پذیرایی از مهمان ها وارد شد و به همه ی ما چای تعارف کرد. بعد از رفتن پسرش استاد در حالی که نگاه شاد و سرشار از ذوقی به ما انداخت گفت:
«خب، من در خدمتم». مانده بودم از میراث دار هنر حاج قربان سلیمانی از چه سوال کنم که به ذهنم رسید اول از معنای واژه ی بخشی از او بپرسم و معنای این شاه کلید فهم موسیقی این دیار را از زبان یکی از بهترین و خبره ترین بخشی های این دیار جویا شوم. استاد در پاسخ به این سوال من گفت:« بخشی گری شاخه ای از موسیقی نواحی شمال خراسان است که به بعضی و فقط بعضی از نوازندگان دوتار اطلاق می شود، اینکه می گویم شاخه ای به این دلیل است که بخشی گری از نوازندگی صرف جداست چرا که علاوه بر فنون نوازندگی بسیاری از مهارت ها و تکنیک ها لازم است تا یک نوازنده در شمال خراسان بتواند بخشی شود. بخشی گری در موسیقی شمال خراسان راه و روش و مسیر است». ایشان در ادامه در مورد این که بخشی کیست و این لفظ به چه کسانی اطلاق می شود باید گفت: بخشی در فرهنگ شمال خراسان کسی است که خداوند بخشی از هنر را به اوهدیه داده است، به دونکته دقت کنید فقط بخشی از هنر، و هم چنین این بخش هدیه ای از طرف خداوند است، البته فقط این هدیه کافی نیست، بسیاری شروط باید دست به دست هم دهند و در یک شخص جمع شوند تا بخشی به وجود بیاید. اولین شرط این است که وی باید سواد خوبی داشته باشد، سواد نه فقط به معنای خواندن و نوشتن بلکه به معنای رسیدن به درک و فهم لازم برای گرد آوری و یا تصحیح اشعاری که در کتبی که بخشی ها استفاده می کنند آمده است. نوعی درک و توانایی ادبی. شرط بعدی این است که بخشی باید مسلط به توانایی های روایت گری باشد تا شنونده را جذب خود کند و شنونده بتواند تک تک لحظات داستان را در مقابل چشم خود مانند یک فیلم مجسم کند. شرط بعدی این است که خود بتواند ساز خود را بسازد و گاه گاه اگر پیش آمد بتواند عیب ساز خود را بگیرد. این عوامل در کنار هم باعث می شوند تا یک بخشی بتواند در کار خود خودکفا باشد. بعد از این شرایط کم کم با حرکت در مسیر سیر و سلوک و پیروی از دستورات دین می تواند به مرحله ای برسد که نام بخشی را بر خود بگذارد».
قندی برداشت در چای خود زد و در دهان گذاشت، به پشتی تکیه زد و در حالی که لیوان چای را به دهان می برد با نگاه از ما سوال بعدی را طلب کرد. من هم که دوست نداشتم به این زودی ها از بحث بخشی گری خارج شوم از وی خواستم تا نام بخشی هایی که از قدیم در ناحیه ی شمال خراسان می زیسته اند و ویژگی های کار شاخص ترین های آنان را برای ما بگوید. در حالی که با لیوان چایش بازی می کرد مکثی کرد و گفت: «آنچه که من از پدرم و جلساتی که وی با دیگر بزرگان موسیقی و بخشی ها داشت در خاطرم هست، این است که اولین بخشی بزرگی که احتمالا استاد نداشته و بدون استاد در این راه حرکت کرده است غلام حسین سلطان زیرابه ای بوده است، اینطور روایت می کردند که وی استاد نداشته است، داستان آمدن وی به روستای علی آباد را من از پدرم شنیدم که او هم از پدربزرگش برایم نقل می کرد، می گفت شبی برای مجلسی غلام حسین سلطان زیرابه ای را به علی آباد دعوت کردند، در آن مجلس بعد از اینکه همه ی مهمان ها نشستند دیدیم که پیرمردی وارد مجلس شد و در جایی که برای نشستن بخشی تدارک دیده بودند نشست، کلاهی پوستی بر سر داشت و پوستینی هم بر دوش انداخته بود. نواختن و خواندن را شروع کرد و هرچه مجلس می گذشت وی بیشتر کلاه خود را پایین می کشید و پوستین را دور خود جمع می کرد. پدرم از پدر بزرگش برایم نقل می کرد که اهل مجلس آن چنان جذب اجرا، روایت گری و نواختن این مرد شده بودند که بعد از پایان برنامه متوجه نشدند چه قدر زمان گذشته است و پیرمرد چه زمانی مجلس را ترک کرده است. بعد از آن غلام حسین نوازنده را در خاطرم هست که مرحوم پدرم بعد از پدرشان شاگرد ایشان بوده اند، البته فرزند غلام حسین نوازنده، معروف به غلام حسن نوازنده هم از بخشی های بزرگ بودند که پنجه ای بسیار قوی داشتند و هردو اهل روستای جعفرآباد بودند. بعد از این دوبزرگ مرد، خان محمد بخشی را در خاطر دارم که اهل روستای قیطاق بود، تا اینجا جز غلام حسن دیگران را من ندیدم. در بین معاصرین مرحوم ستارزاده که بخشی توانایی بود در همان زمان مرحوم حاج حسین یگانه نیز از بخشی های بزرگی بودند که دنیا بسیار با ایشان شوخی کرد، (آه می کشد) البته مرحوم کربلایی عباس قلی بخشی نیز در همان زمان در قید حیات بودند ولی سطح کاری ایشان به دیگران نمی رسید، محمد جوزانی، برات بخشی اورته چشمه ای و هم چنین غلام رضا رنگرز هم از بخشی های خوبی بودند که در آن زمان در قید حیات بودند.» لیوان چایش را بر زمین گذاشته بود و درحالی که لبخندی بر لب داشت گفت: «خاطره ای از غلام رضا رنگرز در ذهنم مانده، ایشان از اقوام دور پدرم بود و زیاد به منزل ما برای شب نشینی می آمد، شبی من هم در حضورشان نشسته بودم که خاطره ای را از برات بخشی اورته چشمه ای برایمان نقل کرد. در آن زمان رنگرز ها برای کار به روستاهای مختلف می رفتند، ایشان نقل می کرد برای کار به روستایی رفتم و دیدم که از صبح در این روستا جنب و جوشی هست و عده ای در تدارک مراسمی هستند. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند امشب در این خانه عروسی برپاست و قرار است در این عروسی یکی از بخشی های منطقه برنامه داشته باشد. غلام رضا رنگرز تعریف می کرد که من هم به این مراسم رفتم تا اجرای این بخشی را از نزدیک ببینم. بعد از مدتی نشستن دیدم که پیرمردی به همراه پسر جوانش وارد مجلس شدند و در جایگاهی که برای نشستن و اجرای برنامه ی بخشی ها تدارک دیده بودند نشستند. ازکسی پرسیدم که ایشان که هستند؟ گفت برات بخشی اورته چشمه ای و پسرش. ابتدا پسرش سازش را در آورد و برایمان ساز زد. الحق هم خوب نواخت و خوب اجرا کرد، قصه را شروع کرد و خوب پروبال داد و خوب هم به پایان برد. حسابی مجلس را گرم کرد.
در آن زمان رسم بر این بود که بعد از اجرا سینی ای در بین جمعیت می گشت و هرکس به تناسب تمکن مالی خودش، مبلغی در آن می گذاشت و بعد از اجرا به بخشی می دادند. غلام رضا رنگرز نقل می کرد من بعد از اینکه دیدم اجرا تمام شده و پیرمرد قصد نواختن ندارد رو کردم به او و گفتم استاد اگر برای ما پنجه ای بنوازید نزد من یک اسکناس دویست تومانی مژدگانی دارید. ابتدا پیرمرد پیری را بهانه کرد ولی بعد از اصرار و پافشاری من قبول کرد. ساز را از پسرش گرفت، دو نخ ابریشم ساز را در بین انگشتانش گرفت و کشید از محل پنجه گاه برید، حلقه کرد و به پشت خرک انداخت و بعد از کوک کردن ساز شروع به نواختن کرد. من اصلا متوجه نشدم در این ساز که پیرمرد به آن پنجه می زند از کجا و کدام پرده را می گیرد، من همان طور مات و مبهوت مانده بودم». صحبتش در مورد روزهایی که در خانه ی حاج قربان میهمانان مختلف می آمده اند تمام شد و من از او خواستم تا در مورد بخشی های دیگر نواحی که می شناخته برای ما بگوید، در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود گفت:«یکی از بخشی های بزرگ در آن دوره علیا قلی یگانه از درگز بود که به حق بخشی بزرگی بود ولی من ایشان را ندیدم، از دیگر بخشی های درگز همراه بخشی، علی بخشی، گل افروز و بسیاری دیگر بودند که الان در خاطرم نیست». حال که بحث به این جا کشیده بود از او پرسیدم تفاوت سبک بخشی گری در قوچان و نقاط دیگر را برایمان بگوید؟ در حالی که پاکت سیگارش را از جیب پیراهنش در می آورد گفت:
«سبک های درگز، شیروان و بجنورد سبک تر از سبک قوچان است، در آن جا شعر و آهنگ با هم دیگر هماهنگی کمتری دارند و انگار آهنگ رها شده است و شعر اصل قرار گرفته و یا گاهی عکس این موضوع پیش می آید. البته این باعث برتری سبکی بر سبک دیگر نیست، بالاخره همه ی این ها استادانی کامل در سبک خود بودند. یک نکته را هم باید ذکر کنم و آن این است که بیشتر این اساتیدی که تا به حال از آن ها نام بردم ترک زبان بودند، در بین اقوام کرد منطقه بیشتر خوانندگی رواج داشت، البته خان محمد بخشی از میان کردهای منطقه در بین بخشی ها در ذهنم هست و بقیه کمتر بوده اند که دلیل اصلی این موضوع این است که بیشتر کتب مورد استفاده ی بخشی ها به زبان ترکی بود».
دلم می خواست بیشتر از خاطرات خود با مرحوم پدرش بدانم برای همین از وی خواستم تا از پدرش در شب هایی که مراسم داشت و به مجلسی دعوت شده بود برای ما بگوید و از اینکه چطور برای مجلس گرفتن آماده می شد. در حالی که سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می کرد گفت: «در آن شب ها حاجی از صبح آن روز نمی توانست حتی لب به لقمه ای غذا بزند، بر می خواست و ابریشم های مورد نیاز را از میان دیگر ابریشم ها جدا می کرد، وضو می گرفت، سپس ابریشم تاب دادن را شروع می کرد، ساعتها با ابریشم کلنجار می رفت و عرق می ریخت تا به آنچه که باب طبعش بود، دست پیدا کند تا مبادا این ابریشم یک طرفش زیر و یک طرفش بم باشد. بعد از آماده کردن ساز بلند می شد و دوباره تجدید وضو می کرد و به سمت مجلس به راه می افتاد. در مجالس آن زمان همه می آمدند. علما و روحانیونی که اکثرا قریب به اجتهاد بودند، بزرگان و بازاریان و … .
مجلس هم اینگونه بود که ابتدا اشعار عرفانی، نعت و ستایش رسول خدا و ائمه گفته می شد، بعد از آن بنا به درخواست بزرگان مجلس و صلاح دید حاجی قصه ای انتخاب می شد که اکثرا هم این قصه ها دارای مضامین پند آموز و حکمت آموز بود. ممکن بود داستان بابا روشن، یوسف و زلیخا، طاهر میرزا و یا… روایت می شد. بسته به افرادی که در جمع بودند روایت انتخاب می شد، اگر جوانان در مجلس بیشتر بودند روایتی که باب طبع جوانان بود انتخاب می شد و یا اگر سن افراد حاضر در مجلس بیشتر بودروایتی مناسب با حال و هوای آن ها انتخاب می شد». از استاد پرسیدم مرحوم حاج قربان از چه زمانی نواختن دوتار را آموخت؟ در جواب از ارثی بودن نواختن دوتار در خانواده ی خود گفت و این که این توانایی سینه به سینه منتقل شده است: «این ساز پشت به پشت در خانواده ی ما رایج بوده و بر اساس آنچه که پدرم به من گفت، بنده شاید نسل هشتم یا نهم باشم، پدرم ازکودکی نواختن را از پدرش -کربلایی رمضان سلیمانی- آموخته بود از حدود ده سالگی هم که نواختن را به طور کامل از پدر آموخت، برای آموختن آواز پیش غلام حسین نوازنده رفت».
احساس کردم کمی جلسه ی ما یکنواخت شده بود، خواستم شوخی ای کنم تا بلکه جلسه کمی گرم شود که استاد ساز خود را برداشت و شروع به کوک کردن آن کرد. ما منتظر بودیم تا فرصتی پیش بیاید و از ایشان بخواهیم چند پنجه ای برای ما بنوازند از این فرصت استفاده کردیم و ایشان چند دقیقه ای ما را مهمان هنر خود کردند. بعد از شنیدن صدای گوش نواز ساز ایشان دوباره با چای از ما پذیرایی کرد، سپس سیگار دیگری گیراند و ما دوباره سوالات خود را پی گرفتیم. شنیده بودم بخشی ها هیچ وقت بدون وضو دست به ساز نمی زنند به خاطر همین از ایشان صحت این مدعا را در مورد حاج قربان سلیمانی جویا شدم ایشان نیز پاسخی شنیدنی به ما دادند. «ببینید شما نباید دوتار را مانند سازهای دیگردر نظر بگیرید، ما در آمریکا برنامه داشتیم و همراه تیم ما برادر استاد شجریان نیز آمده بود، در آن جا ما با یکی از اساتید موسیقی در دانشگاه به نام دکتر صادقی آشنا شدیم. روزی دکتر صادقی در جمعی که ما و دیگر اساتید بودیم گفتند: من نوار ضبط شده ی اجرای حاج قربان و پسرش را برای همکارانم در دانشگاه پخش کرده ام و همگی متفق القول گفته اند که این ساز پدر سازهای زهی جهان است. اینچنین سازی قطعا سرچشمه ی اصلی آن عرفان است و نمی شود بدون وضو به سمت آن رفت. اگر کسی خواسته باشد بدون دارا بودن ویژگی های لازم به سمت آن برود، ساز او را از خود دور می کند. چنان به اولگد می زند که گاها فرد بعد از یکی دو جلسه می رود و دیگر برنمی گردد. این ساز نیت، پاکی و صفای باطن می خواهد، ولی وقتی دل به دلت بدهد دیگر نمی توانی رهایش کنی. حاجی عاشق سازش بود با این وجود در جایی مجبور شد مانند معشوقی که برای صلاح کار عاشق او را رها می کند، ساز را کنار بگذارد.». این داستان را زیاد و از افراد مختلف شنیده بودم به همین دلیل از استاد خواستم تا آن را برای ما بازگو کند.

 
«حوالی سال ۱۳۴۶ بود که حاجی برای اجرای برنامه ای به روستایی رفته بود، شب به اجرای برنامه پرداخته بود و در مجلس او از اقشار مختلف حضور داشتند. صبح روز بعد که برای هواخوری به مراتع اطراف همان روستا می رود با فردی روحانی برخورد می کند که شب قبل در مجلس ایشان بود. آن روحانی به ایشان می گوید اگر امرار معاش شما از طریق نوازندگی نیست بهتر است این کار را کنار بگذارید. ایشان بعد از برگشت از آن مجلس ساز خود را به مدت هجده سال کنار گذاشت تا اینکه در سال ۱۳۶۸ عده ای از روحانیان برای شنیدن نوازندگی من از مشهد مهمان منزل ما بودند. یک نفر از آن ها از بنده پرسید شما نواختن را از چه کسی یاد گرفتید؟ من هم گفتم از پدرم. آن روحانی از پدرم خواست که پنجه ای بزند ولی حاجی گفت من ترک کرده ام و دیگر ساز نمی زنم. دلیلش را که جویا شدند حاجی ماجرا را برایشان تعریف کرد. آن شب مهمانان ما به زور دوباره ساز را به دست حاجی دادند». استاد بعد از گفتن این قصه کمی به فکر فرو رفت.
از او در مورد اینکه چگونه شد بعد از اینکه حاج قربان سلیمانی ساز را به دست گرفت همه ی توجهات به سمت او معطوف شد پرسیدم، ایشان نیز داستان اولین اجرای خود را برای ما گفت. «حوالی سال ۱۳۶۰ بود که در قوچان موقعیتی پیش آمد برای بنده تا اجرایی داشته باشم، البته در آن سالها چنین فرصت هایی کم رخ می داد، در آن اجرا بی احترامی های شدیدی نسبت به بنده شد که من از آن ها می گذرم، بعد از اینکه به علی آباد برگشتم گویا یک نفر از کسانی که در آن جلسه بود از این رفتار نسبت به بنده ناراحت شده بود و در تماس با برنامه ی هنر و اندیشه که از رادیو خراسان پخش می شد از این رفتار گله کرده بود و دست اندرکاران آن برنامه هم قول پیگیری این موضوع را داده بودند. چند روز بعد من و حاجی از زمین هایمان به سمت خانه می آمدیم که متوجه شدیم چند ماشین که متعلق به صداوسیما است جلو در خانه پارک شده و با نزدیک شدن ما یک نفر به ما اشاره کرد و گفت: این دو نفر همان هنرمندانی هستند که گفتم. خلاصه آمدند و چندکاست از اجرای من و حاجی پر کردند که در رادیو خراسان پخش شد». آن اولین اجرای رسمی بود که از این پدر و پسر در صدا و سیما پخش شد. استاد که از غور کردن در خاطرات خود و یاد گذشته چهره اش خندان شده بود برای ما اینگونه ادامه داد: «چند ماهی از پخش اجرای من و حاجی در رایو خراسان می گذشت، آن زمان آقای محمد قربان صباغ در قوچان به همراه مرحوم حاج حسین یگانه در قوچان ساز می ساختند و آقای صباغ شماره تلفن خود را بر روی کاسه ی ساز می نوشت. از قضای روزگار یکی از سازهای ساخته ی ایشان سر از تهران درآورده بود و به دست یکی از اساتید موسیقی به نام آقای بیانی رسیده بود. ایشان با آن شماره تماس می گیرند و از آقای صباغ می خواهند که اگر از هنرمندان قوچان کسی را می شناسند که گمنام مانده به ایشان معرفی کنند زمانی که آقای خاتمی وزیر ارشاد بودند، ایشان طرحی را در وزارت ارشاد اجرا نمودند که در آن هنرمندان گمنام را در مناطق مختلف کشور شناسایی می شدند و آن ها را به نحوی معرفی می کردند، آقای صباغ نیز من و حاجی را معرفی کرده بود و نواری از اجرای ما را برای آن ها پست کرده بودند. چند روز بعد با ایشان تماس می گیرند و از ایشان می خواهند تا من و مرحوم پدرم را به تهران بیاورند. خلاصه ما به تهران رفتیم و پس از اینکه چندبار برای عده ای از اساتید اجرا کردیم ما را به تالار رودکی و وحدت بردند و به مدت چهار روز فقط از اجرای من و حاجی کاست پر کردند و فیلم گرفتند. بعد از چند روز من و مرحوم حاجی به علی آباد برگشتیم. این موضوع گذشت تا اینکه چند ماه بعد، درست خاطرم هست، در فصل جمع آوری انگور، از تهران با ما تماس گرفتند و خواستند تا برای دو شب اجرا به تهران برویم. ما به تهران رفتیم و با مشقات فراوان -عده ای پوسترها را پاره می کردند- دو شب در پارک دانشجو موسیقی اجرا کردیم. بعد از آن اجرا یک گروه فیلم برداری به علی آباد آمد و مستندی از زندگی حاجی و چند اجرا در منزل خودش تهیه کردند. بعد از آن به مناسبت هزارمین سال سرودن شاهنامه در دوره ی ریاست جمهوری آقای رفسنجانی اجرایی در تالار فردوسی دانشگاه تهران داشتیم. بعد از این اجرا سال ۱۳۶۹ بود که برای اجرا در جشنواره ی موسیقی فجر در دهه ی فجر دعوت شدیم. به هر گروه فقط دو شب اجازه ی اجرا دادند. شب اول اجرا در تالار رودکی وقتی که من و حاجی روی سن رفتیم اجرایمان مثل آن چیزی که همیشه بود، نشد. سازها در آن شب سر ناسازگاری داشتند، انگار از دماغ فیل افتاده بودند(می خندد)، اگر سازی نخواهد بخواند نمی توانی مجبورش کنی. بعد از چهل دقیقه ای از روی سن پایین آمدیم، آقای بیانی پیش من آمد و گفت: امشب اجرا با شب های دیگر فرق داشت، اصلا به خوبی شب های دیگر نبود. گفتم امشب نمی دانم چرا سازها سر ناسازگاری داشتند، من اصلا نتوانستم با حاجی صحبت کنم. حاجی هم اوقاتش خیلی از این موضوع تلخ بود. حاجی خیلی با سازش رابطه ی عمیقی داشت به نحوی که اگر قرار بود سازش شبی با وی همراهی کند از قبل مراسم حاجی آرام و قرار نداشت. آن شب هم نمی توانست یک جا بنشیند، می نشست و برمی خواست، سیگار روشن می کرد. می خواستم نگرانی او را کمتر کنم رو به حاجی کردم و گفتم امشب چه آهنگی را تمرین کنیم؟ گفت: من شصت سال با تو تمرین کرده ام باز می گویی تمرین کنیم؟ من دوباره اصرار کردم که حداقل بیا سازها را کوک کنیم… گفت: علی رضا امشب این ساز همراهی می کند، من می دانم، من پیرمرد را اذیت نکن. آن شب من و حاجی یک ساعت تمام اجرا کردیم و سازها به نحو عجیبی با ما همراهی کردند و این اجرا هم به شدت مورد توجه حضار قرار گرفت. ما برخواسته بودیم تا به پشت صحنه برویم که مجری آمد و جلوی ما را گرفت و خواست روی سن بمانیم، در موقع اجرا ما چارق هایمان را برای راحتی درآورده بودیم، من متوجه شدم که تشویق حضار بیشتر شده و وقتی به پله ها نگاه کردم، دیدم استاد شجریان از پله ها در حال بالا آمدن است و دو دسته گل هم دردست دارد. وقتی که متوجه شد ما کفش به پا نداریم خود نیز قبل از وارد شدن به سن کفش هایش را از پا به در کرد، آمد جلو و خواست دست حاجی را ببوسد که حاجی نگذاشت و گفت: آقا محمد رضا من یک پیرمرد روستایی هستم این چه کاری است که می کنید؟ آقای شجریان هم در جواب گفت: شما استاد بنده هستید. یک دسته گل را به حاجی و یک دسته گل را به من داد. روز بعد حدود ساعت دو بعد از ظهر همه ی گروه ها در حالی که لباس محلی خود را پوشیده بودند به همراه سازهای خود سوار اتوبوس شدند. حدود ۶۰۰ نفر هنرمند در جشنواره ی آن سا
ل شرکت کرده بودند. مراسم اختتامیه ی جشنواره ی آن سال در تالار وحدت برگزار شد. صندلی ما در ردیف سوم قرار داشت. در ردیف اول هم آقای رفسنجانی و آقای خاتمی و دیگر مسئولین نشسته بودند. ابتدا مراسم با سخنرانی آقای مرادخانی دبیر جشنواره شروع شد و بعد از ایشان آقای خاتمی که آن دوره وزیر ارشاد بود سخنرانی کردند. بعد از ایشان پدر آقای کیهان کلهر که رئیس هیئت داوران بودند برای سخنرانی به روی سن آمدند و در سخنرانی خود گفتند: جشنواره امسال با حضور بیش از ششصد هنرمند برگزار شد و صدها آهنگ در طول جشنواره مورد بررسی قرار گرفت و امسال شاهد حضور پدیده هایی بودیم که تا به حال حضور نداشتند و… . از آقای خاتمی هم دعوت کردند تا برای اهدای جوایز به روی سن بیایند. بعد از چند لحظه مجری گفت: پدیده ی موسیقی جشنواره ی امسال پیرمردی است از استان خراسان و از شهرستان قوچان. من سراپا اضطراب بودم، مجری ادامه داد: استاد حاج قربان سلیمانی پدیده ی جشنواره ی دهه ی فجر. آقای حیدری آمد و به حاجی گفت: بلند شو برو دیگه. حاجی گفت: کجا؟. گفت: روی سن. (می خندد) زمانی که حاجی رفت روی سن بغض گلوی من را گرفته بود. حاجی رفت روی سن و جوایز را از آقای خاتمی گرفت که شامل دیپلم افتخار و لوح زرین بود. سپس مجری دوباره گفت: نفر دوم باز هم از قوچان، آقای علی رضا سلیمانی. من در بهت فرو رفته بودم که آقای حیدری به من گفت: آقا علیرضا برو روی سن. من هم رفتم روی سن و بعد از من استاد سرور احمدی رفت روی سن. ما که آمدیم و نشستیم مجری گفت: باز هم از قوچان برنده ی مجموعه ی جشنواره ها استاد حاج قربان سلیمانی. برای اولین بار بود که در جشنواره ی موسیقی فجر یک نفر دو بار جایزه می گرفت. بعد از اهدای جوایز ما و دیگر گروه های برگزیده قطعاتی را اجرا کردیم. در جشنواره ی آن سال استاد سرور احمدی و استاد ذوالفقار عسگریان نیز مقام آوردند. بعد از مراسم در حالی که همه در بهت و حیرت فرورفته بودیم به هتل برگشتیم. اکثر اساتیدی که در آن جشنواره با ما بودند اکنون در قید حیات نیستند. ما باید بیشتر قدر هنرمندان خود را بدانیم. شما ببینید از بین جمعیت ایران و در طی سال ها یک نفر مانند استاد شجریان یا مرحوم حاجی پیدا می شوند و این افراد شیره ی جان یک ملت و یک فرهنگ هستند. ما دیگر نمی توانیم در مورد این افراد به عنوان فرد قضاوت کنیم چرا که اینها نماد فرهنگ مردم هستند». نگاهی به ساعتم انداختم و دیدم که نزدیک ۱۰ است، خواستم هرچه سریعتر جلسه را تمام کنم تا بیشتر از این مزاحم استاد، که اکنون سنی از ایشان گذشته است و پا به سن گذاشته، نشوم ولی این بخشی بزرگ و میراث دار امانت کهن حاج قربان سلیمانی آن چنان در روایت کردن استاد بود که به این راحتی ها نمی شد از روایتش در مورد پستی ها و بلندی های زندگی حاج قربان دل کند. از او خواستم تا ماجرای سفر فرانسه و شرکت در جشنواره ی آوینیون را برای ما بگوید. «سال ۱۳۷۰ بود که از وزارت ارشاد با ما تماس گرفتند و گفتند آماده ی سفر به فرانسه باشید تا در جشنواره ی آوینیون شرکت کنید. اردیبهشت ماه بودکه ما بعد از تهیه ی گذرنامه به همراه حدود هفتاد هنرمند دیگر از جمله مرحوم سروراحمدی و آقای فرهادی از تیم تربت جام، نظرلی محجوبی به همراه یک تیم هفت نفره از گنبدکاووس، مرحوم حسین طیبی به همراه پسرش، مرحوم شاه میرزا مرادی از دورود که اقیانوسی از دانش موسیقیایی بود، آشیخ اسکندری از آذربایجان و هنرمندانی از دیگر استان ها مانند بوشهر کردستان و… به سمت فرانسه حرکت کردیم. بعد از وارد شدن به خاک فرانسه به شهر آوینیون رفتیم. حدود چهل روز فستیوال آوینیون طول کشید و از همه ی کشورها در آن شرکت می کردند. چند نکته که در آوینیون توجه من را جلب کرد. آثار و بناهای تاریخی این شهر بود و این موضوع که در این شهر حتی یک اتومبیل ندیدم و همه ی مردم آن از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می کردند. دیوارهایی با قدمت زیاد دور تا دور شهر را احاطه کرده بود و شهر سه دروازه ی اصلی داشت. وقتی که وارد شهر شدیم در همه ی خیابان ها هنرمندانی از کشورهای مختلف با سازها و وسایل نوازندگی مختلف در حال تمرین و یا اجرا بودند و فضای شهر پر بود از صدای سازهای مختلف. در حال قدم زدن بودیم تا به محل اقامت خودمان برسیم که حاجی رو به من کرد و گفت: علی رضا آن عکس من و تو نیست روی دیوار؟. نگاه کردم و دیدم در کنار همه ی پوسترهایی که از هنرمندان مختلف بر دیوارهای شهر نصب شده اند عکس من و حاجی هم نصب شده است. در کنار عکس ما عکس دیگر گروه های شرکت کننده از ایران که در زمینه های شاهنامه خوانی، تعزیه خوانی، خیمه شب بازی و دیگر رشته ها هم نصب شده بود.(سیگاری گیراند) در شب سی و هشتم جشنواره نوبت اجرای گروه های ایرانی شد. صبح روز اجرا ما را به محل اجرا بردند که جایگاهی در فضای باز ساخته بودند و ما باید در آنجا اجرا می کردیم، من و حاجی با دیدن جایگاه نگران شدیم نکند صدای سازها به خوبی به شنوندگان و حضار نرسد که بعدا با دیدن کیفیت کار سیستم های صوتی جایگاه، این نگرانی ما برطرف شد. روزنامه ی لیبراسیون آن روز را برای ما تهیه کردند و خواندند. نوشته بود در جشنواره ی آن سال بیش از ده هزار خبرنگار حضور داشته اند. به هر گروه در آن مراسم فقط ۴۵ دقیقه فرصت برای اجرا داده شده بود. قبل از اجرا آقای ابولقاسم خوشرو که معاون وزیر ارشاد بود و در سفر با ما همراه بودند به ما گفتند: اگر بعد از اجرا شما دیدید که حضار با ریتم یکسان به تشویق شما می پردازند و صدای تشویق ها قطع نمی شود به معنای این ا
ست که شما باید دوباره اجرا کنید. بعد از اجرای مرحوم سرور احمدی و آقای فرهادی نوبت به اجرای ما رسید. بعد از اجرا ما با وجود تشویق حضار از سن پایین آمدیم و مسئول برگزاری فستیوال به ما گفت با وجود این تشویق تماشاچیان ما باید دوباره به روی سن برویم و اجرا کنیم. در آن شب ما پنج بار مجبور شدیم به روی سن برویم و اجرا کنیم. آن شب بعد از اجرا به شدت خسته بودیم و به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم. خواب بودیم که آقای مرادخانی در اتاق ما را زد و گفت: حاجی را بیدار کن و بگو لباس بپوشد و با سازهایتان همراه من بیایید. ما هم لباس پوشیدیم و همراه وی به محل اجرا برگشتیم. همه ی تماشاچیان رفته بودند و کسی در محوطه نبود. در آن جا خبرنگاری منتطر ما بود و در آن شب در حالات مختلف چندین عکس از من و حاجی گرفت. صبح روز بعد که در لابی هتل در حال خوردن صبحانه بودیم دیدم آقای مرادخانی سراسیمه و روزنامه به دست به سمت ما می آید. از او پرسیدم که چه شده؟ در حالی که روزنامه ی لیبراسیون را در دست داشت به سمت ما آمد و صورت حاجی را بوسید و صفحه ی اول روزنامه را نشان ما داد که عکس حاجی را در آن چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند: نفر اول فستیوال آوینیون پیرمردی از ایران به نام حاج قربان سلیمانی. بعد از آن هم در آمریکای شمالی و جنوبی، لندن، آمستردام، آلمان، ژنو و بسیاری از کشورهای دیگر اجرا داشتیم». دوباره به ساعتم نگاه میکنم نزدیک یازده شب است. حساب زمان از دستم خارج شده بود، پیرمرد آن قدر گرم و گیرا صحبت می کرد که متوجه گذر زمان نشدم. از سیگارهایی که پشت هم روشن می کند می فهمم که خسته است و شاید برای فرار از خواب سیگار را روشن می کند. دیگر برای ادامه ی صحبت دیر شده است. از استاد اجازه می گیریم تا به قوچان برگردیم. پیرمرد اصرار می کرد تا شب را مهمان او باشیم ولی ما نپذیرفتیم. برخواستم و برای آخرین بار به عکس هایی که به دیوار نصب کرده و سازهایی که در گوشه ی اتاق گذاشته بود نگاهی می کنم. به شاهنامه ای که در قفسه ی کتاب است. راه برگشت در خاطرم بود. از میان حیاط خانه ی استاد عبور کردم و همراه بقیه از خانه خارج شدم. استاد زمانی که اتومبیل ما حرکت کرد برایمان دست تکان می دهد و سپس به داخل خانه برمی گردد. در مسیر برگشت خط نور چراغهای پراید سردبیر را روی جاده دنبال می کنم ولی ذهنم هنوز مشغول حلاجی صحبت ها و خاطرات پیرمرد است. این که هنرمندان بزرگ شیره و فشرده ی فرهنگ یک ملت هستند. این که هسته ی اولیه ی ساختن دوتار و حرکت در مسیر آموزش آن با عرفان شکل می گیرد. سردبیر نشریه که در این مصاحبه همراه ما حضور داشت از من می پرسد: به نظرت مصاحبه چطور بود؟ در حالی که ته دلم امیدوارم دوباره استاد را ببینم با خودم می گویم یکی از بهترین مصاحبه های عمرم بود.

طرح از محمد رضا نقی پور

مسعود نوربخش
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

یک نظر ارسال کنید