روایتی از چند روز زندگی سردار عیوض خان جلالی

از خیانت حرم سرای قجری تا دفاع از کیان ملک پدری

روایتی از چند روز زندگی سردار عیوض خان جلالی به قلممسعود نوربخش

از لابه لای تکه سفال های نهفته در دل خاک و از میان نقوش نگاشته شده بر دیواره ی غارها، از صدای چکش هایی که در طول تاریخ بر قلم ها کوبیده می شدند تا حکایت رزم و پیکارهای مبارزان و دلاورمردان در میدان های نبرد را بر روی چهره ی استوار تخته سنگ ها برای آیندگان حک کنند و همچنین از ضرباهنگ پنجه هایی که روایتگران و بخشی ها بر سیم های ابریشمین دوتار خود می زنند می توان نوای آشنای حماسه هایی را دریافت که بیانگر پاکبازی و راست بازی های امیران و دلاورمردان این سرزمین است. سرزمینی که در طول تاریخ بارها مورد هجوم دشمنان قرار گرفته ولی به دلیل قوام و غنای فرهنگی خود هیچ گاه از اصل خود دور نشده است.
این نوشتار روایتی آزاد است از آن چه که در مدت دوازده سال پایانی عمر بر یکی از دلاورمردان خطه ی خراسان رفته. حکایت مقاومت سردار عیوض خان جلالی در مقابل سپاه روسیه ی تزاری.
سردار عیوض خان جلالی رئیس ایل و تیره ی جلالی، از اقوام کرمانج، در دوره ی حکومت ناصر الدین شاه قاجار بود. ایل جلالی مدت ها بر منطقه ی فیروزه، در آن سوی مرزهای شمالی شهرستان شیروان در استان خراسان شمالی و در کنار کوه های کپه داغ و مارکو که دارای اهمیت سیاسی و جغرافیایی فراوان است، به صورت اجدادی حکومت می کردند. در دوره ی سلطنت ناصرالدین شاه قاجار جنگ های بسیاری میان ایران و تزار روسیه، الکساندر سوم، در گرفت و طی این جنگ ها و همچنین برای تامین هزینه ی مسافرت های شاه قاجار به فرنگ، طی قرارداد هایی بسیاری از مناطق و خاک ایران به روسیه واگذار شد. یکی از مناطقی که به دلیل ترس و جبن پادشاه قاجار از ارتش مشق کرده ی روسیه به تزار الکساندر سوم واگذار شد منطقه ی زیبا و خوش آب و هوای فیروزه بود. ناصرالدین شاه قاجار طی قرارداد آخال مناطقی از فیروزه و کوه ها و حوزه ی آبریز رودخانه ی فیروزه را به تزار روسیه واگذار کرد و سپس در نامه ای به سردار عیوض خان جلالی که حاکم وقت فیروزه بود دستور داد به همراه ایل و تبار خود و همه ی ساکنان شهر فیروزه آن منطقه را تخلیه کند و به ارتش روسیه تحویل دهد و خود در حدفاصل چناران تا قوچان ساکن شود و در نامه های دیگری از امیرحسین خان شجاع الدوله حاکم قوچان و یار محمد خان حاکم بجنورد خواسته بود تا زمین و لوازم زندگی را برای ساکنان فیروزه فراهم کنند.
سردار عیوض خان جلالی از طایفه ی کرمانج هایی بود که در زمان حکومت صفویه به شمال خراسان کوچانده شده بودند تا از مرزهای شمال شرق کشور نگهبانی دهند و همه ی اجدادش جان خود را برای دفاع از مرزهای میهن مقدس خود داده بودند تخلیه ی فیروزه بر وی گران آمد و به مخالفت با فرمان پادشاه قاجار پرداخت و تصمیم گرفت تا به هر قیمتی فیروزه را به ارتش روسیه تحویل ندهد. در ابتدای کار از امیرحسین خان شجاع الدوله حاکم قدرتمند قوچان و یار محمد خان حاکم بجنورد درخواست کمک و میانجیگری در دربار شاه قاجار را می کند ولی هردو تن، وی را به گردن نهادن بر فرمان شاه فرامی خوانند. در کمال ناامیدی به شهر خود بازمی گردد و ادوات جنگی مورد نیاز برای مقاومت در مقابل سپاه روسیه ی تزاری فراهم می کند.
به مدت ۱۲ سال سردار عیوض خان جلالی در محل تنگه ی مارکو که تنها راه ورود به فیروزه و بعد از آن میهن عزیزمان بود به همراه یاران باوفا و غیور خود مقاومت می کند و سپاه روسیه را پشت تنگه نگاه می دارد تا اینکه پس از ۱۲ سال تزار روسیه که ارتش سنگین و پرساز و برگ خود را در مقابل رشادت های سردار و یاران باوفایش ناتوان می بیند از پادشاه قاجار درخواست کمک می کند. ناصرالدین شاه قاجار بعد از رسیدن پیک تزار روس به دربار و خبردار شدن از سرپیچی سردار عیوض خان از فرمان خود لشکری از قزاق های مستقر در خراسان را به فیروزه اعزام می کند تا به مقابله با سردار و یارانش پرداخته و آنها را از پشت و از سمت سرحدات داخلی فیروزه غافلگیر کنند. با رسیدن لشگر قزاق سردار عیوض خان که به دلیل تعداد کم نفرات و نبود مهمات کافی قادر به جنگیدن در دو جبهه نبود با خیانت پادشاه قاجار مواجه می شود و سرانجام برروی تپه ای در مسیر فیروزه به قوچان محاصره شده و به دست سربازان روسیه کشته می شود.
مبارزه در مقابل تجاوز روسیه به خاک ایران با مرگ سردار پایان نمی پذیرد و پس از کشته شدن وی، خواهرش تحفه گل با برداشتن تفنگ سردار مبارزه را ادامه می دهد تا تاریخ برای آیندگان روایت کند دلاوری و پایمردی اقوام مختلف ایران برای حفظ خاک میهن را.
آن چه که در ادامه می آید برداشتی آزاد و آفرینش ادبی از چند روز مبارزه ی سردار از زبان خودش است.

***

روز گذشته اندکی بعد از اینکه پرتوهای خورشید تپه ها را گرم کرد به چادر دردی خان رفتم و به او گفتم چیز زیادی از مهمات و فشنگ ها باقی نمانده است. تصمیم بر این شد که دو تن از جوانان را به فیروزه روانه کنیم تا مقدمات تخلیه ی شهر را فراهم کنند. هفت روز از حمله ی چندین باره ی کافمن با سپاه تا دندان مسلحش می گذرد، اگر دیروز جوانان ما در تله ی کافمن نمی افتادند و گول عقب نشینی دروغین وی را نمی خوردند شاید می توانستیم چند روز دیگر هم بر این دوازده سال مقاومت بیافزاییم. در چادر دردی خان وقتی به این نتیجه رسیدیم که باید شهر را تخلیه کنیم حزنی عظیم سراسر وجودم را فراگرفت، احساس کردم غم غربتی سنگین بر شانه هایم نشسته است. بعد از این همه سال چگونه به همسرم و تحفه گل خواهرم باید می گفتم تا شهر را تخلیه کنند؟
از چادر دردی خان که بیرون آمدم لختی درنگ کردم، تمام نفرات باقی مانده را فراخواندم تا دور چادر جمع شوند، به چهره هایشان که نظر انداختم خستگی در آن چهره ها موج می زد ولی شوق مبارزه و تاختن که در چشمانشان بود، نمی گذاشت به راحتی بگویم باید به دلیل کمبود فشنگ مارکو را رها کرده و به سمت فیروزه عقب نشینی کنیم. گویی زبانم را عقرب زده بود و در کامم نمی چرخید، بالاخره گفتم:
«برادران، یاران باوفا، شما همیشه از دستورات من اطاعت کرده اید و در سختی و آسانی مرا تنها نگذاشته اید، امروز روزی است که باید بعد از دوازده سال مبارزه این تنگه را ترک کنیم چرا که فشنگ های ما رو به اتمام است و اگر بخواهیم در همین مکان به مبارزه بپردازیم تا نماز عصر هم دوام نمی آوریم، من قبل از طلوع آفتاب دو نفر را به فیروزه فرستادم تا مقدمات خروج زن ها و کودکان را از شهر فراهم کنند خود ما هم باید هرچه سریعتر به فیروزه برویم و ادامه ی جنگ را در شهر انجام دهیم، اینگونه تلفات کمتری خواهیم داشت و احتمال شکست آنها بیشتر است…». یار علی جوانی که تازه به گروه ما پیوسته بود قبول نمی کرد چرا که سه تن از برادرانش در تنگه ی مارکو کشته شده بودند. قرار بر این شد تا در اینجا بماند و خبر عبور سپاه روس را به ما برساند.

***

دل نگران خانواده هستم. دو روز پیش وقتی شیلان دختر کوچکم را بغل می کردم، به خاطر دور شدن از من بی تابی می کرد، تحفه گل که همیشه لباس مردانه می پوشید راضی به رفتن نمی شد، به او گفتم:« اگر شما به همراه بقیه نروی، نگرانی سفر مردم فیروزه هم بر مشکلاتمان فزونی می یابد، میخواهم آنها را به تو بسپارم … کسی نمی داند در جنگ چند نفر زنده خواهند ماند و بر سر مردم فیروزه چه خواهد آمد، حضور شما در کنار بازماندگان خیالم را آسوده می کند». اینگونه راضی شد تا حداقل همراه کاروان عازم قوچان شود و پس از همراهی مردم تا قوچان، برگردد تا کنار ما مبارزه را ادامه دهد.
کاروان پیران، زنان و بچه ها در گرگ و میش صبح حرکت کرد، روی تپه های اطراف شهر با خانواده خداحافظی کردم و به تماشایشان ایستادم، آن قدر که از آن ها فقط خاطرشان در مسیر دیده می شد. هرچه کاروان دورتر می شد و در مسیر قوچان بیشتر به پیش می رفت شکل کاروان بیشتر و بیشتر برایم ظاهر مشتی را می گرفت که به سمت قوچان روانه بود و هرچه دورتر می شد بسته تر و محکم تر می گشت. آه شجاع الدوله… . با دور شدن کاروان این اندیشه در من قوت می گرفت که آیا فرستادن آنها با تحفه گل کار درستی بود؟ در همین فکر بودم که صدای سم اسبی را از دور شنیدم که به تاخت نزدیک می شد. یارعلی بود، وقتی که نزدیک تر رسید متوجه زخم ها و خونی که از وی رفته بود شدم. به سمت او رفتم در حالی که جانی برایش نمانده بود خبر گذشتن سپاه روسیه را از تنگه ی مارکو داد و خبر هولناک تر که با شنیدن آن کمرم شکست، خبر حرکت لشگر قزاق (قزاق ها ارتشی ساماندهی شده توسط سلسه ی قاجاریه برای حفاظت از کشور در مقابل اعتراضات مردم در نقاط مختلف کشور بودند.) با فرماندهی علاء الدوله به سمت فیروزه بود. خبر خیانت پادشاه قاجار. احساس کردم تمام کوه ها بر روی من آوار شده است. اگر تحفه گل در راه با قزاق ها رو به رو می شد چه؟ رو به آسمان کردم و فریاد زدم:« خدایا آیا در زمینت نقطه ی امنی برای مردم من نیست؟» دردی خان دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت :« آنها را به خدا بسپار، خودش از آن ها مراقبت خواهد کرد.»

***

خطوط مقاومت را به شهر منتقل کرده بودیم. فیروزه بدون مردمش برایم غریب بود. احساس غربت و بغض گلویم را می فشرد، به دیگران نگاه کردم تا ببینم آیا فقط من اینگونه هستم یا نه؟ همه با بغضی فروکوفته در گلو به انتظار رسیدن سپاه کافمن نشسته بودند. شاید بتوانم با علاء الدوله صحبت کنم و او را از این کار منصرف کنم. بیگ محمد را فرستادم تا هم موقعیت سپاه قزاق ها را پیدا کند و هم با علاء الدوله مذاکره کند تا شاید مجبور به جنگ در دو جبهه نباشیم. تا الان باید برمی گشت.
نماز مغرب را به جماعت خواندیم و اندکی پس از سلام های نماز بود که بیگ محمد برگشت، علاء الدوله در نامه ای مختصر جواب من را داده بود: «تو خودت در مقابل فرمان قبله ی عالم سرکشی کردی و من از خود شاه فرمان به قتل تو دارم. دیگر دیر شده و منتظر شکسته شدن خود باش.» به یاد دیدار با شاه قاجار در کاخ یارمحمدخان افتادم. زمانی که به شاه هوس باز قاجار گفتم زمین ها و مساجد و خانه های ما در فیروزه است و استخوان های پدرانمان در این زمین دفن است فقط خندید و گفت به شجاع الدوله دستور داده تا به ما زمین دهد. نه وعده ی حکومت شیروان و نه طمع زمین های شجاع الدوله نمی توانست ما را از فیروزه خارج کند. شاید باید به حرف فرج الله گوش می دادم و همان شب آن مرد هوس باز را می کشتم. ولی اگر این کار را می کردم آیندگان در مورد من و ایل جلالی چه فکر می کردند؟ ما هیچ گاه از پشت به کسی خنجر نمی زنیم. این از مسلمانی به دور است. غرق در این اندیشه ها متوجه دور شدنم از اردو نشدم. در قبرستان بودم و بر سر مزار کشته شدگان این چند سال مقاومت. غیرآت اسب عجیبی بود، در چنین موقعیتی من را به اینجا آورده ای که چه بگویی؟ به درستی که غیر از دیگر اسب ها هستی و سزاوار نامی این چنین. با آن یال های شانه کرده ی زیبا و موی تنت که مانند اطلس برق می زند. یادم نمی رود در جوانی در مسابقات چگونه سم بر زمین می کوبیدی و برای تاخت بی تابی می کردی. امیدوارم که سوارکار لایقی برای تو بوده باشم.
در راه برگشت به اردو چشمم به ماده گرگی افتاد که زخمی گلوله بود و توله هایش کنارش بر روی زمین خفته بودند، حتما کار سپاه کافمن است چراکه من به همه سپرده ام فشنگ هایشان را بیخودی هدر ندهند. یعنی اینقدر به ما نزدیک شده اند؟

***

تاریکی بر همه ی فیروزه سایه افکنده است. به اردو رسیدم و در میان یاران قدم زدم. خبری از سنگینی و دلمردگی قبل از نماز در بین افراد نیست. لشگر کم شمارمان که از یک صد نفر هم تجاوز نمی کرد در چند حلقه گرد آتش نشسته بودند و سعی می کردند با گفتگو دلتنگی هایشان را از هم مخفی نگاه دارند. چند نفر را برای نگهبانی به ورودی رودخانه فرستاده ام. از داخل چادر دردی خان صدای تلاوت قرآن می آید. به سمت رودخانه می روم تا از آن ها خبردار شوم. صدای رودخانه می آید که به سمت قوچان در حرکت است ولی کسی به آن اهمیتی نمی دهد. شاید فردا این رودخانه مسئول بردن خبر کشته شدن من و یارانم به قوچان باشد. …آه شجاع الدوله.
اندکی همراه نگهبانانی که برای این منطقه گمارده ام کنار آتش می نشینم و با خود فکر می کنم، چه شد که این ترس و جبن گریبان گیر پادشاه ایران شده است؟ به علاء الدوله فکر میکنم و اینکه چرا شاه قاجار کارهای بزرگ را به افرادی می سپارد که شایسته ی آن نیستند؟ چرا مردم کشور خود را به روسیه که در تمام طول تاریخ دشمن قسم خورده ی ما بوده می فروشد؟ چرا این همه تاریکی و سیاهی بر این کشور سایه افکنده و سیاه ترین عصر تاریخ آن را رقم زده و هیچ کس به مبارزه با آن برنمی خیزد؟ صحنه های ملاقات با شجاع الدوله در خاطرم می چرخد و گفت و گویی که با وی داشتم، وقتی دوباره برای تهیه ی تدارکات و نفرات به قوچان رفتم من را به سخره گرفت و گفت حتی یک ماه هم نمی توانی در مقابل ارتش روسیه دوام بیاوری. اکنون پس از دوازده سال مقاومت در حالی که مجبوریم هم با بیگانه بجنگیم و هم با خودی، وی در قصر خود آرام نشسته است و به عاقبت کار ما فکر می کند. امیدوارم این موضوع برای آیندگان ما درس عبرتی باشد. آیا بعد از من کسانی هستند که مقاومت را ادامه دهند؟ کاش در این چند سال فرصتی می داشتم تا دوباره به پابوسی حرم مطهر سلطان خراسان علی ابن موسی الرضا برم. برمی خیزم رو به مشهد از وی کمک می طلبم و نگهبانان را ترک می کنم.
نخستین بار در صبح یک روز دلپذیر بهاری بود که پیک شاه قاجار وارد فیروزه شد. در شهر به راحتی خانه ی من را پیدا کرده بود. در مهمانخانه همراه دردی خان و فرج الله و تحفه گل نشسته بودیم که پیک شاه نامه ی بردگی ما را قرائت کرد و بعد هم درحالی که پک به قلیان می زد رو به ما کرد و گفت:« بزرگان ایل جلالی باید این مثل را سرلوحه ی کار خود قرار دهند که میگوید صلاح کار ملک خویش خسروان دانند.» پیک شاه دو روزی مهمان ما بود و سپس رهسپار تهران شد. شاه ترسوی قاجار من را به تسلیم کردن فیروزه به تزار روس فرمان داده بود، چطور می توانستم تن به این ننگ بدهم؟ اجداد من برای حفظ این منطقه جان خود را داده بودند و من هم باید مانند آنان از این سرزمین دفاع می کردم. نامه ی پادشاه قاجار سرشار از بی احترامی به من و اهالی فیروزه بود. در نامه اش ایل جلالی را نصیحت به فرمانبرداری از اوامر ملوکانه ی خویش کرده بود و من را فرزند خویش خوانده بود. فرج الله می خواست سر پیک قاجار را ببرد و به تهران بفرستد تا این مردک هوس باز بفهمد با چه کسانی طرف است و فیروزه هیچ گاه نه گردن به بندگی شاهان بی مایه ی قاجار می نهد و نه یوغ بردگی بیگانه را تحمل می کند ولی از میهمان کشی جلوگیری کردم.
بعد از رفتن پیک به همراه بزرگان ایل به قوچان رفتم تا از شجاع الدوله بخواهم برای فیروزه نزد درباریان میانجیگری کند و شاه را از این کار باز بدارد ولی نپذیرفت و گفت: «این کار یعنی مخالفت با فرمان شاه و من چنین کاری نمی کنم». از شجاع الدوله که ناامید شدم نزد یارمحمدخان حاکم بجنورد رفتم تا از او درخواست میانجیگری کنم ولی او هم همین پاسخ را به من داد. خبر آمدن شاه به بجنورد را شنیدم و مدتی در عمارت یارمحمدخان ماندم تا شاه را ببینم و از خود او بخواهم ولی شاه قاجار که فقط معاشرت با زنان حرمسرای خویش را می دانست و تا کنون جز برای مراسمات شمشیر به کمر نبسته بود چگونه می توانست تن به مقاومت در مقابل سپاه روسیه بدهد؟
به یاد روزهای خوشی که در فیروزه گذراندیم، می افتم. به یاد سوارکاری ها و مسابقات، به یاد شکار کبک و قوچ، به یاد روزهای ابتدای آشناییم با همسرم. اکنون کاروان کجاست؟ آیا به قوچان رسیده است؟ نکند در بین راه گرفتار راهزنان و یا لشگر قزاق شده باشند؟ قلبم به درد می آید دستانم را بر روی صورتم می گذارم و آهسته چند قطره اشک میریزم. دلم از این بی لیاقتی و خیانت های پادشاه قاجار پر درد است.
سردی هوا و نم نم باران مرا به خود می آورد. چیزی به اذان صبح نمانده است، خوابم برده بود ولی باران بیدارم کرد. خواب خوشی می دیدم. خواب روزهایی که شیلان تازه به دنیا آمده بود و من از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. باید به قابله صلتی نیکو می دادم، دستور دادم چهار گوسفند از گله ی خودم را به انتخاب خودش به وی دهند.
از مناره های مسجد صدای اذان می آید، با تعجب به مناره نگاه می کنم و فرج الله را می بینم که دارد اذان می گوید. صدای اذان شعله ی امیدی در دلم روشن می کند، شاید دوباره بتوانم در فیروزه با سرافرازی قدم بزنم.

***

نماز صبح را به جماعت خواندیم. آفتاب کم کم رخ برمی کشد. سنگر ها را به گونه ای ساخته بودیم تا در چند مرحله از ورود ارتش روس به داخل شهر جلوگیری کنیم. عده ای را نیز بر روی پشت بام ها گماشته بودیم تا از آن جا بتوانند تیراندازی کنند. این گونه اگر مقاومتمان شکسته می شد می توانستیم به سمت کوه ها عقب نشینی کنیم و مدتی در کوهستان پناه بگیریم.
هنوز آفتاب کامل بر فیروزه نتابیده بود و فیروزه را روشن نکرده بود که طلایه ی سپاه کافمن از دور هویدا شد. همه در سنگر ها کمین کرده بودند و جنگ با شلیک گلوله های توپ سپاه کافمن آغاز شد. سنگرها یکی یکی منهدم می شدند. اسب ها رم کرده بودند. مقاومت کردن در این نقطه فایده نداشت. غیرآت را سوار شدم و به همراه بقیه به داخل شهر عقب نشینی کردم. سپاه این سگ ریش قرمز مانند سیلی از خون همچنان جلو می آمد و دشت را می بلعید. داخل شهر که رسیدیم چیز زیادی از نفرات مان باقی نمانده بود. به زحمت به سی نفر می رسیدیم. سپاه کافمن خیلی پیشروی کرده بود ولی خبری از علاءالدوله نبود. تصمیم گرفتیم تا چیزی برای روسها باقی نگذاریم به همین دلیل همه ی اسب ها و قاطرها را پی کردیم و شترها را کشتیم. به همراه باقی مانده ی نفرات به کوه ها پناه بردیم تا از آن جا با روس ها درگیر شویم. پشت صخره ها و در میان یال کوه پناه گرفته بودیم که متوجه تیراندازی از پشت سر خود شدیم. خیانت از پشت کوه بر مقاومت ما رخنه کرده بود. علاءالدوله به همراه سپاهی که در شمار نمی آمد از پشت کوه ما را محاصره کرده بود. از روبه رو با سپاه روس درگیر بودم و از پشت با لشگر قزاق.

***

دیگر همه چیز تمام شد. گلوله ها یک سره پیکر کوه را می خراشیدند. یارانم را می دیدم که در سنگرها توسط گلوله ی قزاق ها و روس ها کشته می شدند و پیکر پاکشان از کوه به پایین می غلتید. هیمن یکی از جوانانی که تازه داماد بود در سنگر کناری غرق در خون در حال جان دادن بود. به سرعت خودم را به بالین وی رساندم و در حالی که حلقه ی نامزدی اش را به دستم می داد در آغوشم جان سپرد. در سنگر خودم دردی خان غرق در خون افتاده بود و جان سپرده بود. قصد داشتم خودم را به او برسانم که سوزشی شدید در ناحیه ی سینه ام احساس کردم. گلوله ای سینه ام را شکافته بود. خودم را به درون سنگر پرت کردم و در کنار دردی خان افتادم. دیگر همه چیز تمام شد. آیا تقدیر من این چنین شوم نوشته شده است؟ هوا کاملا روشن شده بود که صدای توپ های سپاه روس و نفیر گلوله ها کمتر شد. خون روی چشمانم را پوشانده بود و به خوبی نمی توانستم ببینم ولی به گمانم تحفه گل بود که به سمت من می آمد. سبک شده بودم. دیگر همه چیز تمام شده بود و این بار گران از دوشم برداشته شده بود. تحفه گل پنج تیر من را برداشته و حجی محمد او را که تقلا می کرد به سمت روس ها در پایین کوه حمله کند به سمت پشت کوه می کشاند. عده ای از روس ها و قزاق ها به سمت سنگر من می آیند. بیایید تا سرانجام خیانت پادشاه قاجار را ببینید. بیایید تا نشان آزادگی ایل جلالی را در میان پیکرهای به خون غلتیده ی جوانانش جست و جو کنید. بیایید و پایان حدیث سردار عیوض خان جلالی را مشاهده کنید. افسوس که زمان بار دیگر به من مهلت نمی دهد و افسوس که روزگار دوباره جان تازه ای به من نمی بخشد تا به شما نشان دهم چگونه باید در راه دفاع از مرزهای میهن جان فشانی کرد.
اشهد ان لااله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله …

مسعود نوربخش
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

یک نظر ارسال کنید