جعفر قلی عارف بزرگ قوچانی

جعفر قلی عارف بزرگ قوچانی

این مقاله‌ی جعفرقلی‌شناسی را که تقدیم حضور شما خردمندان و فرهیختگان علاقه‌مند به سرزمین قوچان و مردمش می‌نمایم بنا به خواست آقای حسین فیروزه سردبیر مجله‌ی وزین اترک در مورد قوچان‌شناسی عرضه می‌دارم که شایستگی خود را در تهیه‌ و تدوین و تنظیم مطالب مجله‌ی اترک به ظهور رساندند و از ایشان و حامیان و همکارانش نیز تقدیر و سپاسگزاری می‌نمایم. به‌ویژه از شورای محترم شهر قوچان.
اما برگردیم بر سر مطلب از روزی‌که پس از ده‌ها سال اندیشیدن و جست‌وجو نمودن در مورد این شخصیت شناخته‌نشده‌ی جنجالی سرزمین‌مان، دیوان جعفرقلی زنگلی ملک‌الشعرای کرمانج را در سال ۱۳۶۹ چاپ و منتشر نمودم و سرانجام چاپ سوم آن در سال ۱۳۸۷ منتشر گردید، مجموعاً در هر سه مرحله تعداد ۷۰۰۰ نسخه از این کتاب به بازار آمد و مورد استقبال خردمندان و هنرمندان قرار گرفت و که چنین تیراژی در خراسان بی‌سابقه است و این علاقه‌مندی مردم فرهنگ‌دوست را به فرهنگ و تاریخ و فولکورشان نشان می‌دهد.
در این مدت ۲۳ سال همواره چه حضوری چه مکاتبه‌ای و چه تلفنی مورد چندین سؤال بی‌پاسخ قرار گرفته و یک‌جوری از چنگ‌شان به اصطلاح دررفته‌ام. اکنون با چنین فرصتی که پیش آمده، تا آن‌جا بتوانم به این سؤالات پاسخ می‌دهم، باز هم خود عزیزان بهتر می‌دانند که بپذیرند یا نپذیرند. مجموع سؤالات چنین بوده‌اند:
۱٫ اگر جعفرقلی مدرسه نرفته، چگونه این اشعار زیبا و دلنشین را با چهار زبان رایج در منطقه سروده و از آیات قرآن مجید و احادیث معصومین علیهم‌السلام بهره‌برداری کرده است؟ آیا جعفرقلی حافظ قرآن بوده؟
۲٫ آیا مگر او پیغمبر بوده که شخصیتی روحانی در قالب ملواری بر او ظاهر گردد و خواسته‌های خود را بر او القاء نماید؟
۳٫ چگونه بوده که او هر از چندین سال یک‌بار ملواری را می‌دیده و شعله‌ی عشقش تیزتر می‌گشته و آواره‌تر می‌شده است؟
۴٫ آیا جعفرقلی از این عشق مجازی خسته نشده و این‌همه زیبارویان از هندوچین و ایران و گرجستان تا حجاز و یمن و سوریه را که دیده چرا یکی را به‌جای ملواری برای همسری خود برنگزیده و به زندگی راحت‌ بخشی روی نیاورده است؟
۵٫ آیا جعفرقلی در این مسافرت‌های سراسر قاره‌ی آسیا و اروپا که زمان بیش‌تری را می‌طلبد، طی‌الارض می‌کرده؟
۶٫ چگونه بوده که ملواری پیر نمی‌شده و هرگاه خود را نشان می‌داده، هم‌چنان زیبا و جوان و دلفریب بوده؟
۷٫ به‌هرحال آن‌چه در دیوان مذکور آمده و ارتباط جعفرقلی را به جهانی دیگر برملا می‌سازد، کاری بوده در حد اعجاز که غیر از پیغمبران را بدان اقلیم، کسی را یارای گام نهادن نیست؟ مثلاً طی‌الارض نمودن یا مستجات‌الدعوه بودن.
۸٫ سرانجام با همه‌ی این قیل و قال‌ها، موضوع مرگ جعفرقلی چه شد؟ در چه سالی مرد؟ در کجا مرد؟
آری، عزیزانم باز هم عرض می‌کنم که منم همانند شما، غیر از آن‌چه که نوشته‌ام و شما نیز خوانده‌اید، نمی‌دانم و فقط به عرض می‌رسانم اگر ما بیاییم جعفرقلی را با قیاس‌های خودمان در قالب همان حواس پنج‌گانه بسنجیم، به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. مگر این‌که آن حس ششم را باور کنیم که بر ماوراءالطبیعه حکم‌فرماست و آن هم مسأله‌ی روح است. چیزی که تاکنون هیچ‌یک از فلاسفه و عرفا و خردمندان هم نتوانسته‌اند به آن پاسخی قانع‌کننده بدهند، چنان‌که پیغمبر اکرم(ص) نیز در پاسخ آن در برابر مخالفانش عاجز ماند و خداوند بر او وحی فرستاد که به آن‌ها بگو:
«یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» (۱)
بلی، به آن‌ها بگو که موضوع پرسش شما در مورد روح در حیطه‌ی قدرت من نیست و مختص امر پروردگار است.
یا آن‌جا که بار دیگر مشرکین از وی پرسیدند، ا گر تو پیغمبری و همه چیز را می‌دانی، برای خودت یک گنج پیدا کن و از پول آن برای خود پاپوش تهیه کن که پابرهنه راه نروی.
اما باز هم آیه‌‌ی شریفه‌ آمد که به آن‌ها بگو «أنا بشرٌ مِنْکُمْ» (۲) من هم بشری مانند شما هستم و هیچ چیز را غیر از این‌که بر من وحی می‌شود نمی‌دانم.
خوب وقتی پیغمبر آخرالزمان که برترین پیغمبرهای الهی است، اعتراف می‌کند که در مورد روح یعنی همان حواس ششم چیزی نمی‌داند، پس ما کجای کار قرار گرفته‌ایم؟
بار دیگر حضرت امام سجاد بر او ایراد گرفتند که شما گفته‌اید، در خانه‌ها پر فرشتگان ریخته است. پس آن‌ پرها کجا هستند که ما نمی‌بینیم؟ حضرت فرمودند: پرها ریخته و پرها وجود دارند، اما کو آن چشم که پر ببیند؟ آری تمام این سؤال‌ها که پرسیده شده، همه به روح برمی‌گردد که بشر از آن آگاهی کافی ندارد، زیرا خداوند به دنبال همان آیه‌ی (قلِ الرّوح) می‌افزاید که: «وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً».
یعنی ما به بشر از روح مطلق خود که در قالب آدم ابوالبشر دمیدیم، چیزی مرحمت نکردیم، مگر به مقدار بسیار اندکی.
خوب، حالا که به مقدار بسیار اندکی به این بشر فضول اهدا کرده که به سرنوشت جهان چنین اثرات مثبت و منفی داشته و بهره‌برداری‌های خوب و بد کرده و تا آن‌جا پیش رفته که در کاینات هم دخالت کرده و دخل و تصرف نماید و آپولو ۹ را در کره‌ی ما بنشاند و دیگر فضانوردها را در کرات مریخ پیاده کند و نظم آفرینش را مورد سؤال قرار دهد، پس اگر یک مثقال دیگر هم بر آن ذره‌ی اهدایی می‌افزود، ببینید که این آدم فضول چه کارها که نمی‌کرد؟
بنابراین خداوند اندکی علم به بشر داده و مسأله‌ی روح و مسأله‌ی طی‌الارض و مسأله‌ی مستجاب‌الدعوه بودن، ممکن هست، اما برای چه کسانی؟ البته برای کسانی‌که به مرحله‌ی تزکیه‌ی نفس و سیروسلوک رسیده و مقامات عرفانی را طی کرده باشند و از عالم مادیات عبور کرده و به مرحله‌ی معنویات گام گذاشته باشند و به مرحله‌ای از طبقه‌ی دوم روح نزدیک‌تر شده باشند، نه این‌که به مرحله‌ی روح مطلق یا روح افض (۳) ترسیده باشند که حتماً جبرئیل روح‌الامین را هم بدان‌ جایگاه راه نیست و فقط پیغمبر اکرم(ص) یک گام به نزدیک مرحله‌ی افضل نهاد و به قاب و قوسین و ادنی در شب معراج نایل گشت.(۴) جعفرقلی شاعر و عارف بزرگوار، فلسفه‌ی معراج پیغمبر را که روحانی بوده، نه جسمانی در دو ترجیع‌بند به زیبایی تمام بیان فرموده که به نظر حقیر از بهترین معراج‌نامه‌هایی است که به‌وسیله‌ی شعرای فارسی‌زبان سروده شده است.(۵)
البته تا این‌جا به چند سؤال پاسخ آن‌چنانی داده شد، اما برای درک بقیه‌ی سؤال‌ها باید به موضوع مراحل زندگی جعفرقلی در عمر طولانی‌اش و تحولاتی که در افکار و گفتار وی پیش آمده، توجه کنیم، تا پاسخ خویش خویش را دریابیم. به‌نظر حقیر این مراحل را باید حداقل در دو مرحله مورد توجه قرار دهیم.
۱ مرحله‌ی نوجوانی و جوانی و عاشق شدن به‌ ملواری تا بردن او به حرم امام رضا(ع) که از عشق ملواری توبه کند.
۲ مرحله‌ی بعدی که پس از توبه نکردن و فراری شدن به سوی کشورهای عراق و سوریه و حجاز به وقوع می‌پیوندند که در آن‌جا قرائت و کتابت را فراگرفته.
اما مرحله‌ی اول: بی‌گمان جعفرقلی از رفتن به مکتب قلعه‌ گوگان، زادگاهش طفره
می‌روود و در کلاس خواندن قرآن حاضر نمی‌شود، زیرا آن مکتب کوچک و محقر و گفتار عامیانه‌ی علمای آن ذهن جست‌وجوگر و پرتلاطم جعفرقلی را به سوی خود جلب و مجذوب نمی‌کرده است که این موضوع در گفت‌وگو با پیرمردان و پیرزنان گوگان در دیوان مندرج است. (۶)
سرانجام جعفرقلی در مراحل ۱۵-۱۶ سالگی در کنار آن چشمه و چرانیدن گوسفندانش، دچار حالت اشراق می‌گردد و ملواری این زیباروی دلربا ظاهر می‌شود و او را به سویی می‌کشاند که خود نمی‌دانسته چه مشکلات و گرفتاری‌ها و آوارگی‌ها حاصل این آشنایی و عشق‌بازی‌های مجازی ناکام می‌گردد، بدین‌گونه گام به گام در لابه‌لای صفحات دیوان پیش می‌رویم که به سبب کتک خوردن از عموی بی‌رحم خود حاج علی‌‌اصغر، چگونه گریان و نالان خود را در داخل یک تنوری پنهان می‌کند تا صبح گریه و زاری می‌نماید و نزدیکی‌های صبح خواب بر او غالب می‌شود و حضرت امام جعفر صادق(ع) در داخل تنور بر او ظاهر می‌شود و یک جلد قرآن مجید به قول مردم گوگان «قرآن بزرگ جلد چرمی» را به او اهداء کرده و دلداری داده و غایب می‌گردد و جعفرقلی پس از ‌آن راوی قول امام جعفر صادق(ع) می‌گردد و می‌گوید: «جعفرقلی ده ویژی، قول جعفر صادق».
این‌‌جاست که ما باید به قدرت روح اولیاء و ائمه و پیغمبران که مراحل نایل گشتن به آن‌را پیموده و طی‌الارض کرده‌اند، دریابیم که از این لحظه جعفرقلی نیز به آغاز چنان مرحله‌ای گام می‌نهد و دریچه‌ای دیگر از زندگی بر او ظاهر می‌گردد. تا آن‌جا که بار دیگر در عالم رؤیا او را به طبقه‌ای دیگر از عرفان اوج می‌دهند که در شب چهارشنبه‌سوری یا به قول ایشان «آخرچارشنبه» روزهای نزدیک شدن به نوروز باستانی این امر بر او نمایان می‌گردد که صریحاً می‌گوید:
بنابراین در آن شب او دچار چنان حالت صرعی می‌شود که یک دوتار به او اهداء می‌کنند و او را به مراحل سیر و سلوک و توکل راهنمایی کرده و به حیفرها و بخارا که تا آن روز آن‌جاها را ندیده می‌برند و در ‌آن‌جا پرده از رخ ملواری برداشته می‌شود و آن زیبای فتان را می‌بیند و از آن پس جعفرقلی چیزهایی را می‌دیده که پیش از این ملاقات روحانی، هرگز نمی‌دیده است و حجاب از جلو چشمانش برداشته می‌شود و عالم دیگری در نظرش مجسم می‌گردد که به‌دنبال دیدار روی آن صنم بر او رخ می‌دهد. (۷) زیباصنمی که هرگز در هیچ جای جهان و هیچ دیاری نظیر آن‌را ندیده است. در شرح حال باباطاهر کرد همدانی نیز این کرامات و آینده‌نگری را مشاهده می‌نماییم که چگونه سلطان طغرل بنیانگذار پادشاهی سلجوقیان در نیمی از جهان، بوسه بر دست او می‌زند و او حلقه‌ی کوزه‌گلی را در انگشت او می‌کند و می‌گوید: بدین‌گونه سلطنت جهان را بر دست تو کردم. می‌بینیم که بر اثر پیش‌بینی این عارف بزرگ سلاطین سلجوقی ایران و سلاطین ترک عثمانی در روم چه حکومت‌ها و سلطنت‌ها در جهان کردند. پس بنابراین حقایق نمی‌توان آن‌چه را که در پشت پرده وجود داشته و برخی‌ها قادر بوده‌اند آن‌را ببینند، انکار کرده و نادیده بگیریم. اگر باباطاهر با آن کرامات و خردمندی و پاکدامنی و پشت به مادیات کرده و به معنویات و روی آورده در قرن پنجم هجری، یک الف قد بوده، یقیناً هزار سال پس از وی در قرن چهاردهم نیز، جعفرقلی، یک الف قد دیگری بوده است. خداوند شعر، عرفان، موسیقی، تاریخ، حافظ و مفسر قرآن، مستجاب‌الدعوه، تارک دنیا و پیرو راستین چهارده معصوم(ع).
اما ورود به مرحله‌ی دوم زندگی جعفرقلی آن‌جا آغاز می‌شود که اقوام و بستگانش در زمستان به کوه‌ها به دنبال او رفته و او را از میان برف و سرما گرفته و به روستا می‌آورند و زنجیر و قفل به پایش می‌زنند و مراقبت می‌کنند که فرار نکند. تا آن‌گاه که بهار فرامی‌رسد و او را بر پشت شتری بسته و مشهد برده و به حرم امام رضا(ع) هدایت
می‌کنند و از او می‌خواهند تا از عشق ملواری توبه کند، کاری که بیش از یک‌هزار سال پیش با مجنون کرده و او را برای توبه کردن از عشق لیلی به خانه‌ی کعبه بردند که اتو هم گفت:
الهی توبه کردم توبه اولی
زهر چیزی به غیر از عشق لیلی
آری آن‌جا هم وقتی دست جعفرقلی را گشودند و دوتارش را دستش دادند که توبه کند، او فریادی را از قلب غمگین خود و دل نالان دوتار خطاب به امام رضا(ع) برداشت و برخواند که «ای له حُسنی ته په یدا، انوار پادشاهی…» و سرانجام به آن‌جا می‌رساند که: «ژه عشقی ملواری هه رگز ناکه رِه ژه بیر» «یا زامنی قه ریوان، توندتر که ئاری دلان».
آری جعفرقلی خطاب به امام می‌فرماید که:

ئیمامی هه شتومینی، لاوی موسی بن جعفر
جعفرهاتیه در گای ته، توله وی بکه نه زه ر
یا زامنی قه ریوان حاصل که مدای دلان
او در عشق ملواری مصمم است و هرگز توبه نمی‌کند و از عشق او برنمی‌گردد و او را هرگز فراموش نمی‌کند. ای فرزند موسی‌بن جعفر، این جعفر است که به درگاه تو راز و نیاز می‌کند و از تو می‌خواهد آتش عشق او را هر چه بیش‌تر و تندر و شعله‌ورتر گردانی.
در چنین لحظه‌ایست که اشک از چشم اقوام و بستگان و زائران امام رضا(ع) درآورده و آن‌ ها را به حالت خلسه فرو برده و با بهره‌گیری از موقعیت به تندی برمی‌خیزد و فرار می‌کند و کسی به او نمی‌رسد. بدین‌گونه او برای همیشه آواره‌ی کوه و بیابان می‌گردد تا سرانجام به قول خودش از شام و کربلا و نجف و مکه و مدینه سردرمی‌آورد که آغاز دومین مرحله‌ی زندگی اوست.
جعفرقلی چنان‌که خود گفته هشت سال در ‌آن دیار می‌ماند. اما چون در آن‌جا هیچ ارتباط و نشانی از ملواری به‌دست نمی‌آورد، باز ناچار به سوی خراسان و رشته‌کوه‌های شاه‌جهان و هزارمسجد برمی‌گردد.
بدیهی است این جعفرقلی جست‌وجوگر در راه علم و معرفت که همواره می‌گوید:
«خداوند اعلمک مرغوب به من ده» یعنی یک علم مرغوب به من عطا کن. یقیناً در این هشت سال در آن دیار بیگانه ننشسته و پای صحبت اهل ذوق و عرفان و دین و مذهب رفته و از خرمن علم و دانش دانشمندان اسلامی آن دیار به‌ویژه علمای شیعه در نجف و کربلا بسیار بهره‌مند گشته و قطعاً خواندن و نوشتن را در آن‌جا آموخته است. چنان‌که بعد آثاری از کلام حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی در اشعار او ملاحظه می‌کنیم و یا آن‌جا که در کوه‌های بینالود خراسان در نزدیکی قلعه‌ی داش بولاغ بر اثر سرما و بارش شدید برف، زیر برف می‌ماند که به طور اتفاقی شکارچیان کردهای ماننا (شاره‌مانی) او را می‌یابند و به قلعه می‌آورند و نان و چای گرمی به او می‌دهند، تا از مرگ نجات پیدا می‌کند و آن سطر زیبای خود به ترکی را در همین رابطه سروده و خطاب به خود گفته است:
چاپقون الدی سنون اَل و ایاغین
خزان و روب ویران ایلدی باغین
قلم چالان او خطیله برماغین
قرآن و کتابون قالدی جعفریم
در این‌جا تصریح می‌کنند که آن انگشت‌های تو را که خط می‌نوشتند کتاب می‌نوشتند، بر اثر سرما صدمه دیده‌اند او می‌گوید:
«اوغول سیز دوینادن گیتسه‌ی معطریم» یعنی بی اولاد از دنیا رفتی ای جعفر. و می‌افزاید با این غم‌ها و دردها از یار عزیزت نیز جدا گشتی و نشانی از او نمی‌بینی.»
به نظر می‌رسد که این زمان در سنین ۳۵ سالگی بوده یعنی سال‌های حدود ۱۲۶۵ قمری و فوت محمدشاه قاجار و بر تخت نشستن ناصرالدین‌شاه و فتنه‌ی حسن‌خان سالار در خراسان که جعفرقلی خود شاهد آن جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها بوده که به همت سام‌خان ایلخانی سرانجام مشهد فتح می‌گردد و پسران و برادرانش به امر میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران نابود می شوند که جعفرقلی به زیبایی تمام این قسمت از تاریخ ایران را به زبان ترکی به نظم کشیده که گویی بزرگ‌ترین تاریخ‌دان جهان است (۸)، چنان‌که کشته شدن حسن پهلوان رشوانلو کرد چنارانی را به کرمانجی به نظم کشیده است. (۹)
پس از این روزهاست که جعفرقلی به خواندن شاهنامه و تفکر در حال شاهان باستانی پسران ایران از دوران ماد گرفته تا دوره‌ی صفویان و نادرشاه و کشورشان ادامه می‌دهد و به زیباترین سخنان این شاهنامه‌ی خود را آراسته است و در بی‌وفایی دنیا می‌گوید کجا رفته آن‌همه سروران و نام‌آوران که روزی بر جهان سرافرازی می‌کردند؟ بنابراین شما در کجای تاریخ قرار گرفته‌اید که هیچ‌گاه به بی‌وفایی جهان و فانی بودن خود می‌آیید؟ و اگر چه جمشید جم در ایران یا قصیر در روم هم باشید، عاقبت اسیر و گرفتار چنگال شرق و …
می‌شوید.

ئه گور جه مشید جم وِن، خه لکو، ئه گه ر اسکندر
له چینی بونه خاقان، له رومی بِونه قیصر
ئه گر زرین سول بِون، مانند توس نوزه ر
ئه گر چون افراسیاب، توران بکن مُسخر
ئاخر روک ده وی خه لکو پوور و پشیمان ده وِن کانی ضحاک ماردوش، کودا چو و جمشید جم
کا کاوه‌ی آهنگر صاحب طوق و علم
کانی فریدون کی، کانی تو رو کانی سلم
کا ایرج شاه ئیران، کوئه و کوشتن وه ستم
(۱۰)
که بسیار زیبا و پندآمیزتر سروده است. این اشعار را مرحوم محمدرحیم بخشی چپانلو با دوتار خویش به زیباترین سبک شاهنامه‌خوانی خوانده و خوشبختانه از نابودی نجات پیدا کرده که امیدوارم فرصت برسد در یک CD ویژه آن‌را تقدیم دوست‌داران علم و فرهنگ نمایم.
بیش از این سخن را به درازا نمی‌کشم که موجب کدورت خاطرات خوانندگان عزیز و فرهیخته گردد. امیدوارم سؤال‌کنندگان عزیز نیز با آن‌چه گفته شد، به پاسخ خویش رسیده باشند.

پی نوشت ها:
۱ سوره‌ی ۱۷، الاسراء، آیه‌ی ۸۵
۲ قرآن مجید، سوره‌ی …، آیه‌ی …
۳ مهر تابان- آیت‌ا… حاج سیدمحمدحسین حسینی طهرانی- مشهد- چاپ هشتم- سال ۱۴۲۶ قمری- ۳۴۸
۴ سعدی علیه‌الرحمه به زیبایی بیان فرموده که: شبی برنشست از فلک برگذشت/ به تمکنی و جاه از ملک درگذشت
چنان گرم در تیه غربت براند/ که بر سدده، جبریل ازو بازماند… (کلیات سعدی؛ آقای محمدعلی فروغی، ص۵)
۵ دیوان عرفانی جعفرقلی زنگلی ملک‌الشعرای کرمانج- کلیم‌ا… توحدی- انتشارات واسع- چاپ سوم-

۱۳۸۷- ص ۱۱۷ تا ۱۲۷
۶ دیوان جعفرقلی زنگلی- ص ۴۹
۷ نظر این حالت اشراق و دیدن آن دیدنی‌های نادیدنی بر آن شاعر و عارف کرد باباطاهر عریان همدانی هم روی می‌داده که اصلاً زبان عربی نمی‌دانسته و بعد‌ها که از او پرسیدند، چگونه زبان عربی را یاد گرفته، در پاسخ می‌گوید:
امسیتُ کُردیاً و اَصبَحتُ عربیاً. آری در حالی من عصر آن‌روز را به پایان رساندم که فقط کردی می‌دانستم، اما روز بعد دیدم که به زبان عربی صحبت می‌کنم و پرده از پیش چشمانم برداشته شده است. دیوان اشعار زیبای باباطاهر بارها به‌وسیله‌ی نشریات گوناگون چاپ و منتشر شده که درباره‌ی باباطاهر به قول خود او گفته شد که از هر هزار سال یک الف‌قامتی برآید که یکی در این هزاره باباطاهر بوده که گفته: مو آن بحرم که در ظرف آمدستُم/ مو آن نقطه که در حرف آمدستُم/ بهر اَلفی به الف قدی برآیو/ الف قدم که در الف آمدستُم. جعفرقلی نیز یک هزار سال پس از او به وجود آمده و صاحب عرفان و کرامات و دیوان است. بسیاری از دانشمندان معتبر و محققینی در مورد اشعار و کرامات او داد سخن داده‌اند که مردم اعتقاد شدیدی به گفتار و کردار او داشته‌اند. چنان‌که وقتی طغرل بگ ترک سلجوقی از خراسان به همدان لشکر کشیده و وارد آن شهر می‌شود باز ژنده‌مویی مواجه می‌شود که می‌گویند این همان باباطاهر عارف است طغرل دست باباطاهر را می‌بوسد. بابا به او می‌گوید: «ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟».
«سلطان فرمود آن‌چه تو فرمایی». بابا گفت: آن که خدا می‌فرماید: «اِنَّ الله تامر بالعدلِ و الاحسان». سوره‌ی ۱۶، آیه‌ی ۹۲٫ سلطان بگریست و گفت با تو عهد می‌بندم که آن کنم. آن‌گاه بابا سر ابریقی شکسته را که سال‌ها با آن وضو گرفته بود، در انگشت سلطان کرد و گفت «مملکت عالم، چنین در دست تو کردم، بر عدل باش» و سلطان در تمام جنگ‌ها آن شکسته ابریق را در انگشت داشت. چنان‌که خود و اولادش کشورهای ایران و روم و عربستان را بگرفتند. راحه‌الصدور- ص ۹۸- باباطاهر عریان- انتشارات اسکندری- تهران- ص ۱۸
۸ دیوان جعفرقلی،
۹ ص ۲۸۶ص ۲۷۶، سپهر مؤلف تاریخ سلاطین قاجار نیز به کشته شدن حسن پهلوان در زمان شاهزاده حمزه میرزا برادر محمدشاه در مشهد اشاره کرده است
۱۰ دیوان جعفرقلی – ص ۳۲۵

کلیم الله توحدی
(مقاله برگرفته شده از ویژه نامه قوچان شناسی ۲ به سردبیری حسین فیروزه)

یک نظر ارسال کنید