دمِ نفس (حاج قربان سلیمانی)

دمِ نفس

 

حاج قربان تغزیه‌گردان و نسخه‌گردان خوبی در تعزیه امام حسین علیه‌السلام بود. از دوران کودکی با پای پیاده به علی‌آباد می‌رفتیم برای این‌که هرسال در روز عاشورا تعزیه سنتی و شبیه‌خوانی برگزاری می‌شد و من به همراه پدرم که او هم شبیه‌خوان است همه‌ساله حضور پیدا می‌کردم، نام حاج‌قربان و علی‌رضا به گوشم آشنا بود. حاج قربان تعزیه‌داری و نسخه‌گردانی می‌کرد، در کارش هم وارد بود. به تعزیه‌ها و شبیه‌خوانی‌های علی‌رضا خیلی علاقه داشتم چرا که او یکی از بهترین شبیه‌خوانان نقش حضرت ابوالفضل‌العباس سلام‌ا… علیه و حُرّ ریاحی است و هنوز هم … (هیبت نجیب او در این نقش‌ها همیشه در ذهن من بوده) به این نقش‌ها وابستگی دارد. و این زمینه آشنایی من با خانواده سلیمانی است.
آوازه دوتارش را دورادور می‌دانستم اما اتفاق مبارک بود…
سال ۱۳۷۳ با معرفی استاد کلیم‌ا… توحدی و به دعوت آقای محمدرضا درویشی برای اجرای موسیقی به نخستین همایش هنرمندان آواز نواحی ایران دعوت شدم
[جشنواره آیینه و آواز] توفیق بزرگی بود برایم، چرا که قرار بود در همایشی که حاج قربان و خیلی از بزرگان موسیقی ایران حضور دارند، من هم باشم.
آن موقع ۲۳ سال داشتم و اجرایم از ترانه‌های کردی بود، آواز استاد حسین عزیزی‌پور را هم با دوتار همراهی می‌کردم… زنده‌یاد حاج قربان به من گفت که: متفاوت هستی؟ کی هستی؟ به ترکی خودم را معرفی کردم. مجتبی قیطاقی‌ام. بلافاصله گفت: «نکند نوه خان‌محمد مرحوم باشید» گفتم چرا هستم.
گفت: پدربزرگت را دیده بودی
گفتم: خیر
گفت: هیچ ندیدی… ا… اکبر، یک نظرکردهی کامل بود، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: او استاد من بود و خیلی مرا تشویق می‌کرد و می‌گفت تو پنجه قوی‌ای داری هیچ‌کس با تو نمی‌تواند پنجه بیاندازد، خدا رحمتش کند بخشی قهاری بود …
بعد از این گفت‌وگو حکایت فرق داشت، اجرایم را رصد کرده بود و گفت من با تو کار دارم! این شروع مبارکی برایم بود، نصحیت ظریف و مؤثر ایشان و نیز علی‌رضا در آن سفر برایم گره‌گشا بود.
حاج قربان نمونه کامل بخشی‌ها بود، مردم او را پذیرفته بودند.
بزرگواری و انسانیت والا، نجابت فوق‌العاده، ادب زیبا، معرفت بسیار او در رفتار انسانی و هنرمندی که هنرمند بودن را به خودش زیبنده کرده بود، علم بالای او در موسیقی منطقه و نوازندگی دوتار رعایت ظرافت‌های آوازی با دقت در بیان کلمات و نیز درک عمیق مفاهیم و معانی ‌آن‌ها که در اجرایی موسیقایی به واقع ارکستری کامل بود- شیرین حکایت می‌کرد، نفس گرمی داشت که لازمه نقالی و حکایت بود، اصلاً بخشی‌گری در باور مردم شمال خراسان «دَمِ نَفَس» می‌خواهد که او داشت.
حاج قربان به واسطه ویژگی‌هایی که داشت و شأنی که در سیر و سلوک بندگی پیدا کرده بود مردم او را پذیرفته بودند و او بخشی از مردم بود.
دستت را می‌گرفت و به تاریخ می‌برد…
حاجی وقتی از سفرهایش برایم تعریف می‌کرد وقتی اجراهایش را تشریح می‌کرد فوق‌العاده بود.
حافظه عجیبی داشت، دقت نظر او در ظرایف و پیچیدگی‌ها مثال‌زدنی است، وقتی برایم از برج ایفل پاریس سخن می‌گفت و این‌که دقت کرده بود چند تا پله دارد، با چه ارتفاعی و با چه سازه‌ای ساخته شده و با تأکید می‌گفت در «کل این عظمت، دریغ از یک خال‌جوش» و یا وقتی از موزه لوور برایم صحبت می‌کرد، احساس می‌کردم دستم را گرفته و با هم قدم می‌زنیم و او موزه را قسمت به قسمت معرفی می‌کند و این دقت‌نظر در ظرایف، لازمه بخشی‌گری است. حافظه فوق‌العاده و ذهن سرشار ایشان در یادگیری و حفظ مقام‌ها و داستان‌ها و افسانه‌ها و … هم بسیار مؤثر و تعیین‌کننده بود تا از او روایت‌گری دقیق بسازد و به همین علت میراث‌داری قوی برای فرهنگ و هنر منطقه بود.
بدون وضو دست به ساز نمی‌زد…
من شنیده بودم که بخشی‌ها بدون وضو دست به ساز نمی‌برند اما ندیده بودم. حاج قربان را دیدم که بدون وضوع دست به ساز نمی‌زند و به من می‌گفت: «مجتبی‌جان وضو گرفتن شروع مبارکی می‌تواند باشد… تو را کمک می‌کند». خداوندا من شاهدم که ریا نمی‌کرد و حقیقت دلش بود و می‌خواست از سر صدق و صفا وارد شود که از شروط مهم بندگی است، شاید هم شرط اول… خدایا به حاج قربان چه نفسی داده بودی؟!…
نمازش را دوست داشت
نماز خواندنش در منزل دیدنی بود و تلاش در اول وقت نماز گذاردن داشت، معمولاً کاری را بدون باور انجام نمی‌داد و نمازش هم حاصل باورش بود و از سر صدق، از سر صفا، از سر سپاس به نماز می‌ایستاد و از نماز لذت می‌برد و این لذت را با تمام وجود حس می‌کرد و باور کنید عاشق نمازخواندن بودم، همه‌اش حضور بود، ا… اکبر!
ماجرای تکه گِل لای شال کمربندش مدت‌ها ذهنم را درگیر کرده بود… البته هنوز هم!!!
سال ۱۹۹۱ میلادی افتخاری نصیب آوینیون شده بود و از ایران کسانی چون روانشاد شامیرزا مرادی، نظرلی محجوبی، حاج قربان سلیمانی و … به آنجا قدم گذاشته بودند، سُرنانوازی افسانه‌ای شامیرزا، هیبت‌های نظرلی بخشی به هنگام دوتارنوازی و خواندن آواز دیدنی بودن می‌دانید که نظرلی یعنی نظرکرده و بخشی هم یعنی نظرکرده و نظرلی- و حاج قربان که به قول روزنامه‌های پاریس «درهای بهشت را به روی غرب گشود، آن هم با دوتارش» – لوموند لیبراسیون، برای من از آوینیون ماجرایی تعریف کرد که من ندیدم جایی تعریف کرده باشد و هر وقت یادم می‌آید روزها با آن ذهنم درگیر می‌شود، زنده‌یاد می‌گفت با زبان ترکی «مجتبی اول گئِجه، اول کی برنامه ده…» «مجتبی در اولین اجرایمان در شب اول که قرار بود بیست دقیقه ساز بزنیم بیشتر شد و ماجرا به طول انجامید و به درخواست مردم و مسئولین آن‌ها و نیز گروه ایرانی برنامه که دو ساعت طول کشید، در پایان این دو ساعت بعد از هجوم جمعیت و عکس‌های یادگاری فرانسوی‌ها و امضاءها و … با همان لباس‌های محلی به هتل محل اقامت برگشتیم، شال کمرم را باز کردم، اِ… اِ… «علی‌رضا بو نَه مَه دِه؟!» (علی‌رضا این چیه؟!) علی‌رضا با تعجب نگاه کرد و گفت یا حواس شما بوده یا حواس مادرم که لابه‌لای لباس‌هایت را نگاه نمی‌کند. خوب شد مردم این تکه گِل را ندیدند وگرنه می‌فهمیدند، از ده علی‌آباد آمده‌ایم! علی‌رضا این را به شوخی گفت و کلی خندیدیم. یک دفعه یادم آمد که قبل از رفتن، من مهری برداشتم که اگر برنامه‌هایمان طول کشید همان‌جا نمازم را بخوانم و این همان مهر نماز بود که در اثر خیس شدن از عرق گرمای بدن من به موقع اجرا گِل شده بود و برایم خاطره شیرینی گذاشته بود.»
این همان دغدغه‌ نماز بود که مُهر نمازش را از علی‌آباد با خودش به فرانسه برده بود…!
شعور موسیقی‌دانی داشت…
استاد، موسیقی‌دانی با شعور بود و چرایی زندگی هنری‌اش را می‌دانست، چرایی هنرمندی‌اش را می‌دانست و حضورش در مجالس مختلف ناشی از همین شعور بود، از کلک خیال‌انگیز آفرینش و هستی به حد خودش فهمی کرده بود لذا در اثر آن به یک ترکیب‌بندی و کمپوزیسون زیبای رفتاری رسیده بود.
حد خودش را می‌دانست، رسم خودش را می‌دانست، همه می‌دانند که در مجالس مناسب‌خوان خوبی بود هم‌چنان که در گفتار و کردارش مناسب‌دان باشعوری بود.
انتخاب شعر و مقامش نسبت به هر مجلسی فوق‌العاده بود.
اغراق نمی‌کرد، واقعاً با سازش حرف می‌زد او و سازش زبان همدیگر را می‌فهمیدند.
ماجرای تالار تئاتر شهر را در سال ۱۳۶۹ جشنواره بین‌المللی موسیقی فجر را خودش برای نشریان صحبت کرد. این‌که چه حرف‌هایی بین او و سازش رد و بدل شده بود…
حاج قربان می‌گفت که «این ساز است که تصمیم می‌گیرد چه هنگام میل به نوازش دارد» و او زبان سازش را می‌فهمید که در واقع زبان خودش را، در این دنیا خیلی‌ها هستند که زبان خودشان را نمی‌فهمند. حاج قربان زبان خودش را می‌فهمید می‌گفت «مجتبی‌جان ساز را برداشتی با اولین پنجه باید بفهمی که ساز جواب می‌دهد یا خیر، برنامه‌ات گل می‌کند و همه را جذب می‌کند یا خیر. اگر نفهمیدی هنوز خیلی کار داری!…»
البته این درس‌ها، درس‌های ابتدایی ساز نبود بلکه از جمله درس‌های تکمیلی دانش بخشی‌گری بود و از جمله رموز سیر و سلوک بود که برای هر کس و هر مخاطبی نمی‌گفت.
احیای یک سنت حسنه بخشی‌ها در همایش نخستین آواها و نواهای خراسان
دی‌ماه ۱۳۸۵ در کاشمر همایشی برگزارگردید از سلسله همایش‌های آواها و نواهای خراسان و به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی که دبیر آن همایش بودم، به همان صورتی که طراحش را ارایه داده بودم تصویب شده بود و قرار بود چهل نفر از هنرمندان برجسته‌ی موسیقی خراسان گرد هم بیایند و تجلیل شوند و ضمناً تلاشی باشد برای معرفی موسیقی خراسان و استعدادهای جوان‌تر آن به نسل امروز و جامعه، همایش در دو روز برگزار گردید. برای روز دوم به همراه جناب آقای هوشنگ جاوید از پژوهشگران پرتلاش عرصه فرهنگ بومی و موسیقی نواحی ایران طراحی داشتیم برای احیای یک سنت دیرینه، بهترین گزینه برای انجام این مهم حاج قربان بود و بس و با توافق صد در صدی از جانب هر دوی ما با حاج قربان صحبت کردیم ضمن این‌که واهمه داشتیم و با احتیاط بحث را شروع کردیم و با یک مقدمه‌چینی مفصل، که خود ایشان کار را برای ما راحت کرد و جانِ کلام را گفت و پذیرفت که این کار را انجام دهد، نکته جالب این‌که گفتند «من خودم به دنبال فرصتی بودم که این کار را بکنم و چه فضایلی از این بهتر و با بودن شماها این کار به ثمر می‌نشیند و مجتبی‌جان هر وقت اشاره کردی من آماده‌ام» تا اینجای کار با آقای هوشنگ (به قول حاج قربان) قند توی دلمان آب شده بود.
وقت موعود فرا رسید، بعد از مقدمه‌ای توسط من و مجری برنامه مراسم، به بهترین شکل ممکن زمینه آماده شد، سالن فرهنگسرای «سرو» کاشمر مملو از جمعیت مشتاق خراسانی و غیرخراسانی بود و حاج قربان بعد از اجرای ‌آخرش در این همایش ساز را کنار گذاشت و گفت: «می‌خواهم امروز به رسم بخشی‌های قدیم یک سنتی را انجام دهم، حالا من پیر شده‌ام می‌خواهم سازم را به علی‌رضا بدهم، در حضور شما و به شهادت شما، از ایشان هم می‌خواهم که در حضور شما قول بدهند که هنرمند خوب و شایسته‌ای باشد، آقای جعفری بیابند. آقای جعفری (مدیر کل فرهنگ و ارشاد ا سلامی خراسان رضوی) آمد تا در این قسمت استاد را همراهی کند، ایشان هم سنگ تمام گذاشت، اتفاق، اتفاق معمولی نبود، نمی‌دانم چرا وجودم را سراسر نگرانی فراگرفته بود، به قول کردها «بی‌هه دور» بودم، با این‌که موفق شده بودیم به بهترین شکل فرهنگی یک سنت را احیاء کنیم، اما ریا نباشد من سراسر مراسم اشک ریختم همه گریستند.
این قضیه را از دلم بیرون نریختم اما از همان لحظه‌ای که ساز را به علی‌رضا تحویل داد- با این‌که علی‌رضا شاگرد شایسته‌ای است و هم انسان درستی که نشان از پدر دارد- شمارش معکوس حاج قربان برای من به عنوان یکی از شاگردانش آغاز شد و در طول این مدت عذاب بزرگی شده بود و دوست نداشتم حاج قربان صحنه را واگذار کند. نمی‌دانم چرا این‌چنین احساسی به من دست داده بود؟
از تحویل ساز به علی‌رضا تا روز پروازش به دنیای دیگر دقیقاً یک سال و اندی گذشت، که این هم برای من همواره جای دقت و تأمل باقی می‌گذارد. البته خوشحالم از کار فرهنگی صورت گرفته، اما از نظر عاطفی و آداب استاد و شاگردی هر وقت یادم می‌آید، اشک در چشمانم جمع می‌شود، حتی یک شب خودم را سرزنش کردم و کم آورده بودم…!
در هر صورت پایین برویم، بالا برویم من چشمم به دنبال حاج قربان مانده است…! هرچند دوازده ساعت قبل از پروازش رسماً از هم خداحافظی کردیم اما دلیل نمی‌شود که دلم برایش تنگ نشود…
بگذارید، مابقی حرف‌ها هم برای دل خودم بماند…

مجتبی قیطاقی
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

یک نظر ارسال کنید