خانه / قوچان / قوچان چگونه ، قوچان خواهد ماند؟

قوچان چگونه ، قوچان خواهد ماند؟

قوچان چگونه ، قوچان خواهد ماند؟

خاص گرایی فرهنگی در قوچان پاسخی صحیح برای رویارویی با مسئله جهانی شدن است؟

همزیستی و آمیزش فرهنگی
در گذشته روابط فرهنگی میان گروه‌های اجتماعی بسیار محدود بوده است. عوامل جغرافیایی و اکولوژیک و مقاومت فرهنگی در برابر هرگونه ارتباط با غیر معمولاً دست به دست هم داده تا گستره‌ی روابط و اندرکنش‌های فرهنگی را بسیار تنگ‌کند. فقط بازرگانان و جهان‌گردان بودند که امکان اندرکنش‌های فرهنگی اندک را فراهم می‌کردند و گاهی هم مبلغان مذهبی و نیروهای نظامی چنین امری را انجام می‌دادند.
ولی برخی پیشرفت‌ها در حوزه‌ی فن‌آوری، حمل‌ونقل و ارتباطات که زمینه‌ساز فرایند جهانی شدن بودند، این وضع را کاملاً بر هم زد. عوامل گوناگون محدودکننده‌ی رابطه و اندرکنش فرهنگی کم‌کم از میان رفتند و روزبه‌روز بر گستره‌ی روابط فرهنگی افزوده شد و حتی مرزهای دورافتاده‌ترین واحدهای اجتماعی نیز به روی محیط فرهنگی جهانی باز شد.
امروزه درصد قابل‌توجهی از جمعیت جهان را جهان‌گردان، مهاجران، پناهندگان، تبعیدی‌ها، کارگران مهمان و از این قبیل تشکیل می‌دهند و روزبه‌روز بر شمار آن‌ها افزوده می‌شود. فن‌آوری‌های ساده و پیچیده‌ی مکانیکی و نرم‌افزاری به سرعت از مرزهای مختلف فراتر می‌روند. سرمایه‌ی جهانی به‌صورتی بی‌سابقه در جهان جریان می‌یابد. قابلیت‌های الکترونیک تولید و نشر اطلاعات به گونه‌ی سرسام‌آوری بیش‌تر می‌شوند و مهم‌تر از همه این‌که افکار و تصورات و عناصر فرهنگی نیز همه‌ی مرزها و موانع ملی را درمی‌نوردند.
پس در دنیای معاصر، فرهنگ نیز مانند اقتصاد و سیاست در قالب جریان‌های جهانی قرار می‌گیرد و امکان هرگونه ثبات فرهنگی از بین می‌رود. در چنین شرایطی، عناصر فرهنگی مختلف از بستر و سرزمین معین جدا و در فضایی جهانی معلق می‌شوند و همین فضای جهانی به‌صورت عرصه‌ی حضور و برخورد فرهنگ‌های گوناگون درمی‌آید. در واقع این فرهنگ‌ها گریزی از حضور در چنین صحنه‌ای ندارند.
این برخوردها و کنار هم قرار گرفتن‌ها تنش‌زا هستند و معمولاً به ستیزه‌ها و خاص‌گرایی‌های گوناگون فرهنگی می‌انجامند که نگارنده در طول مقاله به آن خواهد پرداخت، با توجه به چنین امکان‌هایی است که پیامد فرهنگی جهانی‌شدن را نمی‌توان در امپریالیسم و یک‌دست شدن فرهنگی و خاص‌گرایی فرهنگی خلاصه کرد. فرایند مورد نظر، افقی بسیار فراخ را به روی فرهنگ‌های خاص می‌گشاید و گنجینه‌ای از عناصر فرهنگی پرشمار در اختیار آن فرهنگ‌ها قرار می‌دهد.برای بیان شفاف تر به این جمله از لویی جانسون در کتاب منتقدان فرهنگ اشاره می شود:
“از این لحاظ باید گفت که فرایند جهانی شدن زمینه‌ساز مرحله‌ای جدید در سازمان‌دهی زمان، فضا و سرزمین و بنابراین سازمان‌دهی فضاهای اجتماعی است. این مرحله از جنبه‌های مختلف با مرحله‌ی ناسیونالیسم و مراحل قبل از آن متفاوت است و امکان‌های بیش‌تری برای فرهنگ‌سازی و هویت‌سازی فراهم می‌کند. این مرحله دوره‌ای بی‌نظیر در تاریخ فرهنگی جهان است، چرا که سرانجام بشر به دنیایی وارد شده که یک موزاییک فرهنگی دارای تکه‌های جداگانه را دربرمی‌گیرد.”
در مراحل پیش از تبدیل ناسیونالیسم به گفتمان مسلط، الگوی غالب سازمان‌دهی فضای اجتماعی الگوی محلی بود و همه‌ی روابط، اندرکنش‌ها و نهادهای اجتماعی در فضای اجتماعی محلی مکان‌مند تولید و باز تولید می‌شد. بنابراین فرهنگ و هویت نیز با سرزمین محلی پیوندی تنگاتنگ داشت و با وجود فرهنگ‌ها و سازمان‌های سیاسی فرامحلی مانند ادیان بزرگ جهانی و امپراتوری‌های بزرگ، انسان‌ها عمدتاً با تاریخ و فرهنگ سرزمین محلی خود هویت می‌یافتند.
این وضع با مسلط شدن ناسیونالیسم کاملاً تغییر یافت. فضاهای محلی فرهنگ کم‌وبیش فروپاشید، فرهنگ «ملی» شد و قلمرو سرزمینی فرهنگ و هویت به میزان زیادی گسترش یافت. تحت تأثیر یک رشته تحولات اجتماعی- سیاسی، فرهنگ و هویتی خاص قدرت گرفت و چندین فرهنگ و هویت خاص دیگر را در چارچوب مرزهای «ملی» تحت سیطره‌ی خود درآورد. در این چارچوب مهم‌ترین رسالت و هدف فرهنگ غالب، بر هم زدن و فروریختن فضاها و مرزهای فرهنگی محلی و استوارتر و نفوذناپذیرتر ساختن مرز و فضای فرهنگیِ ملی خود بود.
در هر دو مرحله از تاریخ فرهنگی جهان، فرهنگ و هویت سرزمین‌مدار و مکان‌مند بودند و حد و مرزهای محلی و ملی مشخص داشتند. هم‌چنین ناچیز بودن ارتباطات فرهنگی و نفوذناپذیری نسبی حد و مرزهای مورد نظر مهم‌ترین عامل تداوم فرهنگ‌های محلی و ملی بود. البته برخلاف فرهنگ محلی، در فرهنگ ملی جنبه‌ی ادغام، همگون‌سازی و تحمیل برجسته‌تر بود و سیاست و قدرت نقشی‌آشکارتر و مهم‌تر داشتند.
رولان برتون نویسنده کتاب قوم شناسی سیاسی می نویسد: “در طول چندین دهه گفتمان‌های فرهنگِ ملی چنان مسلط شده‌اند که هویت ملی و ملیت بخشی از طبیعت انسان قلمداد می‌شود و به‌نظر می‌رسد یک انسان همان‌گونه که باید بینی و دو گوش داشته باشد، باید ملیتی هم داشته باشد. پس در واقع گفتمان‌های ملی هم فرهنگ می‌سازند، هم هویت”.
بدین‌ترتیب در تاریخ مدرن، فرهنگ‌های ملی بر تجدد مسلط شدند و منابع خاص‌گرایانه‌تر هویت‌یابی فرهنگی را کم‌کم از صحنه بیرون راندند. این فرهنگ‌ها که در یک فرایند سرکوب گرایانه تفاوت فرهنگی را شکل داد‌ند، هرگز بستری مناسب برای همزیستی و آمیزش فرهنگی مسالمت‌آمیز فراهم نکردند، بلکه همیشه تفاوت را وحدت عرضه کرده و روشِ شدت‌بخشی به تفاوت‌ها را در پیش گرفتند.
“ناتوانی فرهنگ ملی از فراهم کردن بستری مناسب برای تکثر و همزیستی فرهنگی در درجه‌ی نخست از ذات‌باوری و درون‌گرایی آن ناشی می‌شود. هر فرهنگ ملی خود را در عالی‌ترین مرتبه‌ی سلسله مراتب فرهنگ‌ها قرار می‌دهد و همه‌ی فضایل را به خود منتسب می‌کند. “(دگرگونی ساختاریِ حوزه عمومی، یورگن هابرماس). روی دیگر سکه هم جایگاه فروتر قائل شدن برای فرهنگ‌های دیگر و نسبت دادن ویژگی‌های منفی به آن‌هاست. به همین دلیل معمولاً فرهنگ و هویت ملی بر اسطوره‌های بسیار قدیمی مربوط به دوره‌ی افسانه‌ای و یک ملت پاک‌نژاد استوار می‌شود.
ناگفته پیداست که در چارچوب این‌گونه گفتمان‌ها جایی برای همزیستی فرهنگی وجود نخواهد داشت. فرهنگ‌های ملی نه‌تنها از سرکوب و محدود کردن فرهنگ‌های فروملی غافل نمی‌مانند، بلکه نسبت به فرهنگ‌های فراملی هم که شاید وحدت و همبستگی ملی را به خطر اندازد، بسیار حساس هستند.
سلطه‌ی چنین الگویی بر زندگی فرهنگی انسان‌ها و ذات‌باوری فرهنگی ناشی از آن هرگونه امکان آمیزش و ترکیب فرهنگی را که به‌واسطه‌ی اندک ارتباط فرهنگی فرامحلی و فراملی (آوارگی‌های قومی، مهاجرت‌ها و از این قبیل) فراهم می‌شد، از بین می‌برد. در واقع بخشی از تاریخ فرهنگی جهان عبارت است از تاریخ سرکوب همزیستی و تکثر فرهنگی توسط ناسیونالیسم رمانتیک، نژادپرستی و قوم‌گرایی که هیچ‌گونه زیست چندفرهنگی را برنمی‌تابیدند.
فرایند جهانی شدن این وضع را دگرگون کرده و به جرأت می‌توان گفت در دهه‌های پایانی سده‌ی بیستم و آغاز سده‌ی بیست‌ویکم، ناسیونالیسم به هیچ‌وجه تنها منبع فرهنگ‌ساز و هویت‌بخش برای ملل در جامعه ای مبتنی بر خوراک اطلاعاتی (information) نیست. “در این مرحله از تاریخ فرهنگی جهان که ویژگی آن درهم‌تنیدگی و وابستگی متقابل روابط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی است، هرگونه ذات‌گرایی فرهنگی- اجتماعی ناممکن می‌شود. بر هم خوردن و فروپاشی هویت‌های متمرکز و بسته متعلق به فرهنگ‌های ملی، تأثیر تکثرآفرینی بر هویت‌ها می‌گذارد، چرا که انواعی از امکان‌ها و موقعیت‌های جدید هویت‌یابی تولید و هویت‌ها را سیاسی‌تر، متکثرتر و متنوع‌تر می‌کند”. (فرهنگ از نگاه انسان شناسی، نوشته حمید بشیریه).
در چارچوب این امکان‌ها و موقعیت‌های جدید است که همزیستی و آمیزش فرهنگی شکل می‌گیرد. به عبارتی، فرایند جهانی‌شدن بسیاری از فرهنگ‌ها را کنار هم قرار می‌دهد و آن‌ها را وادار می‌کند در شرایط جدیدی که با تراکم و تداخل فضاهای فرهنگی و به‌ویژه حضور قدرتمندانه‌ی یک فرهنگ جهانی ویژگی می‌یابد، به حیات خود ادامه دهند.
در برخی موارد، فرهنگ‌ها این وضع را برنتابیده، با نوعی خاص‌گرایی سرسختانه و خشونت‌بار واکنش نشان می‌دهند، ولی در مواردی هم به رابطه‌ی دادوستدی هرچند دشوار و پرتنش با محیط فرهنگی خود تن می‌دهند.
همزیستی و آمیزش فرهنگی بیش‌تر از چندسال یا دهه قدمت دارد و تاریخ فرهنگی جهان موارد گوناگونی از چنین زندگی و رابطه‌ی فرهنگی را سراغ دارد. ولی سلطه‌ی پایدار ذات‌باوری فرهنگی، امکان و فرصت چندانی برای بروز و ظهور آن باقی نمی‌گذاشت و همزیستی و آمیزش فرهنگی را چونان مناسب زندگی فرهنگی- اجتماعی سرکوب می‌کرد که در دهه‌های پایانی سده‌ی بیستم سلطه‌ی گفتمان فرهنگ ملی متزلزل شد و بستر مناسبی برای گفتمان‌های دیگر از جمله همزیستی و آمیزش فرهنگی فراهم آمد.

آمیزش فرهنگیِ فرهنگ های ملل
“مفهوم آمیزش یا پیوند که محور بحث برخی پژوهش‌های فرهنگی است، از حوزه‌ی معماری به نظریه‌های جدید پست‌مدرن و از آن‌طریق به مطالعات فرهنگی راه یافته است”. (نشریه کیان، مقاله پیوندِ فرهنگ ما با دنیا، نوشته حسین بشیریه)
امروزه نمودها و مصداق‌های این‌گونه آمیزش و همزیستی فرهنگی بسیار پرشمار و گوناگون است. حتی در جدا افتاده‌ترین واحدهای اجتماعی و یا جوامعی که مبارزه با تهاجم و اختلاط فرهنگی را رسالت اصلی خود می‌دانند و برای احیای فرهنگ ناب و اصیل می‌کوشند، افراد در قالب یک فرهنگ معین خالص زندگی نمی‌کنند. گرچه بخش عمده‌ای از رفتارها و روابط اجتماعی فرد تحت تأثیر یک فرهنگ محلی یا ملی است، اما بخشی هرچند ناچیز هم وجود دارد که از فرهنگ‌های غیربومی تأثیر می‌پذیرد.

احیای فرهنگ خویشتن
عواملی مانند نابرابری‌ها و تبعیض‌های فزاینده، ناکارآمدی‌ها و کاستی‌های تجدد، تناقض‌های موجود در اقتصاد سرمایه‌داری و نخبگان سیاسی و غیرسیاسی چونان متغیرهای مستقل یا علل اصلی پدیده‌ی خاص‌گرایی فرهنگی قلمداد شده، ولی تاکید نگارنده در این یادداشت بر این است که فرایند جهانی‌شدن را متغیر اصلی به‌شمار آورد.
به بیان دیگر با توسل به چنین عاملی می‌توان بخش عمده‌ای از خاص‌گرایی‌های فرهنگی را به‌خوبی تبیین کرد. پس متغیر مستقل عبارت است از فرایند جهانی‌شدن و متغیر وابسته، پدیده‌ی خاص‌گرایی فرهنگی است.
“فرایند جهانی شدن به واسطه‌ی عوامل و سازوکارها، نوعی بحران هویت و معنا در جوامع مختلف جهان پدید می‌آورد. بنابراین افراد و اقشار گوناگون برای حل این بحران به روش‌ها و راهکارهایی متوسل می‌شوند که خاص‌گرایی فرهنگی یکی از آن‌هاست”. (فصل نامه مطالعات ملی، شماره ۴، مقاله فرهنگ، اجتماع و سرزمین، نوشته کمال پولادی)
شناسایی عوامل و سازوکارهای نام‌برده، تشریح ویژگی‌ها و نمودهای بحران هویت و معنا و بازتاب این بحران در خاص‌گرایی‌های فرهنگی، موضوعات مهمی است که در ادامه به آن اشاره می شود ولی پیش از همه‌ی اینها نخست باید ببینیم که هویت چیست؟ چه ضرورت و کار ویژه‌ای دارد و مهم‌تر از همه، چگونه ساخته می‌شود.

هویت
به لحاظ لغوی واژه‌ی هویت (identity) از واژه‌ی identitas مشتق شده و به دو معنای ظاهراً متناقض به‌‌کار می‌رود:
۱) همسانی و یکنواختی مطلق.
۲) تمایز که دربرگیرنده‌ی ثبات یا تداوم در طول زمان است.
گرچه دو معنای نام‌برده متناقض و متضاد به‌نظر می‌آیند، ولی در اصل به دو جنبه‌ی اصلی و مکمل هویت معطوف هستند و این مسئله محل نزاع روان‌شناسان و جامعه‌شناسان علاقه‌مند به شناخت هویت است که هویت مفهومی فردی و یا اجتماعی است و این گونه است که اکثریت قریب به اتفاق نظریه‌پردازان هویت بر سر دو معنای نام‌برده از هویت اتفاق‌نظر دارند، ولی هنوز به توافقی درباره‌ی کاربرد آن معانی نرسیده‌اند. بیش‌تر روان‌شناسان و نظریه‌پردازان هویت را در درجه‌ی نخست امری فردی و شخصی می‌دانند و معتقدند که دو معنا و جنبه‌ی اصلی هویت به ویژگی‌های شخصیتی و احساس فرد معطوف هستند. البته اکثر این دسته از نظریه‌پردازان، هویت اجتماعی را انکار نمی‌کنند، بلکه این دو نوع هویت را متمایز و مستقل از یک‌دیگر قلمداد می‌کنند. به‌هرحال از این دیدگاه، هویت عبارت است از «احساس تمایز شخصی، احساس تداوم شخصی و احساس استقلال شخصی».
ولی روان‌شناسان اجتماعی و جامعه‌شناسان می‌خواهند بر این واقعیت تأکید کنند که “احساس هویت [فردی] به‌واسطه‌ی دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل می‌گیرد. آن‌ها کم‌وبیش می‌پذیرند که هویت معمولاً در نگرش‌ها و احساسات افراد نمود می‌یابد، ولی بستر شکل‌گیری آن زندگی جمعی است. هویت اجتماعی نمودیافته در شخصیت، جدا از دنیای اجتماعی دیگر افراد معنایی ندارد. این فرایند مشخص می‌کند که شخص از لحاظ روان‌شناختی و اجتماعی کیست و چه جایگاهی دارد. به بیان دیگر فرایند هویت‌سازی این امکان را برای یک کنش‌گر اجتماعی فراهم می‌کند که برای پرسش‌های بنیادی معطوف به کیستی و چیستی خود پاسخی مناسب و قانع‌کننده پیدا کند. در واقع هویت معطوف است به بازشناسی مرز میان خودی و بیگانه که عمدتاً از طریق هم‌سنجی‌های اجتماعی و انفکاک درون‌گروه از برون‌گروه‌ها ممکن می‌شود. اهمیت تمایزها، تنش‌ها و ستیزهای گروهی، حتی در شرایط نبود تضاد منافع، از این جنبه‌ی هویت ناشی می‌شود”. (به سوی یک نظم نوین جهانی در آمدی بر ناموس زمین، نوشته کارل اشمیت، ترجمه علی عباس بیگی و مجتبی گل محمدی)

ایستادگیِ هویت‌های سنتی در برابر جهانی شدن
فرایند جهانی شدن با دگرگون کردن شرایط و چارچوب سنتی هویت‌سازی و تضعیف و تخریب عوامل و منابع سنتی هویت، فرایند هویت‌سازی را در جهان کنونی دشوار یا به اصطلاح «پرابلمتیک» می‌کند. این وضع دشوار و
«پرابلمتیک»، بستر بسیاری از خاص‌گرایی‌های فرهنگی است. برای روشن‌تر کردن ادعای مورد نظر و بسط و تشریح رابطه‌ی میان جهانی‌شدن و خاص‌گرایی‌های فرهنگی، در عین شناسایی شرایط، عوامل و منابع هویت‌
سازی سنتی تأثیر بحران‌آفرین فرایند جهانی شدن را بر آن‌ها بررسی خواهیم کرد.
“هویت‌ها جملگی ساخته می‌شوند و هرچند طبیعی به‌نظر می‌رسند، ولی در واقع طبیعی و ذاتی نیستند و برای حفظ این هویت‌ها می‌کوشند. پس اگر هویت‌ها ساخته می‌شوند باید منابع و مصالحی برای ساختن آن‌ها وجود داشته باشد. به بیان دیگر هر جامعه باید منابعی هویت‌بخش و معنا آفرین را در اختیار اعضای خود قرار دهد تا آن‌ها بتوانند هویت‌ یافته، زندگی خود را معنادار کنند. شرایط و چارچوب لازم برای ترکیب، پردازش و بازتعریف منابع هویت‌بخش هم توسط جوامع و گفتمان‌های مسلط فراهم می‌شود”. (تلخیص از پاراگراف ابتدایی مقاله هویت ها و دهکده جهانی، نوشته جورجو آگامبن، ترجمه مراد فرهاد پور)
“افراد هنگامی‌ خود را دارای هویت و زندگی معنادار می‌دانند که نیاز آن‌ها به تداوم، ثبات، تمایز، همانندی با اجتماع، برتری و امر مطلق به اندازه‌ی قابل قبولی تأمین شود”. (مقاله قدرت جهانی شدن بر حیات برهنه، نوشته ژاک رانسیر، ترجمه: امیر هوشنگ افتخاری راد)
به بیان دیگر حصول هویت و معنا در شرایطی ممکن است که افراد احساس کنند ثبات و تداوم دارند، در عین متمایز بودن از انسان‌های دیگر با برخی از آن‌ها همانند و همبسته باشند و دارای نظام معنایی مطلق و حتی برتر هستند.
در جامعه‌ی سنتی پیوند تنگاتنگ فضا، زمان و فرهنگ با مکان یا محل و سرزمین معین، این نیازهای هویتی را به خوبی تأمین می کرد و انسان‌ها درون دنیاهای اجتماعی کوچک، محدود، پایدار و منسجم خود به هویت و معنای مورد نیاز خود به آسانی دست می‌یافتند. ولی فرایند جهانی شدن با پاره کردن این پیوند و نفوذپذیر کردن و فروریختن مرزهای مختلف زندگی اجتماعی آن دنیاها را به‌شدت متزلزل و حتی نابود کرد. تحت تأثیر این دگرگونی‌های بنیادی، امکان هویت‌یابی سنتی بسیار کاهش یافت و نوعی بحران هویت و معنا پدیدار شد.

چند عامل مهم در بروز احساس بحران هویت:
الف) از آن‌جا که مکان در مقایسه با فضا، توانایی و قابلیت بسیار بیش‌تری برای تأمین نیاز به ثبات، تمایز و همبستگی اجتماعی دارد، فرایند جهانی شدن با سرزمین‌زدایی و فضامند کردن زندگی اجتماعی نوعی بحران هویت و معنا پدید می‌آورد. به بیان روشن‌تر فضامند شدن زندگی اجتماعی در واقع با گسترش چشم‌گیر قلمرو زندگی و شکل‌گیری یک فضای اجتماعی بسیار پهناور همراه است که نوعی آسیب‌پذیری وجودی در پی دارد. هرگاه مرزهای زندگی انسان به روی دنیای بزرگ‌تر باز شود، امنیت و آرامش ناشی از احساس حضور در یک خانه‌ی امن و محصور هم تهدید و متزلزل می‌شود.
فضامند شدن زندگی اجتماعی و فروریزی مرزها نه‌تنها در خانه بودن را بسیار دشوار و حتی ناممکن می‌کند، در عین حال فرد را در کنار انسان‌های پرشمار دیگر قرار می‌دهد که بیگانه و ناآشنا هستند و پیوند و رابطه‌ی نسبتاً مستقیم و پایداری میان ‌آن‌ها وجود ندارد. چنان‌که میشل‌ فوکو بیان می‌کند، سلطه‌ی این شرایط بر زندگی اجتماعی بحران‌آفرین است، به گفته‌ی او «ما در یک عصر هم‌کناری، این شرایط بر زندگی اجتماعی بحران‌آفرین است»، به گفته‌ی او «ما در یک عصر هم‌کناری، عصر نزدیک و دور، عصر نزدیک هم بودن، عصر پراکندگی و تفرق هستیم… اضطراب ما بیش‌تر به فضا مربوط می‌شود تا به زمان».
ب) فرایند جهانی شدن همان‌گونه که با تبدیل فضایی صاف، نامتمایز و نامتناهی به بستر زندگی اجتماعی، امنیت و آرامش در خانه بودن را سلب و به قول فوکو هم‌کناری اضطراب‌آفرینی را به‌وجود می‌آورد، با تبدیل زمان کرونولوژیک به حال بی‌پایان، گذشته‌ی هویت‌بخش را نابود می‌کند. نابودی گذشته به معنای از بین رفتن خاطره و تاریخ، چونان منابع اصلی هویت در جوامع سنتی و از بین رفتن پیوند میان گذشته‌ی مشترک و حال مشترک است. در چنین شرایطی انسان نوعی هم‌زمانی را تجربه می‌کند و در دنیایی لحظه‌ای قرار می‌گیرد که در چارچوب آن گذشت زمان را نمی‌توان احساس کرد.
“این احساس هم‌زمانی و در لحظه بودن به همان اندازه‌ی هم‌کناری اضطراب‌آور است. یکی از پیش‌نیازهای اصلی هویت، احساس تداوم در گذر زمان است و سابکتیویتی مانند آگاهی از زمان قلمداد می‌شود. بنابراین هنگامی‌که زمان به مثابه تداوم از بین می‌رود، وحدت سوژه هم مخدوش می‌شود. به بیان دیگر احساسی از موقتی و متغیر بودن بر ذهن انسان چیرگی می‌یابد و امنیت و آرامش ناشی از وحدت و تداوم داشتن رخت برمی‌بندد”. (نشریه کیان، مقاله پیوندِ فرهنگ ما با دنیا، نوشته حسین بشیریه)
ج) نسبی شدن فرهنگ‌ها نیز نوعی بحران هویت و معنا پدید می‌آورد. در جوامع سنتی، قرار داشتن فرهنگ‌های خاص در چارچوب مرزهایی نفوذناپذیر و فضایی نسبتاً بسته، این امکان را برای آن‌ها فراهم می‌کرد تا به آسانی هویت و معنای لازم را برای انسان‌های دارای آن فرهنگ‌ها تأمین کنند. در واقع دنیای اجتماعی- فرهنگی آن انسان‌ها دنیایی بود مجهز به نظام معنایی بسیار منسجم و توانمند که نه‌تنها عناصر هویت‌بخش ثابت و پایداری داشت، بلکه جایگاه اجتماعی مناسب و معمولاً «برتری» به افراد اختصاص می‌داد و روایتی از حقیقت مطلق را به آن‌ها عرضه می‌کرد.
ولی فرایند جهانی شدن با نفوذپذیر کردن مرزها و افزایش دادن چشم‌گیر برخوردهای فرهنگی، آگاهی انسان‌ها را از عناصر فرهنگی دیگر، مانند هنجارها، ارزش‌ها، آداب و ادیان، بیش‌تر می‌کند و این آگاهی در واقع آگاهی از نسبی بودن دنیاهای اجتماعی- فرهنگی گوناگون و پرشمار است. در چنین شرایطی باور داشتن به برتری‌ دنیایی خاص و دفاع از درستی مطلق آن در برابر فرهنگ‌های دیگر بسیار دشوار می‌شود. هنگامی‌که مهم‌ترین منابع هویت‌یابی سنتی چنین متزلزل و نسبی شود، افراد وابسته به آن منبع دچار بحران هویت و معنا می‌شوند.
این بحران هویت و معنا در احساس تردید و ناامنی نمود می‌یابد. کنار هم قرار گرفتن فرهنگ‌های خاص درون فضای اجتماعی بسیار گسترده و پهناور و نسبی شدن حاصل از آن، دنیای فارغ از اصول عام و مطلق پدید می‌آورد و بنیادهای هرگونه یقین و قطعیت معناساز و هویت‌بخش را متزلزل می‌کند.
د) فرآیند جهانی شدن نه‌تنها فرهنگ‌های گوناگون و پرشماری را در دسترس افراد و گروه‌های مختلف قرار می‌دهد، بلکه دنیاها و مرجع‌های اجتماعی آن‌ها را هم افزون می‌کند. بنابراین، اندک و حتی واحد بودن مرجع‌های اجتماعی در جوامع سنتی که نیاز هویتی انسان‌ها به تعلق و همبستگی اجتماعی را به آسانی تأمین می‌کرد، از بین می‌رود و فرد ناگزیر می‌شود با واحدهای اجتماعی کوچک‌ و بزرگ مختلفی هویت پیدا کند. منابع و گزینه‌های هویتی که در چنین شرایطی عرضه می‌شوند، نه‌تنها متعدد و متنوع هستند، بلکه گاهی در تعارض با یک‌دیگر قرار دارند.
بدین‌ترتیب مرجع‌های اجتماعی و در نتیجه هویت‌ها نسبی می‌شوند. این نسبیت فراگیر، هویت‌سازی را به مسئولیت دشوار فردی و زندگی اجتماعی را به عرصه‌ای پاردوکسیکال تبدیل می‌کند. رولن رابرتسن این شرایط بحرانی ناشی از دشوار و پیچیده شدن پیوند با مرجع‌های اجتماعی متعدد و متعارض را با عنوان «تحول پارادوکسیکال عام‌گرایی و خاص‌گرایی» بیان می‌کند. این تحول عبارت است از فرایند دو وجهی دربرگیرنده‌ی عام کردن خاص‌گرایی و خاص کردن عام‌گرایی.
پس به‌طور کلی می‌توان گفت که فرایند جهانی شدن با رها کردن فضا و زمان از قید مکان و نسبی کردن فرهنگ‌ها و مرجع‌های اجتماع، هویت‌سازی و معنایابی به شیوه‌ی سنتی را بسیار دشوار و حتی ناممکن می‌کند. بنابراین نوعی بحران فراگیر و فزاینده‌ی هویت و معنا جوامع مختلف جهان را فرامی‌گیرد که به‌صورت‌هایی گوناگون در تصورها و احساسات افراد و گروه‌های مختلف بازتاب پیدا می‌کند. بسیاری از فرهنگ‌پژوهان و علاقه‌مندان به درک و تبیین خاص‌گرایی‌های فرهنگی از نمودهای این بحران سخن گفته‌اند.
احیا و ترمیم مفهوم هویت
هویت شرط لازم زندگی اجتماعی است و بدون چارچوبی برای تعیین هویت اجتماعی، انسان‌ها نمی‌توانند به‌صورتی معنادار و پایدار با یک‌دیگر ارتباط برقرار کنند. در واقع بدون هویت اجتماعی، جامعه‌ای وجود نخواهد داشت. بنابراین بحران هویت و معنا زندگی اجتماعی را به‌صورتی جدی مختل می‌کند و افراد و گروه‌ها ناچارند بحران نام‌برده را به نحوی حل کنند و پشت سر گذارند. بی‌گمان احیا و ترمیم مفهوم هویت تنها راه انجام این مهم است.
درباره‌ی این بازسازی سه نکته را باید بیان کرد:
گستره‌ی بازسازی، سطح بازسازی و نوع بازسازی. از آن‌جا که فرایند جهانی شدن در برابر هیچ حد و مرزی بازنمی‌ایستد، بحران هویت ناشی از آن نیز به قلمرو خاصی محدود نمی‌شود. در چنین شرایطی هیچ فرد و گروهی نمی‌تواند از تأثیر بحران‌آفرین فرایند جهانی شدن در امان بماند. به همین دلیل بازسازی هویت نیز به قلمروها و واحدهای جغرافیایی، سیاسی و یا فرهنگی اختصاصی ندارد. چنان‌که از پژوهش های جامعه شناسان نیز مشخص است، امروزه تقریباً همه‌ی جوامع جهان بحران هویت و بازسازی معطوف به آن را کم‌وبیش تجربه می‌کنند.
سطح بازسازی هم محدود نیست و سه سطح مختلف بازسازی هویت و مرز را می‌توان شناسایی کرد: سطح خویشتن و گروه، سطح بین گروهی و سطح نوع انسان. سطح نخست بازسازی به تعلق گروهی و رابطه‌ی فرد با گروه معطوف است. این بازسازی در واقع تلاشی است برای یافتن پاسخی به این پرسش که فرایند جهانی شدن بیش از پیش برجسته می‌کند: من اساساً به چه گروهی تعلق دارم.
در سطح دوم یا سطح بین‌گروهی بازسازی هویت‌ها و مرزها، گروه چونان یک مجموع یا کل تلقی می‌شود. در این سطح آن‌چه برای فرد اولویت دارد نه تعلق گروهی، بلکه مرز گروه و یا گروه‌هایی است که او به آن تعلق دارد. در دنیای بدون مرز و دربرگیرنده‌ی جریان‌های جهانی، انسان‌ها با هر برخورد جدید باید از خود بپرسند که حد و مرز گروه یا گروه‌هایی که به آن‌ها تعلق دارند کجاست و این گروه‌ها چه رابطه و نسبتی با یک‌دیگر دارند. در سطح سوم هم بحران هویت توجه افراد را به بازسازی هویتی مبتنی بر انسانیت انسان و رابطه‌ی انسان با جهان پیرامون معطوف می‌کند.
بازسازی هویت نه‌تنها فراگیر است و به سطح معینی محدود نمی‌شود، بلکه انواع پرشمار و گوناگونی نیز دارد. این بازسازی‌ها از جنبه‌هایی مختلف قابل تقسیم و دسته‌بندی هستند، ولی در این جا آن‌ها را به دو نوع کلی تقسیم می‌کنیم:
بازسازی‌های خاص‌گرایانه و بازسازی‌های غیرخاص‌گرایانه. بازسازی‌های نوع اول در خاص‌گرایی‌های فرهنگی و بازسازی‌های نوع دوم و در عام‌گرایی‌های فرهنگی نمود می‌یابند.
خاص‌گرایی‌های فرهنگی پدیده‌هایی گوناگون هستند و از جنبه‌هایی با یک‌دیگر تفاوت دارند. ولی از دیدگاهی کلی، عناصر و ویژگی‌هایی را می‌توان شناسایی کرد که کم‌وبیش در ایدئولوژی همه‌ی خاص‌گرایی‌های فرهنگی و گفتمان مسلط بر آن‌ها وجود دارد.
نخستین ویژگی خاص‌گرایی‌ فرهنگی ضدیت با فرایند جهانی شدن و نفی آن است. از آن‌جا که خاص‌گرایی‌های فرهنگی واکنش‌هایی به بحران هویت و معنا در جهان هستند، از شناسایی عامل بحران و نیروهای بحران‌آفرین فروگذار نمی‌کنند. تقریباً در همه‌ی خاص‌گرایی‌های فرهنگی از فرایند جهانی شدن و تا حدودی تجدد را عامل و پدید‌آورنده‌ی اصلی بحران هویت و معنا دانسته اند بنابراین فرایند مورد نظر به صورت‌هایی مختلف نفی می‌شود.
تأکید بر مکان، محل و سرزمین معین ویژگی دوم ایدئولوژی‌های خاص‌گرا را تشکیل می‌دهد. این ویژگی در دوره‌ی نخست به احساس ناامنی و اضطراب حاصل از گسیخته شدن پیوند تنگاتنگ میان مکان و هویت معطوف است که فرایند جهانی شدن با فضامند کردن زندگی اجتماعی پدید می‌آورد. ناامنی حاصل از فضامندی و سرزمین‌زدایی، افراد را به تلاش برای مکان‌مند کردن دوباره‌ی هویت و ایجاد یک خانه‌ی فرهنگی امن وامی‌دارد. در واقع موارد بسیاری وجود دارد که نشان‌دهنده‌ی سرزمین‌گرایی دوباره‌ی افراد و گروه‌های مختلف در واکنش به سرزمین‌زدایی یا دیالکتیک سرزمین‌زدایی و احیای سرزمین هستند.
چنین گرایش‌هایی نشان می‌دهند که هویت سرزمینی مکانمند، به ویژه هنگامی‌که با نژاد، قوم، جنسیت و انفکاک دینی و طبقاتی درآمیزد، به صورت یکی از مؤثرترین مبناها برای بسیج سیاسی درمی‌آید. انسانی که می‌خواهد هویت متزلزل خود را بر پایه‌ی مکانی ثابت و استوار بازسازی کند، بی‌گمان در برابر ایدئولوژی‌های خاص‌گرا آسیب‌پذیر خواهد بود. از این‌رو تقریباً در همه‌ی خاص‌گرایی‌های فرهنگی، به‌نحوی بر مکان و سرزمین به‌عنوان منبع و ابزاری کارآمد برای بازسازی هویت تأکید می‌شود.
چنان‌که در بحث از خاص‌گرایی‌های قومی و جنبش‌های ملی‌گرایانه بیان کردیم، در ایدئولوژی‌های این‌گونه خاص‌گرایی‌ها، جایگاهی ممتاز به محل و سرزمین میهن، وطن، زادگاه و سرزمین آبا و اجدادی توصیف می‌شود که از گذشته‌ای بسیار دور مسکن قوم، نژاد و یا ملیتی معین بوده است و آن‌ها همواره برای حراست از مرزهای آن مبارزه و جان‌فشانی کرده‌اند. در نتیجه‌ی چنین مبارزه‌ها و فداکاری‌هایی از ورود و نفوذ عناصر بیگانه جلوگیری شده و آسیبی جدی به هویت و فرهنگ اصیل اهالی آن سرزمین وارد نشده است.
همین جایگاه محوری مکان در ساخت هویت و حفظ آن باعث شده تا جنبش‌های خاص‌گرایانه‌ی قومی و ملی تأثیر مخرب جهانی‌شدن بر پیوند مکان و هویت را به‌شدت تقبیح کند و توسل به مکان و سرزمین را چونان روشی کارآمد برای بازسازی هویت مورد تأیید و تأکید قرار دهند. از چنین دیدگاهی بازیابی هویت اصیل و پایدار در دنیای جریان، نوسان و سیالی مستلزم پاک‌سازی سرزمین مادری از عناصر بیگانه‌ی مادی و غیرمادی است که به‌صورت مرجعی ثابت و معین، هویت بخش میراث‌دارحقیقی هویت است.
تأکید بر تمایز و تفاوت و شفاف‌ کردن مرزها را می‌توان ویژگی دیگر خاص‌گرایی فرهنگی به‌شمار آورد. در همه‌ی خاص‌گرایی‌های فرهنگی کم‌وبیش و به‌صورت‌هایی مختلف بر بازسازی مرزها تأکید می‌شود و باز تعریف خودی- غیرخودی در دستور کار جنبش‌های خاص‌گرا قرار می‌گیرد. این امر از آن رو اهمیت دارد که فرایند جهانی شدن با نفوذپذیر و نابود کردن مرزها و تفاوت را “پرابلمتیک” می‌کند. در چنین شرایطی هم‌پوشی‌های قلمرو ما و دیگران بسیار افزایش می‌یابد و بازشناسی مرز میان آن دو قلمرو دشوار می‌شود.
ویژگی دیگر خاص‌گرایی‌ فرهنگی نتیجه‌ی تأثیر جهانی‌شدن بر زمان است. تبدیل زمان کرونولوژیک به حال بی‌پایان، از بین رفتن تمایز میان گذشته و حال و آن چه هم‌ زمانی یا در لحظه بودن نامیده می‌شود، خاطره و تاریخ را محو و ناامنی و اضطرابی پایدار در افراد ایجاد می‌کند. برای افراد گرفتار آمده در چنین بحرانی، هویت‌سازی به واسطه‌ی تاریخی خاص اهمیت مضاعف پیدا می‌کند و احساس تداوم بدون یک گذشته‌ی مشترک بسیار دشوار می‌شود. از دیدگاه آن‌ها مهم‌ترین مجرای معناداری، گذشته‌ی مشترک یک اجتماع واقعی است.
بازسازی روایت تاریخی خاص و تأکید بر چنین روایتی- که ویژگی‌بخش همه‌ی خاص‌گرایی‌های فرهنگی به‌شمار می‌آید- به این تأثیر بحران‌آفرین جهانی‌شدن معطوف است. این تاریخ معمولاً تاریخ درخشان قوم، نژاد و امتی است که از گذشته‌ای بسیار دور در سرزمینی معین سکونت داشت و اصالت و برتری خود را همواره حفظ کرده است.
در ایدئولوژی‌های خاص‌گرا، نسبیت‌ستیزی پررنگ و برجسته‌ای وجود دارد و انواع مطلق‌گرایی مورد تأکید قرار می‌گیرد. دفاع از سنت‌ هم نمود دیگری از نسبیت‌ستیزی و مطلق‌گرایی است. در واقع یکی از ویژگی‌های اصلی و حتی مهم‌ترین ویژگی بنیادگرایی دفاع از سنت است که به شیوه‌ی سنتی انجام می‌شود. در این چارچوب سنت‌ها توجیه نمی‌شوند، بلکه هم‌چون حقایقی مطلق قلمداد می‌شوند که باید به آن‌ها ایمان آورد. انسان‌های بحران‌زده می‌کوشند با توسل به سنت‌ها، یقین و قطعیتی را که احساس می‌شود از دست می‌رود، بازیابند.
ویژگی دیگر خاص‌گرایی‌ فرهنگی، نفی هرگونه آمیزش و اختلاف و تأکید بر خلوص و امر ناب است. فروریزی مرزها نه‌تنها فرهنگ و هویت‌ها را نسبی می‌کند، بلکه این واقعیت را هم آشکار می‌کند که وجود فرهنگ خالص و ناب دیگر ناممکن است، چرا که فضاهای بسته‌ی فرهنگی- اجتماعی فروریخته‌اند. آگاهی از این واقعیت برای برخی انسان‌ها بسیار اضطراب‌آور و ترسناک است بنابراین به جست‌وجوی فرهنگ ثابت، ناب و پاک برمی‌خیزند. از این‌رو در ایدئولوژی‌های خاص‌گرا از فرهنگ و هویت ناب دینی، قومی و نژادی سخن به میان می‌آید و احیای چنین خلوصی حتی با هزینه‌ی بسیار سنگین، رسالتی خطیر قلمداد می‌شود.
مواردی که بیان کردیم مهم‌ترین ویژگی‌های انواع خاص‌گرایی‌های فرهنگی را تشکیل می‌دهند و در همه‌ی ایدئولوژی‌های خاص‌گرای پرشمار و گوناگون می‌توان آن ویژگی‌ها را شناسایی کرد. با تحلیل این ویژگی‌ها می‌توان پی برد که خاص‌گرایی فرهنگی واکنشی به فرایند جهانی‌شدن است و جهانی‌شدن چگونه خاص‌گرایی‌های فرهنگی را تقویت می‌کند.

جمع بندی
روسو می‌گفت: «مهمّ این است که انسانِ (فرزند) طبیعت را برای سازگار کردنش با طبیعت، ضایع نکنیم». امروزه می‌دانیم که در هیچ کجا، انسان‌هایی که منحصراً انسان‌هایِ (آزاده‌ی) طبیعت باشند، در برابر انسان‌های منحصراً انسان‌هایِ (فرزند) جامعه، وجود ندارند، بلکه در همه جا با ارتباط میانِ طبیعت و جوامع، به اشکال بس مختلف و به درجات و نسبت‌های نابرابر در ترکیبِ جنبه‌های مثبت و جنبه‌های منفی، به‌صورتی کامل یا به گونه‌ای ناقص، سروکار داریم.
بنابراین، استقلال هر فرهنگ، به معنی انزواطلبی آن فرهنگ نباید تعبیر شود، بلکه در راه‌یابی و دسترسی به جهان است. متقابلاً هر فرهنگ نه به رغم آن‌چه و آن‌که هست، بلکه آن‌چنان که هست، جهان‌جو می‌شود. نتیجه آن که پایه و اساس تاریخ پویا و کوشای هر قوم، چیزی جز اصالتش نیست. اما از سوی دیگر، اصالت هر قوم راهی جز دستیابی به خرد تاریخی که همان بده و بستانی جهانی است، ندارد.
مفهوم شخصیت جمعی ما در این حدود از جغرافیای جهان (قوچان)، به‌عنوان امری واضح و مبرهن در جهان امروز، بر ما الزام می‌شود بی‌آن‌که مجبور باشیم آن را بر مردم این دیار منطبق کنیم و حتی کمتر از آن بر دولت؛ انواع دیگری از شخصیت‌های جمعی وجود دارد، مثلاً طبقه، قومیت ها و پیوندهای ظریف‌تر دیگری که تاریخ هم واره آن‌ها را گسترش می‌بخشد. اما اینکه به چیزی بپردازیم که استقلال فرهنگِ غنی ما، مبین آن است یعنی شخصیت‌های مردم و فرهنگِ مردم.
شخصیت های فرهنگیِ شهر فرزندِ فرهنگ عامه مردم قوچان در سیر تطور تاریخی آفتابی شده اند و فرهنگی که “گمان ندارم دیدگاه توسعه، در مفهوم یا تعریف و یا حقیقت فرهنگی تغییری پدید آورد. باری، مجموعه ی آداب و اندیشه ها و دیدگاه ها و اعتقادات و ارزش های یک قوم را که اولا برخوردار از وحدت تالیفی باشند ثانیا اقیانوس وار آن قوم را فرا گرفته باشد و ثالثا آدمیان غافلانه و غیر مختارانه در آن غوطه ور باشند را فرهنگِ مردم می نامند”. (تعریف دکتر سروش از فرهنگ مردم، فربه تر از ایدئولوژی، مقاله در باب توسعه و فرهنگ)
هویتی که در این‌جا مدّ نظر است، یعنی “هویتِ اجتماعی، طی قرون متمادی یا در جاهای مختلف، چنین پیداست که نسبی و تغییرپذیر است، گرچه در درازمدت، دیرتر از زمانِ جذبِ تغییرات که در کوتاه‌مدت صورت می‌پذیرد. این هویت ممکن است در ادوار مختلف، تقویت یا تضعیف شود، ممکن است آن‌چنان محسوب گردد که قائلان به هویتی خاص، منِ جمعی (ما) خود را به‌گونه‌ای متفاوت با آن‌چه هویت مورد نظر می‌طلبد، تشخیص دهند و تعیین کنند. دانش قوم‌نگاری قدیمی که در تعیین هویت «وحشیان»، از این اصل تحویل و تقلیل (هویت به یک عامل) که کمابیش نتیجه‌ی امپریالیسم بود، تبعیت می‌کرد، از همین قماش است. اما هویت جوامع غیرغربی، عبارت از خصایص جداساز و برجسته‌ای نیست که به دلخواه انتخاب شده باشند و بیش‌تر القا‌کننده‌ی زوال باشند تا الهام‌بخش پیوستگی؛ به علاوه، این هویت، آن چیزی هم نیست که این جوامع یا جوامع ما دعوی می‌کنند که هویت آن‌هاست ولی جلوه‌ی بلیغ و رسا یا فقط مایه‌ی مفاخره و مباهات مربوط به یکی از ادوار و مراحل تاریخی آن جوامع است. به‌طور کلی باید دانست که سنت، پیوستگی و استمرار نیست”. (هویت جمعی، هربرت مارکوزه، ترجمه عبدالرسول خلیلی)
ما نباید جماعتی را به نام سنت پاس بداریم یا طالب باشیم، بلکه برعکس باید امکان و توانایی‌اش را برای بازسازی خود، ملاک بدانیم. تشخیص هویت یک نظام فرهنگی فقط در پرتو چند مضمون که مظاهر مجسم آن هویت به شمار می‌رفت و اینک فقط صورتی مبالغه‌آمیز یا محتمل یافته‌اند، به چه کار می‌آید؟ منظور، حفظ خصوصیاتی که خوشایند آن جماعت و موجب رضامندیش از خود است، نیست؛ بلکه غرض و هدف، تحلیل موجودیت حقیقی آن خصایص است.
نوعی سنت گرایی که مصون از خبط و خطا و خسران و خسارت هم نیست برای فعالین فرهنگی این دیار مبدل به گفتمانی ایدئولوژیک از جنس الگو شده. معمولاً‌ آن را اصل و همچون سند و مدرکی عزیز و گرامی یا حتی جادویی در قبال دیگر هویت‌های جهان، علم می‌کنند با این اعتقاد که مبیّن همه چیز است، بیش از آن‌که باید و شاید! اما ابداً چنین نیست و دلیلش این است که این‌گونه وفاداری، به کاربرد استراتژی‌ای معکوس می‌انجامد که زیان‌بار است و نتیجه این کنش به جهانی شدن در جامعه امروز روشن است، یعنی به‌جای احیای فرهنگی بدیع که وسایلی نو در اختیارش نهاده‌اند یا جنبش‌هایی از نهضت عمومی
برجسته‌ی نظام کهن را با این فرض و گمان که شاخص هویت‌اند، سوا کرده در نظامی بیگانه، قصد بر کاربردی کردن می‌کنند.
این‌چنین چه بسیارند فرهنگ‌هایی در جهان که معروف است سازش یافته‌اند، ولی فقط فرهنگ‌های خودپرستی هستند که مغلوب شده‌اند و حتی به شکست‌شان اذعان دارند زیرا کلیت و معنایشان را تنها برای حفظ جنبه‌ای از نشانه‌های شاخص‌شان از دست داده‌اند! منظور این است که بسیاری از آن‌ها تاوان حرمت نهادن به گذشته را می‌پردازند، و به ازای تأیید میراثی ادبی یا عرفی، حاضر به هر ساخت و پاخت و خوش‌خدمتی به فرهنگ غالب جهانی ‌اند. اما گذشته هرگز غیب نمی‌شود و اگر باقی می‌ماند نه بدین‌جهت است که دست‌نخورده محفوظ مانده است، بلکه این‌چنین که ناگهان سر برمی‌آورد و پرتوافکن می‌شود، گاه به‌ صور و انواع بس متفاوت با محتویات پیشینش و این تنها شیوه‌ی وفادار ماندن گذشته به خود است که سزاوار وفادار ماندن ما به آن نیز هستند، زیرا زنده است و ما را زنده نگاه می‌دارد.
اگر هویت جمعی، پیش از هر چیز، وابسته به نظامی است (شبیه دستگاه و نظامی عقیدتی است)، پس تضادی که غالباً میان پیشرفت، من‌جمله پیشرفت فنی و شخصیت، احساس می‌شود، تضادی دروغین است. هر فرهنگ، نه‌تنها با جذب پایگاه فنی نوینی (و یا پیوستن به آن)، می‌تواند خود، بماند، بلکه تنها به این شرط ممکن است بقا و دوام داشته باشد. این مسئله‌ایست که غالب جوامع باید بگشایند، اگر نخواهند بمیرند، یعنی مسئله پیشرفت کردن و در عین حال، خود ماندن. اما همه‌ی فن‌آوری‌ها تا دورانی متأخر، فقط برای توسعه‌ و پیشرفت چند کانون در جهان به‌کار می‌آمده‌اند، چنان‌که گویی توطئه‌ای در کار بوده است. اما چنین پیشرفتی، پیشرفت جوامع پذیرنده محسوب نمی‌شود، زیرا متضمن زندگی و خواست و مراد آن‌ها نیست بلکه خوش خدمتی فرهنگ سنتی درمانده ی مرده به پویایی فرهنگ است که چون میخواهد چند مولفه سنتی را در جامعه نگاه دارد این بها را پرداخته. اما مشکل را چگونه باید گشود؟ حل این مشکل از لحاظ نظری و عملی، وقتی ممکن است که این جوامع یا فرهنگ‌ها یا هویت‌های جمعی، پیش از هر چیز نظام‌هایی قادر به حفظ خود، ضمن نوکردگی محتوای‌شان باشند، که این تناقضی با شناخت داشته های تاریخی ندارد که شناخت میراث فرهنگی بستری مناسب توسعه فرهنگی را ایجاد می کند.

ما زبان را ننگریم و قال را / ما درون را بنگریم و حال را

(حضرت مولانا، مثنوی، دفتردوم، بیت ۱۷۵۹)

استعمارزدایی موجب می‌شود این فرایند، چنان تازه و خشن گردد که منطق قاطعش ممکن است پوشیده بماند، این ضرورت و امکانات را آفتابی می‌کند. بنابراین جوامع وقتی به‌گونه‌ای مستمر و پیوسته یعنی همانند زنجیره (syntagme) پیشرفت می‌کنند که قادر باشند جایگزینی‌هایی را متحقق سازند، هم‌چون محورهای جانشینی (paradigme) به‌کار برند و این رمز جاودانگی فرهنگ در دگرگونی ساختاریِ حوزه عمومی در دوران متاخر مدرنیته است تا شاهد انتقال فرهنگ مان به دوره پسامدرن باشیم نه اینکه شاهد دفن آن در قلمرو تاریخ مدرنسیم باشیم.

منابع و ماخذ
۱٫ (لویی جانسون، منتقدان فرهنگ، انتشارات نشر نی، چاپ اول ۱۳۸۴)
۲٫ (رولان برتون، قوم شناسی سیاسی، ترجمه ناصر فکوهی، انتشارات نشر نی، چاپ دوم ۱۳۸۴)
۳٫ (یورگن هابرماس، دگرگونی ساختار حوزه عمومی، ترجمه جمال محمدی، انتشارات نشر افکار، چاپ چهارم ۱۳۹۲)
۴٫ (حمید بشیریه، فرهنگ از نگاه انسان شناسانی، انتشارات نگاه معاصر، چاپ دوم ۱۳۸۵)
۵٫ (حسین بشیریه، نشریه کیان، مقاله پیوندِ فرهنگ ما با دنیا)
۶ . (فصل نامه مطالعات ملی، شماره ۴، مقاله فرهنگ، اجتماع و سرزمین، نوشته کمال پولادی)
۷ . (نوشته کارل اشمیت، به سوی یک نظم نوین جهانی در آمدی بر ناموس زمین، ترجمه علی عباس بیگی و مجتبی گل محمدی، انتشارات نو، چاپ اول ۱۳۸۹)
۸ . (جورجو آگامبن، هویت ها و دهکده جهانی، ترجمه مراد فرهاد پور، انتشارات مرکز، چاپ دوم ۱۳۹۱)
۹٫ (ژاک رانسیر، جهانی شدن، مقاله ی قدرت جهانی شدن بر حیات برهنه، ترجمه امیر هوشنگ افتخاری راد، انتشارات منشور دانش، چاپ اول ۱۳۸۵).
۱۰٫ (عبدالکریم سروش، فربه تر از ایدئولوژی، مقاله در باب توسعه و فرهنگ، انتشارات صراط، چاپ دهم ۱۳۸۸)
۱۱٫ (هربرت مارکوزه، هویت جمعی، ترجمه عبدالرسول خلیلی، انتشارات طرح نو ۱۳۸۷)
۱۲٫ (پیتر چایلدز، مدرنیسم، ترجمه رضا رضایی، انتشارات ماهی، چاپ سوم ۱۳۸۹)
۱۳٫ (گلن وارد، پست مدرنیسم، ترجمه قادر فخر رنجبری و ابوذر کرمی، انتشارات ماهی، چاپ سوم ۱۳۸۹)

حسین فیروزه
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۱ به سردبیری حسین فیروزه)

درباره ehsan

Check Also

کتابت بزرگ‌ترین قرآن جهان

 کتابت بزرگ‌ترین قرآن جهان توسط استاد اسماعیلی‌ قوچانی به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *