کوتاه از زندگی سردار شهید یوسف کلاهدوز

کوتاه از زندگی سردار شهید یوسف کلاهدوز

یوسف کلاهدوز سال ۱۳۲۵ در شهر قوچان متولد شد. پدرش با پوست گوسفند پوستین و کلاه می‌دوخت. پدر یوسف انسان متدینی بود و میان کسبه انسان خوش‌نامی بود. یوسف تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در قوچان به پایان رساند و سال ۱۳۴۲ وارد دانشکده‌ی افسری ارتش شد.
یوسف در طول سال‌های تحصیل در دانشکده‌ی افسری به‌صورت مخفیفانه در کلاس‌های مذهبی نیز شرکت می‌کرد و همین موجب شد تا با انقلابیون آشنا شود. یوسف در دانشکده شورای شرافت را راه‌اندازی کرد که این شورا تلطیف افکار ارتشی‌ها را هدف قرار داده بود. یوسف دانشجوی ممتازی بود و بعد از اتمام تحصیلات به جای اعزام به نقاط دور کشور در دانشکده به‌عنوان افسر آموزش، مشغول به کار شد. یوسف به‌خاطر ممتاز بودنش در فراگیری علوم نظامی و تسلط بر انگلیسی سال ۱۳۵۴ به انگلستان و آمریکا اعزام شد تا کار با تانک چیفتن را آموزش ببیند و در دانشکده آن را تدریس کنند.
یوسف طی مبارزات سال ۱۳۵۷ نقش مهمی در جذب افسران ارتش به نیروهای انقلابی دا شت و بعد از پیروزی انقلاب، جزء افسران ارشدی بود که مسئولیت حفاظت از جان امام در زمان ورود به ایران را بر عهده داشت.
زمان تشکیل سپاه، یوسف مسئول آموزش‌های نظامی به نیروهای سپاه بود و سال ۱۳۵۹ یوسف کلاهدوز قائم‌مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی‌ شد. یوسف کلاهدوز علی‌رغم همه‌ی مشغولیت‌هایی که داشت از فعالیت‌های هنری که داشت دست برنمی‌داشت. یوسف تهیه‌کننده و نویسنده‌ی فیلم «سفیر» بود، که عملیات شکسته شدن حصر آبادان پیش می‌آید و یوسف به‌همراه افسران عالی‌رتبه‌ی ارتش جمهوری اسلامی عازم منطقه‌ی عملیاتی می‌شوند و بعد از شکستن حصر آبادان در مسیر بازگشت هواپیما سقوط می‌کند و او، همراه با تعداد زیادی از افسران عالی‌رتبه‌ به درجه‌ی شهادت نائل می‌گردد. برخی بانی این حادثه را منافقین خواندند و برخی ‌آن‌را یک سقوط خواندند، اما آن‌چه که حقیقت داشت، این بود که زنده ماندن یوسف و آن افسران در نتیجه‌ی عملیات‌ها و دفاع مقدس می‌توانست تأثیر شگرفی بگذارد.
یوسف کلاهدوز از آن شهیدان گمنامی است که در تشکیل و آموزش نیروهای سپاه پاسداران نقش بی‌بدیلی داشت و زمانی که پیکر آن‌ها به تهران منتقل شد پاسدارها می‌گریستند و فریاد می‌کشیدند: «سپاه یتیم شده است.»

روایتی کوتاه
تابستان سال ۱۳۵۲ و شب ولادت حضرت زهرا(س) عقد کردند. یوسف یک پیکان آبی‌رنگ داشت، با همان زهرا را برد شیراز، خاله بتول راست می‌گفت، یوسف با نظامی‌هایی که زهرا می‌شناخت، خیلی فرق داشت. نقاشی می‌کرد، از طبیعت عکس می‌گرفت، کلاس زبان می‌رفت و شب‌ها قبل از خواب حتماً چند صفحه کتاب می‌خواند. اولین کتابی که به زهرا داد بخواند، «سووشون» اثر سیمین دانشور بود. چند روزی بیش‌تر از ازدواجشان نمی‌گذشت. خندید و به زهرا گفت: «شخصیت‌های این داستان هم مثل من و تو اسمشان یوسف و زهرا است.»
زهرا کتاب را گرفت. دو سه مرتبه اسمش را تکرار کرد «سووشون…». به نظر اسم عجیبی بود. بعد آن‌را کنار گذاشت و گفت «کتاب خواندن، نقاشی، عکاسی و زبان! چقدر عجیب است! با این همه استعداد و روحیه‌ی هنرمندانه نمی‌توانم بفهمم تو چطور یک نظامی شده‌ای؟!» یوسف لبخند زد و او ادامه داد: «حالا نقاشی و کتاب قابل قبول. این‌ها زندگی تو را از یکنواختی درمی‌آورند. اما کلاس زبان چرا می‌روی، آن هم در سطح پیشرفته؟ شب‌ها تا دیروقت باید بیدار بمانی، سخت است. زبان به چه دردت می‌خورد.» یوسف با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «هر وقت می‌خواهی کاری را شروع کنی، نگذار چراها و فایده‌ها بیایند جلو. چون آن‌وقت حتماً تو می‌روی عقب و یک کار خوب هیچ‌وقت شروع نمی‌شود.»
سال آخر دانشگاه، زهرا یک تحقیق راجع به شیمی کریستالی داشت که باید بخشی از یک کتاب علمی را ترجمه می‌کرد. برای او کار خیلی سخت و وقت‌گیری بود. یوسف گفت نگران نباشد و کتاب را با خودش به شیراز آورد. یک هفته بعد متن ترجمه‌شده‌ی مقاله را پست کرد اصفهان. زهرا وقتی متن را خواند، دست‌هایش را در هم گره کرد، چانه‌اش را روی انگشتانش گذاشت و به جزوه‌ی ترجمه‌شده خیره شد و گفت: «تو فوق‌العاده‌ای یوسف.»
آن ترم متن ترجمه‌ی او در کلاس بالاترین نمره را گرفت.
درس زهرا که تمام شد، یک مراسم ساده گرفتند و آمدند شیراز. وقتی رئیس دانشگاه برگه‌ی تسویه‌حساب زهرا را امضاء می‌کرد، گفت: «شما معدلتان بالاست، می‌توانید برای ادامه‌تحصیل از بورس خارج کشور استفاده کنید.»
زهرا لبخند زد. از جایش برخاست، بند کیفش را روی شانه‌اش انداخت و گفت:
«متشکرم. من فعلا تمایلی به ادامه تحصیل، آن هم در خارج ندارم.»
او یوسف را دوست داشت. مرد ایده‌آلش را پیدا کرده بود. دلش می‌خواست زندگی با او را زودتر شروع کند، مادر بشود و بچه‌هایش را آن‌طور که دلش می‌خواست بزرگ کند.
شش ماه از زندگی مشترک آن‌ها گذشت. همه‌چیز عالی بود، یوسف مرد سخت‌گیری نبود. حقوق هر ماهش را می‌گذاشت توی کمد و می‌گفت: «هرچه لازم داشتی از روی این پول بردار. باید تا آخر ما ه بکشد.»
در خانه نظم ارتشی نداشت. حتی خوشحال‌تر بود زهرا کتاب بخواند تا با پخت‌وپز و رفت‌وروب خانه وقت بگذراند. این را بارها به او می‌گفت و برایش از کتابخانه کتاب آورد.
هر بار که زهرا می‌پرسید: «چی دوست داری برایت درست کنم» می‌گفت: «غذا!» و وقتی زهرا با شیطنت چند بار سؤالش را تکرار می‌کرد، هر بار با حوصله به او لبخند می‌زد و می‌گفت: «غذا، فقط غذا!» همه چیز را با اشتها می‌خورد و اهل شکایت نبود. آشپزی زهرا خوب نبود. این را به یوسف هم گفته بود: «من بیش‌تر سرم توی درس و کتاب بوده تا آشپزخانه و کنار مادرم.»
اولین بار که تاس‌کباب درست کرد، تاس‌کباب تبدیل به آش شد. همه چیزش وا رفت. او هم نشست کنار حوض توی حیاط و هی گریه کرد. وقتی یوسف از مرکز آمد و فهمید زهرا برای خراب شدن تاس‌کباب این‌قدر گریه کرده، خندید. خودش همه چیز را آماده کرد. دست او را گرفت و برد کنار سفره نشاند. چند بار از این تاس‌کباب شبیه آش ریخت و خورد. با مهربانی به چشم‌های ورم‌کرده‌ی زهرا نگاه کرد و گفت که مزه‌اش خیلی خوب است و مهم مزه است نه ظاهر غذا.
در این خانه‌ی کوچک، که حالا حوری و حسن و یوسف و زهرا با همدیگر زندگی می‌ کردند، در ظاهر همه چیز خوب بود. زهرا و حوری واقعاً‌ احساس آرامش و خوشبختی می‌کردند. هر بعدازظهر دسته‌جمعی به گردش می‌رفتند. بعضی وقت‌ها هم سری به دانشگاه شیراز، که سرسبز و قشنگ بود، می‌زدند و یوسف از سلف‌سرویس ساندویچ می‌خرید و همه با هم می‌خوردند. گاهی صحبت حسن و یوسف سر اتفاقاتی که آن روز توی مرکز زرهی افتاده بود،‌ روش‌های آموزش نظامی، لابراتوار زبان و … آن‌قدر طولانی می‌شد، که حوصله‌ی حوری و زهرا سر می‌رفت و هی می‌گفتند: «بریم خانه!»
تئاتر هم می‌رفتند. حتی یک‌بار که جشنوار‌ی تئاتر کشوری در شیراز برگزار شد، یوسف برنامه‌ی هر روز را گرفت و مرتب می‌رفت. زهرا فقط یک تئاتر را همراهش رفت. تئاتر «نو با نوزار» که یوسف خیلی از آن تعریف می‌کرد. در طول نمایش یوسف ساکت و متفکرانه تماشاگر. زهرا هی به‌صورت جدی او نگاه می‌کرد، هی به پرده‌ی نمایش (سن). منتظر بود موسیقی تمام بشود و نمایش شروع شود. اما یوسف گفت که این تئاتر نمایش به‌صورت همین موسیقی اجرا می‌شود.
دوره‌ی آموزش زرهی که تمام شد، حسن و یوسف جزء افسران بااستعداد شناخته شدند و به‌عنوان مربی در مرکز ماندند. شاید دعاهای حوری و زهرا مستجاب شد. چون باید چند سال را به مناطق دوردست مثل سردشت، عجب‌شیر و … می‌رفتند.
یوسف کم‌حرف بود. توی خانه کم‌تر راجع به کارش یا اتفاقاتی که بیرون برایش می‌افتاد، صحبت می‌کرد. زهرا از این حالتش خسته شده بود و این را به او گفت. یوسف حرفش را تصدیق کرد و گفت: «حق با تو است. از این به بعد سعی می‌کنم در خانه این‌طور نباشم تا فاصله‌ی روحی که احساس می‌کنی بینمان هست را از بین ببرم.»
یک روز که از مرکز زرهی برگشت، یک کتاب از کیفش درآورد، گذاشت روی میز و گفت: «وقت کردی این را بخوان.»
زهرا با اشتیاق همه‌ی کارهایش را تندتند انجام داد و رفت سر کتاب. کتاب وحشتناکی بود راجع به ساواک و شکنجه‌هایش؛ مو به مو و با جزئیات کامل. وحشتناک‌تر از آن این بود که یوسف گفت آن را توی آسایشگاه، زیر پتو و با نور چراغ‌قوه خوانده است. وقتی این حرف‌ها را می‌زد، زهرا مدام گریه می‌کرد. جوری به یوسف نگاه می‌کرد، انگار تازه او را شناخته. حرف‌هایش که تمام شد، با دلتنگی به کتاب اشاره کرده و گفت: ‌«ما زندگی خوب و شیرینی داریم. چرا با این چیزها آرامش آن را به هم می‌زنی؟»
یوسف که انگار انتظار این عکس‌العمل را داشت، دست زهرا را گرفت و خون‌سرد و با دلسوزی چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
«تو باید بدانی چه اتفاقاتی و چه جریاناتی در اطرافت می‌گذرد و بعد انتخاب کنی چطور زندگی کردن را. خوردن، خوابیدن، تفریح و گاهی کتابی هم خواندن، کافی نیست.»
زهرا انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، با دلهره و نگرانی که در چشم‌هایش موج می‌زد، سری تکان داد و گفت: «تو از آن نظامی‌هایی هستی که همیشه باید نگران جانت باشم.»
از آن به بعد، به همه‌ی کارهای یوسف فکر کرد. چرا افسران پایین‌تر از او گماشته دارند، اما او گماشته قبول نمی‌کند. چرا سربازها برای رنگ کردن خانه که آمده بودند، پا به‌پایشان کار کرد و کنارشان، سر یک سفره غذا خورد. یک نظامی واقعی، هرگز حاضر نیست ابهتش را با این کارها بشکند. همیشه این برایش سؤال بود و به یوسف گفت: «چرا سربازها این‌قدر دوستت دارند و حرفت را خوب گوش می‌کنند؟»
همه‌ی این‌ها خوب بود و زهرا دوست داشت. اما تا حالا بیش‌تر به حساب شخصیت بافرهنگ و هنردوست او می‌گذاشت، نه مذهبی و ضدحکومت بودنش. چقدر ظاهرش با درونیاتش فرق می‌کرد. موهای روغن‌زده، ریش تراشیده، ادکلن‌های خارجی، لباس‌های شیک و رنگارنگ. پس این همه برای رد گم کردن و صورت مسئله است.
احساس می‌کرد شش ماه گذشته، او با یوسفی زندگی کرده که اصلاً‌ نمی‌شناخته است. دچار حس عجیبی شده بود. خودش هم درست نمی‌توانست تشخیص بدهد. فقط می‌دانست دلش برای مادرش، پدرش و اصفهان خیلی تنگ شده و دیگر مثل گذشته از بیرون رفتن و تفریح لذت نمی‌برد.
یوسف می‌دانست زهرا دختر زیرکی است. به همه‌ی چیز فکر می‌کند و زود به عمق یک قضیه می‌رسد. از وقتی که مطمئن شد او همه چیز را فهمیده، کتاب‌ها، جزوه‌ها و نوارهایش را می‌آورد خانه. زهرا مخالفتی نکرد. اما ترس هیچ‌وقت دست از سرش برنداشت.

منبع
تیک‌تاک/ براساس زندگی شهید یوسف کلاهدوز/ گلستان جعفریان/ انتشارات سوره‌ی مهر/ چاپ چهارم ۱۳۹۱/ صص ۵۴-۴۷

مهتاب فیروزه
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

یک نظر ارسال کنید